
چرا می نویسیم؟
من معتقدم که نوشتن، شرحی از قدرت رهایی است.
جان چیور، ژورنالها
درمان چیست، به جز تغییر در دیدگاه؟
مارک داتی، ساحل بهشت
من تنها کسی هستم که میتوانم داستان زندگیام را تعریف کنم و بگویم که معنای آن چیست.
دوروتی آلیسون،
دو یا سه چیزی که مطمئناً میدانم
نوشتن به من کمک کرده است تا بهبود یابم. نوشتن زندگی من را تغییر داده است. نوشتن زندگی من را نجات داده است.
از زمانی که شروع به نوشتن کردم، چند بار این کلمات را گفتهام و منظورشان را رساندهام، یا آنها را در دفتر خاطراتم نوشتهام؟ صد بار؟ هزار بار؟ و چند بار دیگران آشنایان، دوستان، دانشجویان، نویسندگان منتشر شده به من گفتهاند که نوشتن به آنها کمک کرده است تا از فقدان، غم یا تراژدی شخصی التیام یابند، که نوشتن به آنها مزایای معنوی و عاطفی غیرقابل تصوری داده است؟ اینکه نوشتن آنها را تغییر داده است، به آنها کمک کرده است تا با چیزی دشوار کنار بیایند، که نوشتن زندگی آنها را نجات داده است؟ اغلب.
چند بار پیش آمده که خاطرات یا نامههای منتشر شدهی یک نویسنده را خواندهام و به این اعتراف برخوردهام که برای این نویسنده، بدون نوشتن، زندگی ارزش زیستن ندارد، و نوشتن به زندگی هدف و معنا بخشیده است؟ این تعداد آنقدر زیاد است که نمیتوانم به خاطر بسپارم. در حالی که من سخنان آلیس واکر، جیمز بالدوین، ویرجینیا وولف، الیزابت بیشاپ، آنائیس نین، آلیس جیمز، شارلوت پرکینز گیلمن، هنری میلر، دی. اچ. لارنس، جونا بارنز، تونی موریسون، ایزابل آلنده، آلیس جیمز، دوروتی آلیسون، کنزابورو اوئه، و تعداد بیشماری از خاطرهنویسان معاصر را خواندهام - و این فهرست ادامه دارد.
این نویسندگان شرح میدهند که چگونه آگاهانه از نوشتن آثار هنری خود برای کمک به التیام تجربیات دشوار زندگی خود، به ویژه از آوارگی، خشونت، نژادپرستی، تجاوز، آزار و اذیت سیاسی، فقدان و بیماری استفاده کردهاند. نویسنده اچ. دی.، در کتاب «تعریف هرمسی»، آن را به موجزترین شکل ممکن بیان کرده است: «بنویس، بنویس، یا بمیر.» و هنری میلر، نویسنده طبقه کارگر که اولین رمان خود را پس از انجام کارهای عجیب و غریب متعدد (فروش روزنامه، فروش آب نبات، کار در وسترن یونیون) آغاز کرد.
زمانی در نامهای که در مجله «هنر و خشم» منتشر شد، اعتراف کرد که نوشتن چقدر او را تغییر داده است. او گفت: «هرچه بیشتر مینوشتم، بیشتر انسان میشدم. نوشتن ممکن است (برای برخی) هیولاوار به نظر برسد، زیرا یک تخلف بود. اما من به دلیل آن به یک فرد انسانیتر تبدیل شدم. من سم را از سیستم بدنم خارج میکردم.» دانشجوی من ملانی، پرستار سابق اورژانس، به من گفت که اکنون برای او، نوشتن «یک سیستم ضروری برای پشتیبانی از زندگی» است. و دانشجوی من هومر، که از کشوری در بحبوحه آشوب و جایی که مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود به ایالات متحده آمد، گفت: «از طریق کارم، دوباره به جهان میپیوندم.»
چرا می نویسیم؟
نوشتن ارزان است. برای شروع به تجهیزات خاصی نیاز ندارید. فقط مقداری کاغذ و یک خودکار. هنری میلر اغلب برای کار کردن روی کاغذ قصابی «قرض میگرفت»؛ ولادیمیر ناباکوف از کارتهای یادداشت استفاده میکرد؛ جک کرواک، دفترچههای کوچک. نوشتن زمان زیادی نمیبرد. اگرچه میتوانیم تا هر زمانی که انتخاب میکنیم (یا هر چقدر که میتوانیم) وقت بگذاریم، میتوانیم مثلاً فقط بیست دقیقه یا بیشتر هر روز یا هر زمان که میتوانیم بنویسیم و میتوانیم در حالی که مرتباً به نوشتن ادامه میدهیم، از مزایای نوشتن بهرهمند شویم.
اگر تمام وقتمان همین باشد، میتوانیم در طول روز در بخشهای کوچکی از زمان بنویسیم. آدری لورد اغلب هنگام انتظار در صفهای صندوق سوپرمارکت، اشعارش را مینوشت. تونی موریسون، برنده جایزه نوبل، وقتی شروع به نوشتن کرد، در حالی که تمام وقت برای حمایت از خانواده به عنوان یک والد مجرد کار میکرد، روی مبل خود دراز کشیده بود و «در حاشیه روز» مینوشت. (یک بار، پسرش به سمتش آمد و سعی کرد با کشیدن گوشش، در حالی که او در حال خواندن یک جمله بسیار مهم بود، توجهش را جلب کند.
پسرش روی کاغذ بالا آورد. اما او آنقدر درگیر بود که دور آن نوشت، چون میدانست میتواند بعداً آن را تمیز کند، اما ممکن است هرگز آن جمله خاص را پس نگیرد.) من در حالی که منتظر قرار ملاقاتها و در ترافیک متوقف شده بودم، خاطرات و کارهای در حال انجامم را نوشتهام. دانشآموزان من در حالی که منتظر شروع کلاس هستند، در یک لحظه بیکاری در محل کار یا در مترو هنگام رفت و آمد مینویسند.
زخمها، شوکها
در کتاب «میراث قلب»، وین مولر اظهار میکند که «زخمهای ما میتوانند وسیلهای برای کاوش در طبیعت ذاتی ما باشند و عمیقترین بافتهای قلب و روح ما را آشکار کنند، اگر فقط با آنها بنشینیم، خود را به روی درد باز کنیم... بدون اینکه عقبنشینی کنیم، بدون سرزنش.» سالهاست که من از نوشتن به این روش استفاده میکنم و به دهها دانشجو نیز آموزش دادهام که از نوشتن به این روش استفاده کنند. ناگزیر، تغییرات شفابخش در دیدگاه رخ میدهد. ویرجینیا وولف گفته است که لحظات بینش عمیقی که از نوشتن در مورد بررسی عمیق و متفکرانه زخمهای روانیمان حاصل میشود، باید «شوک» نامیده شوند. زیرا آنها ما را به آگاهی در مورد خود و رابطهمان با دیگران و جایگاهمان در جهان وادار میکنند که در غیر این صورت نداشتیم.
آنها ماهیت ذاتی وجود ما را دوباره تنظیم میکنند. در مورد من، این تغییرات شفابخش در دیدگاه اغلب از نوشتن درباره دوران کودکیام ناشی میشد - جدایی دردناک از پدر مهربان و دلسوزم که سالهای جنگ را در اقیانوس آرام گذراند، و سپس بازگشت او از جنگ، مردی بسیار تغییر یافته، دمدمی مزاج، بسیار عصبی و عصبانی؛ زندگی من به عنوان دختر یک مادر افسرده که اغلب قادر به مراقبت از من نبود؛ نقل مکان تکاندهنده از یک محله طبقه کارگر ایتالیایی در هوبوکن، نیوجرسی، که دوستش داشتم، به حومه شهر، که در آن احساس یک بیگانه را داشتم؛ سوءاستفاده از یک پرستار.
این تغییرات در دیدگاه همچنین از نوشتن درباره فقدانهای عمیق در بزرگسالی مرگ مادرم و خواهرم ناشی میشد. اما جرقههای شفابخش بینش اغلب زمانی نیز به سراغم میآمدند که در طول یک روز نوشتن، در تلاش برای پیوند دادن احساس فعلی با رویداد گذشته، به طور اتفاقی به یک "لحظه وجود" میرسیدم که فراموش کرده بودم. اغلب این لحظهای بود که اهمیت زیادی داشت.
یکی - آرامش و شادی مادرم که در پایان روز در طول جنگ روی صندلی گهوارهایاش برایم کتاب میخواند. وقتی انگشت اشارهام را میگرفت و زیر کلماتی که میخواند هدایت میکرد. مطمئنم این منبع عشق عمیق و پایدار من به خواندن بود، و اینکه چرا برای من به اندازه غذا و آب برای رفاهم ضروری است.
دوم - پدرم اولین میز تحریرم را ساخت تا بتوانم به تکالیفم توجه کافی داشته باشم و سپس برای کشو، یک دسته برنجی فراتر از آنچه که بودجهاش را تعیین کرده بود، انتخاب و خریداری کرد. آیا جای تعجب است که من ترجیح میدهم پشت میزم باشم تا هر جای دیگری در دنیا؟
سوم - طعم بستنی هلو خانگی تازه از فریزر دستی در تعطیلات در دریاچه جورج در پایان روز، زمانی که پدرم در حالی که در کنارم پارو میزد تا مطمئن شود که در امان هستم، از من خواست تا جایی که میتوانم در دریاچه شنا کنم. میدانم منبع عشق من به غذاهایی است که با دقت آماده شدهاند؛ همچنین منبع توانایی من در پذیرش چالشها.
اینها برخی از «شوکها»ی من هستند، تغییرات دیدگاه من که از نوشتن ناشی شدهاند. من زخمهای زیادی برای التیام داشتهام، و برای التیام آنها نوشتههای زیادی نوشتهام، و در این فرآیند، زندگی غنی و عمیقی را کشف کردهام که قبلاً نمیشناختم.
ضرورت نوشتن
بسیاری از افرادی که میشناسم و میخواهند بنویسند اما نمینویسند (مثلاً شوهرم، ارنی) یا میخواهند بیشتر از آنچه دارند بنویسند اما میگویند وقت پیدا نمیکنند (دوستم مارلا) به من گفتهاند که وقت گذاشتن برای نوشتن، خب، خیلی خودخواهانه، خودمحورانه و حتی بیمعنی به نظر میرسد. و پیدا کردن وقت برای نوشتن حتی یک دفتر خاطرات، چه برسد به داستان یا خاطرات یا شعر در برنامههای شلوغشان غیرممکن است.
میگویند: «هر وقت وقت داشته باشم مینویسم.» کسی که میشناسم آن را «یک فانتزی والتر میتی» مینامد. فکر کردن به اینکه زمان نوشتن روزی فرا میرسد و به دندههایت میزند و میگوید: «من اینجام؛ حالا میتوانی بنویسی.» اما اگر نوشتن چنین تجملاتی نبود چه؟ اگر نوشتن راهی ساده،
مهم و در عین حال ضروری برای دستیابی به تمامیت معنوی، عاطفی و روانی بود چه؟ برای ترکیب فکر و احساس، برای درک چگونگی ارتباط احساس با رویدادهای زندگی ما و برعکس؟ چه میشد اگر نوشتن به اندازه ورزش، غذای سالم، آب خالص، هوای پاک، استراحت و آرامش و برخی اعمال رضایتبخش روح، مهم و اساسی برای انسان و برای حفظ و ارتقای سلامت جسمی و روحی ما اهمیت داشت؟
نوشتن به عنوان یک تعمیرکار
استعارهای که من اغلب استفاده میکنم، نوشتن به عنوان یک "تعمیرکار" است. همانطور که در عکاسی، نوشتن برای من به عنوان نوعی تعمیرکار عمل میکند، مانند ماده شیمیایی - تعمیرکار - که برای تثبیت تصویر استفاده میکنید. من گاهی اوقات آن را "تعمیر چیزها" مینامم. و به عنوان نوع دیگری از "تعمیرکار" عمل میکند، با تمام پیامدهای شفابخش آن. من از نوشتنم به عنوان راهی برای تعمیر چیزها، برای بهتر کردن آنها، برای التیام خودم استفاده میکنم. به عنوان روشی مانند قطبنما برای "تعمیر" زندگیام - برای دیدن اینکه کجا هستم، کجا بودهام و به کجا میروم.
نوشتن
دیروز، وقتی احساس غم داشتم، دفتر خاطراتم را از قفسه برداشتم، خودکار شانسی فعلیام را که هدیهای از دانشآموزم اندرو بود برداشتم و نوشتم. آنچه را که روز قبل اتفاق افتاده بود، شرح دادم. اینکه چطور وقتی من برای خرید مواد غذایی بیرون رفته بودم، مادر جوانی را دیدم که کودک نوپایش را آرام میکرد. ناگهان، به طرز غیرقابل توضیحی، خودم را در حال گریه یافتم و با عجله از فروشگاه بیرون آمدم و سوار ماشینم شدم. دیدن او که روی او خم شده بود، موهای صاف و سیخ سیخیاش را نوازش میکرد و به او میگفت که همه چیز درست خواهد شد، باعث شد احساس ناامیدی کنم. نوشتم که چطور صبح روز قبل، داشتم کمد لباسهای زیرزمینم را تمیز میکردم. حوله حمام قرمز قدیمی مادرم را پیدا کردم، هدیهای که چند سال قبل از مرگش به او داده بودم. بعد از مرگش، نمیتوانستم از آن جدا شوم؛ بوی او را داشت. کمترین اثر عطر وایت شولدرز، عطری که میزد.
اما حالا، سالها پس از مرگ او، با این تصور که دیگر سوگواریام را پشت سر گذاشتهام و دیگر نیازی به نگه داشتن این توتم ندارم، آن را در کیسهای از لباسهای قدیمی که برای خیریه جمعآوری میکردم و در مسیر رفتن به سوپرمارکت انداخته بودم، گذاشته بودم. همانطور که مینوشتم، فهمیدم که ظاهراً سوگواریام تمام نشده است، شاید هرگز کاملاً تمام نشود. منظره آن مادر و فرزند به شدت فقدانم را به یادم آورد. این باعث شد که من هم آرزوی یک مادر متعهد و آرامشبخش را داشته باشم - کسی که مادرم وقتی افسرده بود نمیتوانست باشد. درباره احساساتم در مورد بخشیدن حوله حمام مادرم نوشتم - اینکه چقدر دلم برایش تنگ شده بود، همانطور که دلم برای او تنگ شده بود. نوشتم که چگونه در آن سوپرمارکت، غم و اندوه برای من مثل وحشت بود. یا مثل افتادن در گودالی در زمین.
من هم چند تا فکر نوشتم. اینکه چطور مادرم وقتی پدرم در جنگ بود برایم کتاب میخواند، خاطرهای تسلیبخش و شفابخش است که اغلب به آن برمیگردم. مثل همیشه، در پایان، در مورد چیزی که از آن سپاسگزار بودم نوشتم. اینکه عمل نوشتن در طول سالها منبع آرامش محکم و قابل اعتمادی برای من بوده است. و در مورد چیزی که مشتاقانه منتظرش بودم نوشتم - دیدن نوهام، استیون، و درست کردن نان ذرت با او. بعد از بیست دقیقه نوشتن، اگرچه هنوز غمگین بودم، احساساتم دستخوش یک تغییر ظریف اما واقعی شده بود. یکی از دوستان نانوایم آن را احساس "مخمر" مینامد. زنده بودن و رشد کردن و تغییر کردن. این همان چیزی است که اغلب بعد از نوشتن احساس میکنم. مخمر. من احساساتم را بررسی کرده بودم، آنها را به چیزی که اتفاق افتاده بود و به گذشتهام پیوند داده بودم. احساس فقدان مادرم، اگرچه هنوز آنها را داشتم، دیگر بر من غلبه نمیکرد. حالا، احساس میکردم با احساساتم و داستان زندگیام ارتباط دارم. میدانستم که به احساسات فقدانم احترام گذاشتهام، اما آنها را به زبان تبدیل کرده بودم تا این احساسات را به شکل متفاوتی بروز دهم. همچنین متوجه شدم که به نوشتن و تغذیهای که برایم فراهم میکند، متعهد هستم.
نوشتن به عنوان نردبانی محکم
آلیس واکر، نویسندهی کتاب «رنگ بنفش»، نوشتن را برای رفاه و هستی خود ضروری میداند. او زمانی اظهار داشت که نوشتن نه تنها برای او، بلکه برای همه ما «یک ضرورت است و اینکه شما برای نجات جان خود مینویسید واقعاً درست است و تاکنون نردبانی بسیار محکم برای خروج از گودال بوده است.» نوشتن به عنوان نردبانی بسیار محکم برای خروج از گودال. من این استعاره را خیلی دوست دارم. زیرا میگوید اگرچه گودالی وجود دارد، اما راه خروجی امن، قوی و قابل اعتمادی نیز وجود دارد. تنها کاری که باید وقتی در گودال هستید انجام دهید این است که به یاد داشته باشید که نوشته آنجاست.
و از آن به عنوان راهی برای رسیدن به آزادی و امنیت استفاده کنید. بیشتر نویسندگانی که من میشناسم یا در مورد آنها خواندهام، از استعارههایی مانند نردبان محکم واکر برای توصیف ماهیت مؤثر نوشتار خود استفاده میکنند. «چیدن و کندن»، این را ادویژ گینتا، شریک نویسندگی من، که در سیسیل بزرگ شده است، با باغی در پشت آن و بیشهای از درختان زیتون و لیمو، میگوید. دانشآموزم سوزان آن را «مرهم روی زخم» مینامد. برای من، نوشتن در زمانهای مختلف و برای پروژههای مختلف به روشهای مختلفی عمل کرده است.
با این حال، همیشه، مانند واکر، نوشتن من ضروری بوده است. زیرا میدانم بدون نوشتن، گم میشدم یا بدتر. یک دعوت این کتاب دعوتی است برای شما تا از نوشتن به عنوان راهی برای التیام، به عنوان یک راه حل، به عنوان یک نردبان محکم، به عنوان چیدن و کندن، به عنوان مرهم روی زخم - یا هر استعارهای که نحوه عملکرد این فرآیند را برای شما توصیف میکند - استفاده کنید.
این کتاب دعوتی است برای تعامل با فرآیند نوشتن خود در طول زمان به گونهای که به شما امکان میدهد قدرت، نیرو، خرد، عمق، انرژی، خلاقیت، روح و روان و تمامیت را کشف کنید، تا «آن ویژگیهای قلب و روحی را که در همین لحظه در دسترس شما هستند» پرورش دهید، همانطور که وین مولر آن را بیان کرده است. زیرا، همانطور که او گفته است، «زندگی شما مشکلی نیست که باید حل شود، بلکه هدیهای است که باید گشوده شود.» این کتاب دعوتی است برای شما تا از عمل سادهی نوشتن به عنوان راهی برای بازاندیشی خود یا به یاد آوردن اینکه چه کسی بودید، استفاده کنید.
از نوشتن برای کشف و تحقق عمیقترین آرزوی خود استفاده کنید. درد، ترس، عدم قطعیت، کشمکش را بپذیرید. اما همچنین مکانی امن، مطمئن، آرام و شاد پیدا کنید. صدای خود را مطالبه کنید، داستان خود را بگویید. و هدیهی کار خود را با دیگران به اشتراک بگذارید و بنابراین، درک ما از شرایط انسانی را غنی و عمیقتر کنید.
اکنون چه کاری میتوانید انجام دهید؟ آیا چیزی دارید که باید در مورد آن بنویسید؟ چیزی که نیاز به اصلاح دارد؟ آیا میتوانید مثلاً بیست دقیقه، نیم ساعت یا بیشتر بنویسید و ببینید چه اتفاقی میافتد؟ کمی کاغذ پیدا کنید. یک خودکار. (خودکار خوششانس شما.) و شروع کنید. پس از آن، در مورد این فکر کنید. استعارهی شما برای عمل نوشتن چیست؟ نوشتن چه معنایی میتواند برای شما داشته باشد؟ آن را بنویسید. آن را کاوش کنید. آن را به خاطر بسپار. گرامیاش بدار.
لوئیس دی سالوو/ از صفحه 19 تا 25