هـنوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

کافه کلاغ!

یه شغل پاره وقت پیدا کردم. اما نمیخواستم از کتاب و مطالعه دور باشم. به تدریس علاقه دارم. همین کتابام منو بدبخت و افسرده کردن و نمیتونم دل بکنم از اونا. تو پیشونی من نوشته، آقامعلم. اما از شانس بد، نتونستم آموزش و پرورش استخدام بشم. بعد از کلی گشتن یه شغل پاره وقت پیدا کردم. و قرار بر این شد رزومه بفرستم به شماره ی مورد نظر. شغلی که پیدا کردم به زبان ایتالیایی باریستا یا به زبان عامیانه قهوه چی بهش میگن! ایتالیایی ها به کارمند مرد پشت پیشخوان کافه میگن بارمن یا بارتندر و به کارمند زن پشت پیشخوان کافه بارمید میگن. ایتالیایی ها تو کافه هاشون هم نوشیدنی گرم مثل قهوه دارن و هم نوشیدنی سرد الکلی. اما اسلام دست و بال بچه ها رو بسته و فقط قهوه سرو میکنن. اینجا هم کافه داریم و هم قهوه خونه سنتی! کافه ها متفاوت تر و باکلاس تر از قهوه خونه های سنتی هستن. نزدیک خونه مون یه کافه بود که موقع پیاده روی از جلوش رد میشدم. چندتا جوون مینشستن دورهمی دور یه میز و گیتار دست میگرفتن و میزدن. گاهیم سیگار دود میکردن. این کافه رو چند جوون باهم زده بودن و هیچ وقت مشتری به جز دوستای کافه دار رو ندیدم.

خلاصه اینکه کافه های ایرانی هم زندونه ست و هم مردونه! اما قهوه خونه های سنتی فقط مردونست. تو قهوه خونه های سنتی مردها چهار زانو و خیلی مردونه روی نیمکت های چوبی میشینن و سیگار رو کنار قهوه دود میکنن. قلیون هم تو اینجور قهوه خونه ها هست. من تو قهوه خونه های عربی رفتم. عربها قهوه رو تلخ و غلیظ میزنن جوری که از تلخی قهوه لب و دهنشون بسوزه. مثل مشروبی که جوونای ناباب میریزن تو پیک های شیشه ای ریزه و میزه. بگذریم.

خلاصه اینکه رزومه رو فرستادم و منتظر جواب موندم. بعد از یک هفته رفتم برای مصاحبه. روز مصاحبه بعد اومدن از آرایشگاه، یک ساعتی جلوی آیینه خودمو مرتب کردم. تیپ مشکی زدم و آستین کوتاه و ادکلن و ریش هفت تیغ زدم و راه افتادم به سمت کافه. به محض رسیدن به کافه خودمو معرفی کردم. یه خانم جوون پشت پیشخوان بود و منو به کافه دار معرفی کرد. اون خانم اومد روی میز دایره ای پشت سر من نشست و کافه دار هم روبروی من نشست و شروع کرد به مصاحبه. حرف زد و حرف زد. از اینور و اونور! همین طور نشسته بودم و به چهره ی کافه دار نگاه میکردم. اونم ریششو هفت تیغ کرده بود. یه گردنبند طلای قطور دور گردنش انداخته بود. و انگشترهای عجیبی هم انگشتش دیدم. بوی سیگار و ادکلنش باهم ادغام شده بود. و رایحه ی به خصوصی ایجاد کرده بود. روی میزهای دیگه ام چند پسر و دختر جوون در حال دود کردن سیگار بودن. و مدل موهای جالبی هم زده بودن. صدای بلندگوی کافه تا آخر روشن بود و فضای ملکوتی برپا بود. بعد از تموم شدن مصاحبه با کافه دار دست دادم و خداحافظی کردم به سمت خونه راه افتادم...

+ جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ساعت:23:29|نویسنده: علی |


لوسی نیسلی/درباره نوشتن۹۶

وقتی درباره زندگی‌مان می‌نویسیم، نوعی سفر در زمان است. ما در بدنی که در آن زمان بودیم ساکن می‌شویم، اما این کار را از فاصله امن خود در آینده انجام می‌دهیم.

- لوسی نیسلی

+ جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ساعت:18:19|نویسنده: علی |


بافت قدیم شهر

دیروز عصر و بعد از خنک شدن اندک هوا با وجودی که هوا ابری بود و شرجی و دم گرفته. از خونه راه افتادم تا توی شهر چرخی بزنم. یه سر هم رفتم تا بافت قدیمی شهر رو ببینم. از کوچه پس کوچه ها عبور کردم تا به محله ی قدیمی مون برسم. بخشی از بافت قدیمی شهر که در اصل بخش جنوبی شهر بود. و دوران کودکی من اونجا گذشته بود. از بدو تولد تا یازده سالگی. تا همین چند سال پیش دست نخورده باقی مونده بود. اما بعضی خونه ها شروع کردن به کوبیدن. و بقیه خونه ها هم یکی یکی یاد گرفتن و کوبیدن. چند سال پیش خونه ی دوران کودکی منو هم کوبیدن.

بخشی از محله های اون منطقه رو اصلا نمیشد شناخت. چون بخش بزرگی از ساختمان ها رو کوبیده بودن و از نو ساخته بودن. محله هایی که من آجر به آجر خونه هاش رو تو دوران کودکی به چشم دیده بودم و خاطره داشتم باهاشون. هم محله ای ها، همسایه ها، دوستان و رفقای دوران کودکیمون همه اونجا بودن. گل کوچیک بازی میکردیم بین تیرک های برق تا دیوار همسایه ها. با تک تک درها و پنجره های خونه ها و مغازه ها و حتی مدارس اون محله ها آشنایی داشتم. اسم مدارس هنوز خاطرم هست. تعجبی هم نداره. مردم محله های قدیمی هم دل دارن دیگه و باید امروزی زندگی کنن. خونه دار دلش میگیره از خونه ی کلنگیش! دیوارهای آجری کهنه و قدیمی که بعضی هم هم فرو ریخته بودن! اون محله ها بوی قدیمو میداد. بوی بچگی ما رو. اما به چشم دیدم که ساختمان ها و مغازه ها همه دگرگون شده بودن. ساختمان های چند طبقه و برج ها بود که همین طور رفته بود بالا.

از جلوی درب خونه ی حاجی انگلیسی هم گذشتم. هنوز درب کوچک خونه که به یه باغچه ی بزرگ باز میشد و درب مغازه بقالی اش باقی مونده بود. ولی مطمئنم اونم تا چند وقت دیگه میکوبن و آپارتمان چند طبقه میسازن. با دیدن همه این صحنه ها دلم گرفت و کمی هم ترس برم داشت. اینا همه نشونه ی گذر عمر ماست. و اینکه دیگه چیزی مثل قبل نیست. همه چیز در حال دگرگونی و تغییر. خیلی از آدم های اون محله ها رفتن. هم از اون محله ها و هم از دنیا. پدرها و مادرهای پیر، خونه ها رو برای بچه ها و نوه هاشون به ارث گذاشتن. پیرها همه یکی یکی رفتن. خبرهاشونو تا چند سال قبل داشتم. اما با نوسازی محله ها حس کردم خاطرات دوران کودکیمونو خراب کردن. چیزی باید باشه که ما رو برگردونه به اون دوران خوش! پیوند ما با گذشته ها اون دیوارها و کوچه ها بودن که دیگه نیستن. از اون خیابون ها و کوچه ها فقط اسمشون بدون تغییر مونده. ما تمام نشونه ها رو خراب میکنیم به امید نو شدن و اومدن آینده. اما نو شدنی که به قیمت خراب شدن خاطره هاست!

+ جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ساعت:6:45|نویسنده: علی |


جورج اورول/درباره نوشتن ۹۵

اشتیاق زیبایی‌شناختی. درک زیبایی در دنیای بیرون، یا از سوی دیگر، در کلمات و چیدمان درست آنها. لذت از تأثیر یک صدا بر صدای دیگر، در استحکام نثر خوب یا ریتم یک داستان خوب. میل به اشتراک گذاشتن تجربه‌ای که احساس می‌شود ارزشمند است و نباید از دست داد. انگیزه زیبایی‌شناختی در بسیاری از نویسندگان بسیار ضعیف است، اما حتی یک جزوه‌نویس یا نویسنده کتاب‌های درسی کلمات و عبارات مورد علاقه‌ای دارد که به دلایل غیر کاربردی برای او جذاب هستند؛ یا ممکن است او به شدت به تایپوگرافی، عرض حاشیه‌ها و غیره علاقه داشته باشد. بالاتر از سطح یک راهنمای راه‌آهن، هیچ کتابی کاملاً عاری از ملاحظات زیبایی‌شناختی نیست.

- جورج اورول

+ جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ساعت:0:32|نویسنده: علی |


سو مانک کید/درباره داستان گویی۴

داستان‌ها باید گفته شوند وگرنه می‌میرند، و وقتی می‌میرند، نمی‌توانیم به یاد بیاوریم که چه کسی هستیم، یا چرا اینجا هستیم.

- سو مانک کید

+ پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۴۰۵ساعت:23:25|نویسنده: علی |


کریس کلیو /درباره داستان گویی۳

نمی‌توانستم از حرف زدن دست بردارم. چون حالا که داستانم را شروع کرده بودم، می‌خواست تمام شود. ما نمی‌توانیم انتخاب کنیم که از کجا شروع کنیم و از کجا متوقف شویم. داستان‌های ما، گویندگان ما هستند.

- کریس کلیو

+ چهارشنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۵ساعت:21:59|نویسنده: علی |


ژان لوک گدار/درباره داستان گویی۲

گاهی اوقات واقعیت بیش از حد پیچیده است. داستان‌ها به آن شکل می‌دهند.

-- ژان لوک گدار، نویسنده، منتقد فیلم، کارگردان فیلم

+ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ساعت:22:58|نویسنده: علی |


چکمه آبی

دهه هفتاد که ما بچه دبستانی بودیم. اگه سیل هم میومد و تمام خیابون ها رو هم آب میگرفت. تعطیلی در کار نبود. بچه های مدرسه ای باید خودشونو هر طوری شده به مدرسه میرسوندن. ما معمولا روزهای بارونی با چکمه و چتر مدرسه میرفتیم. چکمه های بچه ها پلاستیکی بودن. به رنگ آبی، سبز و گاهی هم قرمز بودن. همین که هوا بارونی میشد. توی کوچه ها و خیابون ها بچه ها رو میدیدی که چکمه پوش و کیف به دست زیر شُرشُر بارون به سمت مدرسه روانه میشدن. سیل بود که زیر پاهامون جاری بود. حتی توی آب گرفتی خیابون ها و کوچه ها مدرسه تعطیلی نداشت. اما ذوق و شوق خاصی داشتیم که تو هوای بارونی مدرسه میریم. مسیرها کوتاه بود. شاید در حد دو سه کوچه و خیابون از خونه تا مدرسه فاصله بود. سرویس مدرسه هم نداشتیم. اکثرا پدر و مادرها پیاده یا با ماشین بچه ها رو تا مدرسه همراهی می کردن. البته کمتر با ماشین میومدن. اکثرا مدرسه ها نزدیک خونه ها و توی همون منطقه بودن. ولی ما اغلب همه کارهامون تنهایی بود. سعی می کردیم روی پای خودمون بایستیم. یادمه یک سال که بارندگی ها شدید بود. تو راه مدرسه، بعضی از بچه ها تو مسیر مدرسه تلف شدن. یا تو کانالهای بزرگ آبی که مملو از آب بارون بود میوفتادن و غرق میشدن و یا بر اثر برق گرفتگی دیرک های برق کشته میشدن. نمیدونم شایعه بود یا حقیقت داشت. اما اینجور خبرها بود!

همین که وارد کلاس میشدیم. کف زمین کلاس ها همیشه از رد کفش و چکمه ی بچه ها خیس آب بود. و معمولا روزهای بارونی هیتر برقی تو کلاس روشن بود. از اون هیترهای قرمر رنگ سه لوله. اما هیچ وقت بخاری گازی یا حتی نفتی و یا هیزمی نداشتیم تو کلاسمون. بارون میومد معمولا، ولی از برف و بوران خبری نبود. هوا اونقدر سرد هم نبود. به محض ورود به کلاس کیف هامونو توی جای کیف ها و زیر نیمکت های چوبی دو سه نفره قرار میدادیم و چترهامونو که خیس بارون بود روی چوب لباسی کلاس آویزون می کردیم. و بعد میرفتیم تو محوطه ی سالن مدرسه که زیر بارون هم نباشیم. به شیطنت و بازیگوشی. همین که از خیابون های پر آب به نقطه ای امن که کلاس باشه میرسیدیم آرامش خاصی داشتیم. اون زمان تابلوهای کلاس ها تخته سیاه چوبی بود. گاهی هم تخته سبز بود. و با گچ روی تخته می نوشتیم. گچ ها معمولا سه چهار رنگ بودن. سفید، صورتی و آبی و گاهی هم زرد رنگ. بعضی بچه ها هم از بیرون گچ میخریدن و مدرسه میاوردن تا روی تابلوی کلاس نقاشی کنن یا حتی مسئله حل کنن. همیشه هم زنگ اول یا دوم ریاضی داشتیم و باید پای تابلو میرفتیم. چقدر استرس داشتیم زنگ ریاضی. و ترتیب کلاسها رو همیشه تو صفحه ی اول یا آخر دفترهامون یادداشت می کردیم. ریاضی/علوم/فارسی. جلد کتاب فارسی تو ذهن هممون مونده. جنس کاهی صفحاتش و درس هایی که روخوانی کردیم. و البته تصویر گل ها با ساقه ی قلم لای کتاب روی جلد کتاب فارسی.

+ سه شنبه ۱۳ مرداد ۱۴۰۵ساعت:14:59|نویسنده: علی |


حاجی انگلیسی

حاجی انگلیسی، بقال محل قدیممون بود. با شنیدن این اسم حتما یاد حاجی واشینگتن میفتید. اما نه! حاجی سرش طاس بود و عرق چین میزاشت روی سرش. و ظهرها که طبق عادت بچگی میرفتم پفک نمکی و لواشک بگیرم، سجادش روی زمین مغازه پهن بود و نماز میخوند. حاجی انگلیسی، کلماتو مثل خارجی ها تند تند و نشمرده پشت سر هم همین طوری ردیف می کرد. خلاصه این که هیچی نمیشد فهمید از حرفاش. باید بهش میگفتی تا حاجی از اول بگه، که جا بیفته برات که چی گفته! به همین خاطر تو محله بهش لقب حاجی انگلیسی، داده بودن. حاجی ماست بند خوبی نبود. قدیم هر بقالی، ماست بند خوبی بود معروف میشد. اما همیشه چای احمد از حاجی انگلیسی میخریدیم. اون زمان چای احمد تو همه بقالی ها، گیر نمیومد. هم کم بود و هم گرون بود. بچه که بودیم وقتی داااآآآ مهمونمون میشد. بهم پول میداد تا سیگار بهمن یا وینستون براش بخرم. من همیشه پای ثابت خرید سیگار داااآآآ بودم. اونوقت بود که داااآآآ ته حیاط و پشت به آفتاب می نشست و همین جوری به سیگار پُک میزد. اون قدیما پیرزن ها هم قلیون میکشیدن هم سیگار! آخر سر هم که کفشای داااآآآ رو برمیداشتم تا پیشمون بمونه. بعد که جای کفشا لو میرفت. داااآآآ من که نوه ی دختریش بودم رو می بوسید و میرفت. سهم من از خرید سیگار برای داااآآآ همین بوسه خداحافظی بود. هم حاجی رفت و هم داااآآآ.

+ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ساعت:9:41|نویسنده: علی |


مهمت مورات ایلدان/درباره نوشتن۹۴

وقتی اجازه می‌دهید جهان هستی در حین فکر کردن و نوشتن در شما جریان پیدا کند، نه شب کافی است و نه روز؛ شما همیشه می‌نویسید، همیشه در جریان هستید. چگونه می‌توانید به بهترین شکل رانندگی کنید؟ وقتی ماشین را چیزی جدا از خودتان نبینید، بلکه طوری رفتار کنید که انگار خود ماشین هستید، رانندگی خوبی خواهید داشت. اگر می‌خواهید جهان هستی در شما جریان پیدا کند، باید همین کار را بکنید، باید خودتان را به عنوان خود جهان هستی ببینید.

― مهمت مورات ایلدان

+ دوشنبه ۱۲ مرداد ۱۴۰۵ساعت:8:53|نویسنده: علی |


الگوریتم در نوشتن

الگوریتم که در علوم کامپیوتر کاربرد داره و برای حل مسئله استفاده میشه. الگوریتم در حقیقت ترتیب و گام به گام دستورالعمل ها در حل یک مسئله است. اطلاعات به برنامه داده میشه تا با فرمول خاصی که توی ذهن ماست به نتیجه ی مطلوب برسه. اما در نوشتن و نویسندگی الگوریتم یعنی ترتیب و گام به گام روند حرکت شخصیت داستان رو با کلمات توضیح دادن. گام به گام پیش میری تا به نتیجه ی نهایی که درآوردن یک داستانه برسی. اینکه شخصیتت که ممکنه خودت باشی چه کاری انجام داده(با جزئیات!) یا اینکه چه اتفاقی برای شخصیتت رخ داده. تو در حال بازتولید فریم به فریم صحنه های داستانی(شاید زندگی واقعی). دقیقا شبیه به انیمیشن سازی. باید حرکات شخصیت ها رو توضیح بدی تا تصویر نهایی در ذهن خواننده ساخته بشه. داستان، زندگی ماست. ما هر کدوم روزانه داستان های زیادی برای گفتن داریم. بیش از تعداد آدم های کره ی زمین یعنی بیش از هشت میلیارد داستان وجود داره. همیشه داستانی برای گفتن وجود داره. تنها کار ما پیدا کردن الگوریتم داستانه. الگوریتم داستانتو پیدا کن.

+ شنبه ۱۰ مرداد ۱۴۰۵ساعت:22:34|نویسنده: علی |


استفانوس لیوس/درباره ادبیات۹

ادبیات، زندگی واقعی آدم‌های خیالی است.

- استفانوس لیوس

+ جمعه ۹ مرداد ۱۴۰۵ساعت:21:1|نویسنده: علی |


بند رخت ها

تابستون که بادهای گرم می وزه و آفتاب داغه، هر لباسی که بشوری و روی بند رخت ها پهن کنی به ساعت نرسیده خشک میشه. اگر باد تند باشه زودتر هم خشک میشن. ولی باید گیره بزنی تا باد نندازه روی زمین. گاهی باد میزنه و میندازه پایین. و مجبورت میکنه دوباره بشوری. همین که لباس ها رو پهن میکنی و باد میاد و همین طور میزنه لباس ها رو تکون تکون میده. بعد آب لباسا چکه چکه میریزه رو زمین. یک ساعت لباس ها روی بند میرقصن و تمام. صحنه ی تکون خوردن لباس ها روی بند رخت ها از قدیم الایام جالب بوده برام. یک کار ساده که جالب به نظر میرسه. شاید باور نکنید ولی از لذت های زندگی همینه.

خوشم میاد تابستونا فقط لباس بشورم. لباس هامو دست هیچ ماشین لباسشویی نمیدم. اعضای خانواده تو ماشین لباسشویی، لباس هاشونو میشورن. همه به جز من. لباسامو چند ساعت تو تشت آب خیس میکنم بعد از باز شدن چرک هاشون با دست میشورم. شستن لباس ها با دست لذت خاصی داره. بعد از خشک شدن لباس ها اتو میکشم و یه جایی تو اتاقم آویزون میکنم. ده سال هم که بمونن اینجوری خط اتوشون خراب نمیشه.

+ جمعه ۹ مرداد ۱۴۰۵ساعت:19:58|نویسنده: علی |


خورخه لوئیس بورخس/درباره کتاب۸

کتاب چیزی بیش از یک ساختار کلامی یا مجموعه‌ای از ساختارهای کلامی است؛ بلکه گفتگویی است که با خواننده برقرار می‌کند و آهنگی که بر صدای او تحمیل می‌کند و تصاویر متغیر و ماندگاری است که در حافظه او به جا می‌گذارد. کتاب موجودی منزوی نیست: بلکه یک رابطه است، محوری از روابط بی‌شمار.

- خورخه لوئیس بورخس

+ جمعه ۹ مرداد ۱۴۰۵ساعت:2:44|نویسنده: علی |


خاطره و خاطره نویسی اثر توماس لارسون۱

اﮔﺮ زﻧﺪﮔﯽ ﻣﻬﻢﺗﺮ ﻧﺒﻮد، ﻫﻨﺮ ﻫﻢ ﻣﻬﻢ ﻧﻤﯽﺑﻮد.

- ﺟﯿﻤﺰ ﺑﺎﻟﺪوﯾﻦ


اﯾﻦ زﻧﺪﮔﯽ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﯽ ﻓﻌﻠﯽ، ﻫﻤﺎن ﭼﯿﺰی اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺮاﯾﺶ زﻧﺪﮔﯽ ﮐﺮده ام.

ﺗﺎﺑﺴﺘﺎن در ﺟﻨﻮب ﮐﺎﻟﯿﻔﺮﻧﯿﺎ اﺳﺖ. و ﻣﻦ در ﺣﺎل ﺗﺪرﯾﺲ ﯾﮏ دوره ﻧﻪ ﻫﻔﺘﻪای ﺑﺎ ﻋﻨﻮان «ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺧﺎﻃﺮات» ﻫﺴﺘﻢ. ﭘﺎﻧﺰده ﻣﺒﺘﺪی دور ﻫﻢ ﺟﻤﻊ ﺷﺪه اﻧﺪ. از ﺟﻤﻠﻪ ﭼﯽ، ﭘﺎﺗﺮﯾﮏ، آﻧﺎ، ﭘﺎول و ﮐﯽ؛ ﯾﮑﯽ ﭘﺮﺳﺘﺎر اﺳﺖ. دﯾﮕﺮی ﻃﺮاح ﺑﺎزﻧﺸﺴﺘﻪ ﻟﺒﺎس زﻧﺎﻧﻪ و دﯾﮕﺮی از اﻫﺎﻟﯽ ﺷﻬﺮ. آﻧﻬﺎ اﻫﻞ ﺷﻬﺮﻫﺎﯾﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ آﺷﺘﺎﺑﻮﻻ، اوﻫﺎﯾﻮ و ﻻﺑﺎک، ﺗﮕﺰاس، و از ﺷﻬﺮﻫﺎﯾﯽ ﻣﺎﻧﻨﺪ ﺑﺮوﮐﻠﯿﻦ و ﻟﺲآﻧﺠﻠﺲ ﻫﺴﺘﻨﺪ. آﻧﻬﺎ ﻣﻌﻤﻮﻻً ﻣﺴﻦﺗﺮ از ﺟﻮانﺗﺮ، و ﺑﯿﺸﺘﺮ ﮐﻨﺠﮑﺎوﺗﺮ از دﻗﯿﻖ ﻫﺴﺘﻨﺪ. اوﻟﯿﻦ ﭼﯿﺰی ﮐﻪ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ، ﮐﻪ از ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺧﺎﻃﺮات ﺧﻮدم ﯾﺎد ﮔﺮﻓﺘﻪام، اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻧﻮﺷﺘﻦ زﻧﺪﮔﯿﻨﺎﻣﻪ را ﻓﺮاﻣﻮش ﮐﻨﯿﺪ.

ﺑﻌﺪ از ﭼﻬﺎر ﯾﺎ ﭘﻨﺞ دﻫﻪ، ده ﺳﺎل دﯾﮕﺮ را ﺻﺮف ﺗﻼش ﺑﺮای ﺑﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﮐﺸﯿﺪن ﮐﻞ زﻧﺪﮔﯽ از ﺑﺪو ﺗﻮﻟﺪ ﺗﺎ ﺑﻪ اﻣﺮوز روی ﮐﺎﻏﺬ ﺧﻮاﻫﯿﺪ ﮐﺮد. ﺣﺘﯽ اﮔﺮ ﻣﻮﻓﻖ ﺷﻮﯾﺪ، ﺷﺮط ﻣﯽﺑﻨﺪم ﮐﻪ ﻫﯿﭻ ﮐﺲ، ﻏﯿﺮ از ﺧﺎﻧﻮادهﺗﺎن، اﯾﻦ اﺛﺮ ﻫﺸﺘﺼﺪ ﺻﻔﺤﻪای را ﻧﺨﻮاﻫﺪ ﺧﻮاﻧﺪ. ﻋﻼوه ﺑﺮ اﯾﻦ، وﻗﺘﯽ ﻣﺎدر ﯾﺎ ﭘﺪر ﯾﺎ ﺑﺮادر ﮐﻮﭼﮏﺗﺮ آن را ﺑﺨﻮاﻧﻨﺪ، ﺗﻐﯿﯿﺮاﺗﯽ را ﻣﯽﺧﻮاﻫﻨﺪ ﮐﻪ اﺣﺘﻤﺎﻻً ﺷﻤﺎ دوﺳﺖ ﻧﺨﻮاﻫﯿﺪ داﺷﺖ. ﻋﻼوه ﺑﺮ اﯾﻦ، اﮔﺮ ﺳﻌﯽ ﮐﻨﯿﺪ ﮐﻞ داﺳﺘﺎن را ﺑﻨﻮﯾﺴﯿﺪ، ﺑﺎﯾﺪ در ﻫﺮ ﺷﺎﺧﻪ ﻓﺮﻋﯽ ﺟﺮﯾﺎن رﺷﺪ ﺧﻮد ﭘﺎرو ﺑﺰﻧﯿﺪ و ﮐﻤﺘﺮ ﺑﻪ ﮐﺎوش در اﺑﻬﺎﻣﺎت ﺑﭙﺮدازﯾﺪ.


ﻋﻤﻖ ﺗﺠﺮﺑﯿﺎت ﺷﻤﺎ و ﺑﯿﺸﺘﺮ از آن، درﺧﺸﺶ ﺳﻄﺤﯽ ﺳﺎلﻫﺎ، ﻧﻘﺶﻫﺎ، ﻏﻢﻫﺎ و روﯾﺎﻫﺎ. ﺑﻪ آﻧﻬﺎ ﻣﯽﮔﻮﯾﻢ، ﺷﻤﺎ ﺑﺎﯾﺪ ﮔﺬﺷﺘﻪ را ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻘﺴﯿﻢ ﺑﺒﯿﻨﯿﺪ. ﻣﺮاﮐﺰ ﻣﻮﺿﻮﻋﯽ زﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮد را ﻓﻬﺮﺳﺖ ﮐﻨﯿﺪ و در ﻣﻮرد آﻧﻬﺎ ﺗﺄﻣﻞ ﮐﻨﯿﺪ. ﺑﻪ دﻧﺒﺎل ﯾﮏ ﻣﺮﺣﻠﻪ زﻣﺎﻧﯽ ﯾﺎ ﯾﮏ رﺷﺘﻪ اﺣﺴﺎﺳﯽ ﺑﺎﺷﯿﺪ. راﺑﻄﻪ ﻋﺎﺷﻘﺎﻧﻪ، ﺣﺮﻓﻪ ﯾﺎ ﻋﻼﻗﻪ ﭘﺎﯾﺪار، ﯾﮏ ﺳﻔﺮ ﺟﻐﺮاﻓﯿﺎﯾﯽ ﯾﺎ رواﻧﺸﻨﺎﺧﺘﯽ واﺣﺪ، ﯾﮏ ﺑﺎور ﺳﯿﺎﺳﯽ ﮔﻤﺸﺪه.

ﮐﺪام ﯾﮏ از ﺑﻘﯿﻪ وزن ﺑﯿﺸﺘﺮی دارد؟ ﻧﻮﺷﺘﻦ ﺧﺎﻃﺮات ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎی ﮔﺰﯾﻨﺸﯽ ﺑﻮدن اﺳﺖ؛ ﻧﻮﺷﺘﻦ زﻧﺪﮔﯿﻨﺎﻣﻪ ﺧﻮدﻧﻮﺷﺖ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎی ﺑﯽﻃﺮﻓﯽ اﺳﺖ. ﻧﮑﺘﻪ دﯾﮕﺮ: ﻣﻮﺿﻮع ﯾﺎ داﺳﺘﺎن ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ در ﮔﺬﺷﺘﻪ ﻧﺰدﯾﮏ ﯾﺎ ﺧﯿﻠﯽ دور ﻣﺘﻤﺮﮐﺰ ﺑﺎﺷﺪ(اﻓﺮاد، ﻣﺎﻧﻨﺪ رﻣﺎنﻫﺎی ﺑﺰرگ، دارای ﻣﻮﺿﻮع ﻫﺴﺘﻨﺪ، اﮔﺮﭼﻪ ﻣﻮﺿﻮع ﯾﮏ ﺷﺨﺺ ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ ﺗﻐﯿﯿﺮ ﮐﻨﺪ.) زﻣﺎن و ﺣﺎﻓﻈﻪ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ داﺳﺘﺎن را ﮐﻤﺘﺮ ﺧﺎم ﮐﺮده ﺑﺎﺷﻨﺪ ﯾﺎ ﻧﮑﺮده ﺑﺎﺷﻨﺪ. ﺑﺎ اﯾﻦ ﺣﺎل، ﺑﺎﯾﺪ ﺑﺮ آﻧﭽﻪ ﮐﻪ در زﻣﺎن ﺣﺎل ﺷﻤﺎ را ﻣﺠﺬوب ﺧﻮد ﻣﯽﮐﻨﺪ، ﺗﺄﮐﯿﺪ ﮐﻨﯿﺪ. ﻧﮕﺮان ﺑﻪ ﺧﺎﻃﺮ ﺳﭙﺮدن وﻗﺎﯾﻊ ﻧﺒﺎﺷﯿﺪ: آﻧﻬﺎ ﻗﺒﻼً ﺧﻮد را در ذﻫﻦ و اﺣﺴﺎﺳﺎت ﺷﻤﺎ ﺷﮑﻞ داده اﻧﺪ، اﮔﺮﭼﻪ ﺑﺎﯾﺪ ﻣﺮاﻗﺐ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﮐﻪ ﭼﮕﻮﻧﻪ آﻧﻬﺎ را ﻫﻨﮕﺎم ﻧﻮﺷﺘﻦ اﻣﺮوز ﺗﻐﯿﯿﺮ ﺷﮑﻞ ﻣﯽدﻫﯿﺪ.

ﮐﻼس ﺑﻪ ﺑﺤﺚ ﻣﯽﭘﺮدازد. ﻣﺮدی در ﭘﻮﮐﺎﺗﻠﻮ، آﯾﺪاﻫﻮ. ﻣﯽﭘﺮﺳﺪ: آﯾﺎ اﯾﻦ ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ داﺳﺘﺎن ﻣﻦ ﺑﺎﺷﺪ؟ زﻧﯽ در ﺷﺼﺖ و دو ﺳﺎﻟﮕﯽ ﭘﯿﻮﻧﺪ ﻗﻠﺐ اﻧﺠﺎم داده اﺳﺖ. آﯾﺎ ﺑﺮای ﻧﻮﺷﺘﻦ در ﻣﻮرد آن ﺧﯿﻠﯽ زود اﺳﺖ؟ ﺑﺮﺧﯽ ﺳﻮال ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ دﯾﮕﺮان ﺑﺎ دﻗﺖ ﮔﻮش ﻣﯽدﻫﻨﺪ. ﻣﻦ اﺣﺴﺎس راﺣﺘﯽ ﻣﯽﮐﻨﻢ، راﺣﺘﯽ آﻧﻬﺎ در ﺣﺎل اﻓﺰاﯾﺶ اﺳﺖ؛ آﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﺟﺎی درﺳﺘﯽ آﻣﺪه اﻧﺪ. اﻧﺴﺠﺎم در ﺣﺎل ﺷﮑﻞﮔﯿﺮی اﺳﺖ، ﯾﮏ ﻫﻤﻔﮑﺮی.

ﯾﮑﯽ از وﺟﻮه ﻣﺸﺘﺮک اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ رواج ﺧﺎﻃﺮات آﻧﻬﺎ را ﺑﻪ اﯾﻨﺠﺎ آورده اﺳﺖ. آﻧﻬﺎ ﺑﻮﺳﻪ و ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ آﻧﺠﻼ، ﺑﺎﺷﮕﺎه دروﻏﮕﻮﻫﺎ و رﻧﮓ آب را ﺧﻮاﻧﺪه اﻧﺪ. آﻧﻬﺎ ﺻﺪاﻗﺖ اﯾﻦ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﺎن را ﮔﺮاﻣﯽ داﺷﺘﻪاﻧﺪ، و اﺣﺴﺎس ﮐﺮده اﻧﺪ ﮐﻪ ﺑﺎﯾﺪ درام ﻓﺮزﻧﺪ-واﻟﺪ را ﺑﻪ ﺗﺼﻮﯾﺮ ﺑﮑﺸﻨﺪ. آﻧﻬﺎ از ﮐﺴﺎﻧﯽ ﮐﻪ ﺧﺎﻃﺮاﺗﺸﺎن آﻧﻬﺎ را ﺑﻪ ﺳﺘﺎره ﺗﺒﺪﯾﻞ ﮐﺮده، در رﺳﺎﻧﻪﻫﺎ ﻣﻮرد ﺗﺤﺴﯿﻦ و ﺳﻮءاﺳﺘﻔﺎده ﻗﺮار داده اﺳﺖ، آﮔﺎه ﻫﺴﺘﻨﺪ. درﯾﺎﻧﻮردان ﻋﺼﺮ ﺟﺪﯾﺪ، اﻋﻀﺎی ﮔﺮوه، از اﻋﺘﺮاف ﻧﻤﯽﺗﺮﺳﻨﺪ؛ آﻧﻬﺎ از ﻓﺮآﯾﻨﺪ ﺟﻤﻌﯽ اﺳﺘﻘﺒﺎل ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ. ﺑﺴﯿﺎری ﺗﺸﺨﯿﺺ ﻣﯽدﻫﻨﺪ ﮐﻪ ﻧﻮﺷﺘﻪﻫﺎﯾﺸﺎن ﻓﻘﻂ زﻣﺎﻧﯽ اﺗﻔﺎق ﻣﯽاﻓﺘﺪ ﮐﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﮔﺮوه ﺗﺤﺮﯾﮏ ﺷﻮد.

آﻧﻬﺎ ﻫﻤﭽﻨﯿﻦ اﺣﺴﺎس ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ ﮐﻪ ﻣﻦ آﻧﻬﺎ را رﻫﺒﺮی ﺧﻮاﻫﻢ ﮐﺮد. ﺑﻪ ﻧﻈﺮ ﻣﯽرﺳﺪ آﻧﻬﺎ ﺑﻪ ﻗﺎﻟﺐ ﺧﺎﻃﺮات ﺑﺮای ﻫﺪاﯾﺖ ﺧﻮد اﻋﺘﻤﺎد دارﻧﺪ، زﯾﺮا ﺑﺮای ﻫﻤﻪ ﻗﺎﺑﻞ اﺳﺘﻔﺎده اﺳﺖ -ﻧﻪ دﻗﯿﻘﺎً ادﺑﯿﺎت ﻣﺮدم، ﺑﻠﮑﻪ ﻣﻄﻤﺌﻨﺎً ادﺑﯿﺎت ﻫﺮ ﻓﺮدی.


زﻧﺪﮔﯿﻨﺎﻣﻪ و ﻣﻘﺎﻟﻪ ﺧﻮدزﻧﺪﮔﯿﻨﺎﻣﻪای

در ﻃﻮل ﯾﮏ ﻗﺮن و ﻧﯿﻢ ﮔﺬﺷﺘﻪ، دﻧﯿﺎی زﻧﺪﮔﯽﻧﺎﻣﻪﻧﻮﯾﺴﯽ، ﮐﻪ ﺷﺎﻣﻞ زﻧﺪﮔﯽﻧﺎﻣﻪ، ﺧﻮدزﻧﺪﮔﯽﻧﺎﻣﻪ، ﺧﺎﻃﺮات و اﻋﺘﺮاﻓﺎت ﻣﯽﺷﻮد، ﺗﺤﺖ ﺳﻠﻄﻪی داﺳﺘﺎن ﺷﺨﺼﯽ ﯾﮏ ﭼﻬﺮه ی ﻋﻤﻮﻣﯽ، زﻧﺪﮔﯽای ﮐﻪ در زﻣﺎن ﺧﻮدش از ﻧﻈﺮ اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ اﻫﻤﯿﺖ داﺷﺘﻪ، ﺑﻮده اﺳﺖ. زﻧﺪﮔﯽﻧﺎﻣﻪﻫﺎ از ﭼﻬﺮهﻫﺎی ﺑﺮﺟﺴﺘﻪای ﻣﺎﻧﻨﺪ اوﻟﯿﺲ اس. ﮔﺮاﻧﺖ، ﻫﻠﻦ ﮐﻠﺮ، ﻣﺎﻟﮑﻮم اﯾﮑﺲ و ﺑﯿﻞ ﮐﻠﯿﻨﺘﻮن ﺳﺮﭼﺸﻤﻪ ﻣﯽﮔﯿﺮﻧﺪ. ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه ی ﺑﺰرگ، زﻧﺪﮔﯽ ﺧﻮد را ﻣﺠﻤﻮﻋﻪای از وﻗﺎﯾﻊ ﺳﺒﺒﯽ ﻣﯽداﻧﺪ: ﮐﻮدﮐﯽ، ﻧﻮﺟﻮاﻧﯽ را ﺑﻪ وﺟﻮد ﻣﯽآورد، ﻧﻮﺟﻮاﻧﯽ، ﺟﻮاﻧﯽ را و ﻏﯿﺮه. ﺑﻨﺎﺑﺮاﯾﻦ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه اﺛﺮ را ﺑﺎ ﺗﺮﺗﯿﺐ زﻣﺎﻧﯽ دﻗﯿﻘﯽ ﺳﺎزﻣﺎﻧﺪﻫﯽ ﻣﯽﮐﻨﺪ و ﻣﻌﻤﻮﻻً ﺑﻪ اﻧﺪازه ی ﮐﺎﻓﯽ از ﮔﺬﺷﺘﻪی واﻟﺪﯾﻦ ﺑﺮای ﺗﻮﻟﺪ ﺧﻮد اﺳﺘﻔﺎده ﻣﯽﮐﻨﺪ. (ﺧﻮاﻧﻨﺪﮔﺎن ﻗﺎﻟﺒﯽ ﺷﺒﯿﻪ ﺑﻪ زﻧﺪﮔﯽﻧﺎﻣﻪﻫﺎ را ﺗﺸﺨﯿﺺ ﻣﯽدﻫﻨﺪ.) ﺑﺎ ﺟﻤﻊآوری دورهﻫﺎ و ﻣﺮاﺣﻞ زﻧﺪﮔﯽ، ﻟﺤﻦ آن ﺧﻮد-ﺗﻮﺟﯿﻪﮔﺮ ﻣﯽﺷﻮد. و اﻏﻠﺐ ﺑﺮ اﺳﺎس ﺗﺠﺮﺑﻪی اﺧﻼﻗﯽ ﭘﺮورش ﻣﯽﯾﺎﺑﺪ. ﻫﺪف ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه، ﺗﻨﻈﯿﻢ ﺻﺤﯿﺢ ﺳﻮاﺑﻖ ﺗﺎرﯾﺨﯽ اﺳﺖ، اﯾﺪهای ﻣﺒﺘﻨﯽ ﺑﺮ اﯾﻦ ﻓﺮض ﮐﻪ ﯾﮏ ﺳﺎﺑﻘﻪی واﺣﺪ وﺟﻮد دارد و ﺷﺨﺼﯽ ﮐﻪ آن را زﯾﺴﺘﻪ اﺳﺖ ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ ﺑﻪ ﺑﻬﺘﺮﯾﻦ ﺷﮑﻞ آن را ﻣﺴﺘﻨﺪ ﮐﻨﺪ.

ﯾﮏ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه ﺧﻮب ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ داﺳﺘﺎﻧﯽ ﺟﺬاب ﺗﻌﺮﯾﻒ ﮐﻨﺪ، اﻣﺎ اﯾﻦ ﯾﮏ اﻟﺰام ﻧﯿﺴﺖ. آﻧﭽﻪ ﻻزم اﺳﺖ اﯾﻦ اﺳﺖ ﮐﻪ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه ﺑﺎﯾﺪ ﺑﻪ ﭼﯿﺰی ﻗﺎﺑﻞ ﺗﻮﺟﻪ دﺳﺖ ﯾﺎﻓﺘﻪ ﺑﺎﺷﺪ. او ﻣﯽﺗﻮاﻧﺪ داﻧﺸﻤﻨﺪی ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﮐﺸﻔﺶ ﯾﮏ ﺑﯿﻤﺎری را رﯾﺸﻪﮐﻦ ﮐﺮده، ﯾﺎ رﻫﺒﺮ ﻧﻈﺎﻣﯽ ﺑﺎﺷﺪ ﮐﻪ ﻟﺸﮑﺮﮐﺸﯽﻫﺎﯾﺶ ﺳﺮﻧﻮﺷﺖﺳﺎز ﺑﻮده اﺳﺖ ﺗﺎ داﺳﺘﺎنی ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﻮد.

ﺑﺎ وﺟﻮد ﻧﻮﯾﺴﻨﺪﮔﺎن زن ﮔﺎه ﺑﻪ ﮔﺎه، زﻧﺪﮔﯿﻨﺎﻣﻪ ﻧﻮﯾﺴﯽ ﯾﮏ ژاﻧﺮ ﻣﺮداﻧﻪ اﺳﺖ. ﭼﻨﯿﻦ ﮐﺘﺎبﻫﺎﯾﯽ ﻣﻌﻤﻮﻻً ﺣﺮﻓﻪ، ﻣﯿﺮاث، ﺟﺎﯾﮕﺎه اﺟﺘﻤﺎﻋﯽ ﯾﺎ ﺷﻬﺮت را ﺗﺮوﯾﺞ ﻣﯽدﻫﻨﺪ. در اﻧﮕﻠﺴﺘﺎن و آﻣﺮﯾﮑﺎ، داﺳﺘﺎنﻫﺎی ﺑﻠﻨﺪ از ﻣﺮدان ﺑﺰرگ ﺷﺎﻣﻞ «ﺗﺤﺼﯿﻼت ﻫﻨﺮی آداﻣﺰ» (۱۹۰۷) اﺳﺖ ﮐﻪ در آن آداﻣﺰ ﭘﯿﺸﺮﻓﺖ ﺧﻮد را ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮏ روﺷﻨﻔﮑﺮ در ﻗﺎﻟﺐ ﺳﻮم ﺷﺨﺺ ﺗﺮﺳﯿﻢ ﻣﯽﮐﻨﺪ، و «هفت ﺳﺘﻮن ﺧﺮد» اﺛﺮ ﺗﯽ. ای. ﻻرﻧﺲ (۱۹۲۶)ﮐﻪ ﺧﺎﻃﺮات ﺧﻮد-اﺳﻄﻮرهای از ﻧﺒﺮد او در ﮐﻨﺎر اﻋﺮاﺑﯽ اﺳﺖ ﮐﻪ در ﺳﺎل ۱۹۱۶ﻋﻠﯿﻪ ﺗﺮکﻫﺎ ﻗﯿﺎم ﮐﺮدﻧﺪ. ﮐﺘﺎبﻫﺎﯾﯽ ﮐﻪ ﺗﻮﺳﻂ ﭼﻬﺮهﻫﺎی ﻋﻤﻮﻣﯽ ﻧﻮﺷﺘﻪ ﺷﺪه اﻧﺪ، ﮔﺎﻫﯽ اوﻗﺎت «ﺧﺎﻃﺮات» ﻧﺎﻣﯿﺪه ﺷﺪه اﻧﺪ،

ﯾﮏ ژاﻧﺮ ادﺑﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ روﯾﺪادﻫﺎی ﺗﺎرﯾﺨﯽ ﻧﯿﺰ ﻣﺮﺑﻮط ﻣﯽﺷﻮد. اراﺋﻪ زﻧﺪﮔﯽ ﻋﻤﻮﻣﯽ ﺑﻪ ﻣﻌﻨﺎی رﻫﺎ ﮐﺮدن ﯾﺎ ﻧﺎدﯾﺪه ﮔﺮﻓﺘﻦ زﻧﺪﮔﯽ ﺧﺼﻮﺻﯽ اﺳﺖ. آﻧﭽﻪ ﺑﺎﻗﯽ ﻣﯽﻣﺎﻧﺪ ﻣﻌﻤﻮﻻً ﻓﻬﺮﺳﺘﯽ اﺳﺖ.(ﻫﺮﭼﻨﺪ ﺧﻮاﻧﺪن آن ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﻫﯿﺠﺎن اﻧﮕﯿﺰ ﺑﺎﺷﺪ.) از اﯾﻨﮑﻪ ﭼﻪ ﮐﺴﯽ را ﻣﯽﺷﻨﺎﺧﺘﻪ و ﭼﻪ ﭼﯿﺰی را ﺷﺎﻫﺪ ﺑﻮده اﺳﺖ. ﺑﻪ ﻧﺪرت آﻧﭽﻪ را ﮐﻪ اﺣﺴﺎس ﮐﺮده اﺳﺖ. زﻧﺪﮔﯿﻨﺎﻣﻪ و «ﺧﺎﻃﺮات» ﺷﺨﺼﯽ ﻋﻤﻮﻣﺎً از درونﻧﮕﺮی و ﻧﻤﺎﯾﺶ ﺻﺤﻨﻪای اﺟﺘﻨﺎب ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ و در ﻋﻮض، اﻓﺮاد و روﯾﺪادﻫﺎی ﻣﻬﻢ زﻧﺪﮔﯽ ﻧﻮﯾﺴﻨﺪه را ﺧﻼﺻﻪ ﻣﯽﮐﻨﻨﺪ.

+ پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵ساعت:21:41|نویسنده: علی |


کارگر و رفتگر

دو سال قبل تو باغچه های دم در خونه مون چند نهال کاشتم. از بذر شروع کردم تا نهال داد. هر روز سرکشی و آبیاری. سخت گذشت دوره ی آبیاری تا نهال دهی. صبح و شب آبیاری می کردم. فصل تابستون پدرمو درآورده بود آبیاری. مثل یه کارگر زحمت کش کار می کردم. فقط جیره و مواجب نداشتم. تو فصل زمستون، تابستون و حتی پاییز. و روزها همین طوری پشت سرهم میگذشت. رهگذرها معمولا بلا استثناء نهال ها رو میشکستن و میرفتن. تو چشم رهگذرها نهال های من مثل خار بود تو چشم. دخترها و پسرهای جوون شب ها چون محله ما دنج و تاریکی بود قرار میزاشتن و دلستر با ساندویچ میزدن و شیشه دلستر و ته ساندویجشونو تو نهال های من جا میزاشتن. انگار که با سطل زباله مواجه شدن. اون چند وقته من شده بودم رفتگر شهرداری. از یه طرف آشغال ها رو برمیداشتم از طرف دیگه آبیاری میکردم. باور کنید همینجوری شد که بیماری قلبی پیدا کردم. از بس که حرصم دادن.

مردم بیخیال با چرخ های اتومبیلشون از روی نهال های من رد میشدن. جوری که رد چرخ ها روی نهال ها میموند. پیرمرد همسایه هم که انگار من حقش رو خورده بودم. بابای احمد امریکایی رو میگم. که فوت هم کرد. پدرکشتگی داشت با من. چشم دیدن سرسبزی دم در خونه ی ما رو نداشت و با چرخ های موتورش رد میشد یا با پا له میکرد. یکبار هم خودش اومد و اعتراف کرد که اون بوده که له کرده! همیشه جای کفش و دمپایی هاش روی خاک باغچه مشخص بود.

چند بار هم رفتم تا ببینم کیا با اتومبیل از روی اونا رد میشن. تو کوچه کشیک میدادم و منتظر می موندم. یه پیرمرد همراه با زنش که سنشون حدودای هفتاد ساله بود رو دیدم که تو اتومبیلش نشسته بود و به زنش تعلیم رانندگی میداد. چند باری هم اتومبیل تعلیم رانندگی رو دیدم. با دیدن له کردن نهال ها منم له میشدم. ولی هیچی نمیگفتم. چون در اون صورت دیوونه هه من بودم و اونا حق به جانب میشدن. که چرا به ما توهین کردی؟ عجیبه که همون اتومبیل ها گاهی زیر درخت هایی که قبلا کاشتم پارک میکنن. منم با خودم گفتم به دردسرشون نمی ارزه. بنابراین خودم نهال های خودمو با دستای خودم از ریشه کَندم تا شکستن و نابودیشونو نبینم. ولی بعد از کندشون حس خوشایندی پیدا نکردم.

+ پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵ساعت:17:10|نویسنده: علی |


 ایزابل آلنده/درباره نوشتن ۹۳

گاهی اوقات احساس می‌کنم که انگار قبلاً همه این‌ها را زندگی کرده‌ام و همین کلمات را نوشته‌ام، اما می‌دانم که این من نبودم: زن دیگری بود که دفترچه‌هایش را نگه داشته بود تا روزی بتوانم از آنها استفاده کنم. او نوشت، من می‌نویسم که حافظه شکننده است و فضای یک زندگی کوتاه است، آنقدر سریع می‌گذرد که هرگز فرصتی برای دیدن رابطه بین رویدادها پیدا نمی‌کنیم؛ ما نمی‌توانیم عواقب اعمال خود را بسنجیم و به افسانه گذشته، حال و آینده اعتقاد داریم، اما ممکن است درست باشد که همه چیز همزمان اتفاق می‌افتد... به همین دلیل است که مادربزرگم کلارا در دفترچه‌هایش می‌نوشت تا چیزها را در بُعد واقعی‌شان ببیند و حافظه ضعیف خودش را به چالش بکشد.

- ایزابل آلنده، خانه ارواح

+ چهارشنبه ۷ مرداد ۱۴۰۵ساعت:2:25|نویسنده: علی |


توصیف صحنه ها

معمولا تو نوشتن از توصیف کردن صحنه ها بیشتر استقبال میکنم. ولی برای توصیف باید خوب نگاه کرد. باید از یک سری موضوعات تخصصی آگاهی داشته باشی. مثلا وقتی ساختمانی رو توصیف میکنی باید اطلاعات کافی از بخش های مختلفش داشته باشی. به عنوان نمونه توصیف بازار سنتی تو نوشته هام. که نیمه کاره موند. و فکر میکنم هنوز نتونستم به پختگی تو توصیفاتم برسم. خوندن توصیفات حس خوبی بهم میده. هر کتابی هم که میخونم زیر توصیف ظاهری چهره ی شخصیت ها و طبیعت اون داستان خط می کشم. وقتی توصیف میکنی یک فضا یا حتی شخصیتی رو باید خواننده رو یه آدم کور فرض کنی. کور واقعی نه! تو باید چشم خواننده بشی. و خواننده به عنوان کسی که توی اون فضای خاص نیست. باید با فضایی که تحربه کردی آشنا بشه.

بنابراین باید تو براش توضیح بدی که چه چیزهایی میبینی. توصیفی که فضای واقعی تو ذهن خواننده نسازه. نوشتنش لطفی برای نویسنده اش نداره. و خواننده هم سردرگم میشه تو توضیحات نویسنده. خوب نیستم تو این کار اما به عنوان کسی که علاقه مند به نویسندگی اول راهم. اما امیدوارم به حواسته م برسم.

+ سه شنبه ۶ مرداد ۱۴۰۵ساعت:21:15|نویسنده: علی |


از کتاب نوشتن برای شفا (لوئیس دی سالوو)

چرا می نویسیم؟
من معتقدم که نوشتن، شرحی از قدرت رهایی است.

جان چیور، ژورنال‌ها

درمان چیست، به جز تغییر در دیدگاه؟

مارک داتی، ساحل بهشت

من تنها کسی هستم که می‌توانم داستان زندگی‌ام را تعریف کنم و بگویم که معنای آن چیست.

دوروتی آلیسون،

دو یا سه چیزی که مطمئناً می‌دانم

نوشتن به من کمک کرده است تا بهبود یابم. نوشتن زندگی من را تغییر داده است. نوشتن زندگی من را نجات داده است.


از زمانی که شروع به نوشتن کردم، چند بار این کلمات را گفته‌ام و منظورشان را رسانده‌ام، یا آنها را در دفتر خاطراتم نوشته‌ام؟ صد بار؟ هزار بار؟ و چند بار دیگران آشنایان، دوستان، دانشجویان، نویسندگان منتشر شده به من گفته‌اند که نوشتن به آنها کمک کرده است تا از فقدان، غم یا تراژدی شخصی التیام یابند، که نوشتن به آنها مزایای معنوی و عاطفی غیرقابل تصوری داده است؟ اینکه نوشتن آنها را تغییر داده است، به آنها کمک کرده است تا با چیزی دشوار کنار بیایند، که نوشتن زندگی آنها را نجات داده است؟ اغلب.

چند بار پیش آمده که خاطرات یا نامه‌های منتشر شده‌ی یک نویسنده را خوانده‌ام و به این اعتراف برخورده‌ام که برای این نویسنده، بدون نوشتن، زندگی ارزش زیستن ندارد، و نوشتن به زندگی هدف و معنا بخشیده است؟ این تعداد آنقدر زیاد است که نمی‌توانم به خاطر بسپارم. در حالی که من سخنان آلیس واکر، جیمز بالدوین، ویرجینیا وولف، الیزابت بیشاپ، آنائیس نین، آلیس جیمز، شارلوت پرکینز گیلمن، هنری میلر، دی. اچ. لارنس، جونا بارنز، تونی موریسون، ایزابل آلنده، آلیس جیمز، دوروتی آلیسون، کنزابورو اوئه، و تعداد بی‌شماری از خاطره‌نویسان معاصر را خوانده‌ام - و این فهرست ادامه دارد.

این نویسندگان شرح می‌دهند که چگونه آگاهانه از نوشتن آثار هنری خود برای کمک به التیام تجربیات دشوار زندگی خود، به ویژه از آوارگی، خشونت، نژادپرستی، تجاوز، آزار و اذیت سیاسی، فقدان و بیماری استفاده کرده‌اند. نویسنده اچ. دی.، در کتاب «تعریف هرمسی»، آن را به موجزترین شکل ممکن بیان کرده است: «بنویس، بنویس، یا بمیر.» و هنری میلر، نویسنده طبقه کارگر که اولین رمان خود را پس از انجام کارهای عجیب و غریب متعدد (فروش روزنامه، فروش آب نبات، کار در وسترن یونیون) آغاز کرد.

زمانی در نامه‌ای که در مجله «هنر و خشم» منتشر شد، اعتراف کرد که نوشتن چقدر او را تغییر داده است. او گفت: «هرچه بیشتر می‌نوشتم، بیشتر انسان می‌شدم. نوشتن ممکن است (برای برخی) هیولاوار به نظر برسد، زیرا یک تخلف بود. اما من به دلیل آن به یک فرد انسانی‌تر تبدیل شدم. من سم را از سیستم بدنم خارج می‌کردم.» دانشجوی من ملانی، پرستار سابق اورژانس، به من گفت که اکنون برای او، نوشتن «یک سیستم ضروری برای پشتیبانی از زندگی» است. و دانشجوی من هومر، که از کشوری در بحبوحه آشوب و جایی که مورد آزار و اذیت قرار گرفته بود به ایالات متحده آمد، گفت: «از طریق کارم، دوباره به جهان می‌پیوندم.»


چرا می نویسیم؟

نوشتن ارزان است. برای شروع به تجهیزات خاصی نیاز ندارید. فقط مقداری کاغذ و یک خودکار. هنری میلر اغلب برای کار کردن روی کاغذ قصابی «قرض می‌گرفت»؛ ولادیمیر ناباکوف از کارت‌های یادداشت استفاده می‌کرد؛ جک کرواک، دفترچه‌های کوچک. نوشتن زمان زیادی نمی‌برد. اگرچه می‌توانیم تا هر زمانی که انتخاب می‌کنیم (یا هر چقدر که می‌توانیم) وقت بگذاریم، می‌توانیم مثلاً فقط بیست دقیقه یا بیشتر هر روز یا هر زمان که می‌توانیم بنویسیم و می‌توانیم در حالی که مرتباً به نوشتن ادامه می‌دهیم، از مزایای نوشتن بهره‌مند شویم.

اگر تمام وقتمان همین باشد، می‌توانیم در طول روز در بخش‌های کوچکی از زمان بنویسیم. آدری لورد اغلب هنگام انتظار در صف‌های صندوق سوپرمارکت، اشعارش را می‌نوشت. تونی موریسون، برنده جایزه نوبل، وقتی شروع به نوشتن کرد، در حالی که تمام وقت برای حمایت از خانواده به عنوان یک والد مجرد کار می‌کرد، روی مبل خود دراز کشیده بود و «در حاشیه روز» می‌نوشت. (یک بار، پسرش به سمتش آمد و سعی کرد با کشیدن گوشش، در حالی که او در حال خواندن یک جمله بسیار مهم بود، توجهش را جلب کند.

پسرش روی کاغذ بالا آورد. اما او آنقدر درگیر بود که دور آن نوشت، چون می‌دانست می‌تواند بعداً آن را تمیز کند، اما ممکن است هرگز آن جمله خاص را پس نگیرد.) من در حالی که منتظر قرار ملاقات‌ها و در ترافیک متوقف شده بودم، خاطرات و کارهای در حال انجامم را نوشته‌ام. دانش‌آموزان من در حالی که منتظر شروع کلاس هستند، در یک لحظه بیکاری در محل کار یا در مترو هنگام رفت و آمد می‌نویسند.


زخم‌ها، شوک‌ها

در کتاب «میراث قلب»، وین مولر اظهار می‌کند که «زخم‌های ما می‌توانند وسیله‌ای برای کاوش در طبیعت ذاتی ما باشند و عمیق‌ترین بافت‌های قلب و روح ما را آشکار کنند، اگر فقط با آنها بنشینیم، خود را به روی درد باز کنیم... بدون اینکه عقب‌نشینی کنیم، بدون سرزنش.» سال‌هاست که من از نوشتن به این روش استفاده می‌کنم و به ده‌ها دانشجو نیز آموزش داده‌ام که از نوشتن به این روش استفاده کنند. ناگزیر، تغییرات شفابخش در دیدگاه رخ می‌دهد. ویرجینیا وولف گفته است که لحظات بینش عمیقی که از نوشتن در مورد بررسی عمیق و متفکرانه زخم‌های روانی‌مان حاصل می‌شود، باید «شوک» نامیده شوند. زیرا آنها ما را به آگاهی در مورد خود و رابطه‌مان با دیگران و جایگاهمان در جهان وادار می‌کنند که در غیر این صورت نداشتیم.

آنها ماهیت ذاتی وجود ما را دوباره تنظیم می‌کنند. در مورد من، این تغییرات شفابخش در دیدگاه اغلب از نوشتن درباره دوران کودکی‌ام ناشی می‌شد - جدایی دردناک از پدر مهربان و دلسوزم که سال‌های جنگ را در اقیانوس آرام گذراند، و سپس بازگشت او از جنگ، مردی بسیار تغییر یافته، دمدمی مزاج، بسیار عصبی و عصبانی؛ زندگی من به عنوان دختر یک مادر افسرده که اغلب قادر به مراقبت از من نبود؛ نقل مکان تکان‌دهنده از یک محله طبقه کارگر ایتالیایی در هوبوکن، نیوجرسی، که دوستش داشتم، به حومه شهر، که در آن احساس یک بیگانه را داشتم؛ سوءاستفاده از یک پرستار.

این تغییرات در دیدگاه همچنین از نوشتن درباره فقدان‌های عمیق در بزرگسالی مرگ مادرم و خواهرم ناشی می‌شد. اما جرقه‌های شفابخش بینش اغلب زمانی نیز به سراغم می‌آمدند که در طول یک روز نوشتن، در تلاش برای پیوند دادن احساس فعلی با رویداد گذشته، به طور اتفاقی به یک "لحظه وجود" می‌رسیدم که فراموش کرده بودم. اغلب این لحظه‌ای بود که اهمیت زیادی داشت.

یکی - آرامش و شادی مادرم که در پایان روز در طول جنگ روی صندلی گهواره‌ای‌اش برایم کتاب می‌خواند. وقتی انگشت اشاره‌ام را می‌گرفت و زیر کلماتی که می‌خواند هدایت می‌کرد. مطمئنم این منبع عشق عمیق و پایدار من به خواندن بود، و اینکه چرا برای من به اندازه غذا و آب برای رفاهم ضروری است.

دوم - پدرم اولین میز تحریرم را ساخت تا بتوانم به تکالیفم توجه کافی داشته باشم و سپس برای کشو، یک دسته برنجی فراتر از آنچه که بودجه‌اش را تعیین کرده بود، انتخاب و خریداری کرد. آیا جای تعجب است که من ترجیح می‌دهم پشت میزم باشم تا هر جای دیگری در دنیا؟

سوم - طعم بستنی هلو خانگی تازه از فریزر دستی در تعطیلات در دریاچه جورج در پایان روز، زمانی که پدرم در حالی که در کنارم پارو می‌زد تا مطمئن شود که در امان هستم، از من خواست تا جایی که می‌توانم در دریاچه شنا کنم. می‌دانم منبع عشق من به غذاهایی است که با دقت آماده شده‌اند؛ همچنین منبع توانایی من در پذیرش چالش‌ها.

اینها برخی از «شوک‌ها»ی من هستند، تغییرات دیدگاه من که از نوشتن ناشی شده‌اند. من زخم‌های زیادی برای التیام داشته‌ام، و برای التیام آنها نوشته‌های زیادی نوشته‌ام، و در این فرآیند، زندگی غنی و عمیقی را کشف کرده‌ام که قبلاً نمی‌شناختم.


ضرورت نوشتن

بسیاری از افرادی که می‌شناسم و می‌خواهند بنویسند اما نمی‌نویسند (مثلاً شوهرم، ارنی) یا می‌خواهند بیشتر از آنچه دارند بنویسند اما می‌گویند وقت پیدا نمی‌کنند (دوستم مارلا) به من گفته‌اند که وقت گذاشتن برای نوشتن، خب، خیلی خودخواهانه، خودمحورانه و حتی بی‌معنی به نظر می‌رسد. و پیدا کردن وقت برای نوشتن حتی یک دفتر خاطرات، چه برسد به داستان یا خاطرات یا شعر در برنامه‌های شلوغشان غیرممکن است.

می‌گویند: «هر وقت وقت داشته باشم می‌نویسم.» کسی که می‌شناسم آن را «یک فانتزی والتر میتی» می‌نامد. فکر کردن به اینکه زمان نوشتن روزی فرا می‌رسد و به دنده‌هایت می‌زند و می‌گوید: «من اینجام؛ حالا می‌توانی بنویسی.» اما اگر نوشتن چنین تجملاتی نبود چه؟ اگر نوشتن راهی ساده،

مهم و در عین حال ضروری برای دستیابی به تمامیت معنوی، عاطفی و روانی بود چه؟ برای ترکیب فکر و احساس، برای درک چگونگی ارتباط احساس با رویدادهای زندگی ما و برعکس؟ چه می‌شد اگر نوشتن به اندازه ورزش، غذای سالم، آب خالص، هوای پاک، استراحت و آرامش و برخی اعمال رضایت‌بخش روح، مهم و اساسی برای انسان و برای حفظ و ارتقای سلامت جسمی و روحی ما اهمیت داشت؟


نوشتن به عنوان یک تعمیرکار

استعاره‌ای که من اغلب استفاده می‌کنم، نوشتن به عنوان یک "تعمیرکار" است. همانطور که در عکاسی، نوشتن برای من به عنوان نوعی تعمیرکار عمل می‌کند، مانند ماده شیمیایی - تعمیرکار - که برای تثبیت تصویر استفاده می‌کنید. من گاهی اوقات آن را "تعمیر چیزها" می‌نامم. و به عنوان نوع دیگری از "تعمیرکار" عمل می‌کند، با تمام پیامدهای شفابخش آن. من از نوشتنم به عنوان راهی برای تعمیر چیزها، برای بهتر کردن آنها، برای التیام خودم استفاده می‌کنم. به عنوان روشی مانند قطب‌نما برای "تعمیر" زندگی‌ام - برای دیدن اینکه کجا هستم، کجا بوده‌ام و به کجا می‌روم.

نوشتن

دیروز، وقتی احساس غم داشتم، دفتر خاطراتم را از قفسه برداشتم، خودکار شانسی فعلی‌ام را که هدیه‌ای از دانش‌آموزم اندرو بود برداشتم و نوشتم. آنچه را که روز قبل اتفاق افتاده بود، شرح دادم. اینکه چطور وقتی من برای خرید مواد غذایی بیرون رفته بودم، مادر جوانی را دیدم که کودک نوپایش را آرام می‌کرد. ناگهان، به طرز غیرقابل توضیحی، خودم را در حال گریه یافتم و با عجله از فروشگاه بیرون آمدم و سوار ماشینم شدم. دیدن او که روی او خم شده بود، موهای صاف و سیخ سیخی‌اش را نوازش می‌کرد و به او می‌گفت که همه چیز درست خواهد شد، باعث شد احساس ناامیدی کنم. نوشتم که چطور صبح روز قبل، داشتم کمد لباس‌های زیرزمینم را تمیز می‌کردم. حوله حمام قرمز قدیمی مادرم را پیدا کردم، هدیه‌ای که چند سال قبل از مرگش به او داده بودم. بعد از مرگش، نمی‌توانستم از آن جدا شوم؛ بوی او را داشت. کمترین اثر عطر وایت شولدرز، عطری که می‌زد.

اما حالا، سال‌ها پس از مرگ او، با این تصور که دیگر سوگواری‌ام را پشت سر گذاشته‌ام و دیگر نیازی به نگه داشتن این توتم ندارم، آن را در کیسه‌ای از لباس‌های قدیمی که برای خیریه جمع‌آوری می‌کردم و در مسیر رفتن به سوپرمارکت انداخته بودم، گذاشته بودم. همانطور که می‌نوشتم، فهمیدم که ظاهراً سوگواری‌ام تمام نشده است، شاید هرگز کاملاً تمام نشود. منظره آن مادر و فرزند به شدت فقدانم را به یادم آورد. این باعث شد که من هم آرزوی یک مادر متعهد و آرامش‌بخش را داشته باشم - کسی که مادرم وقتی افسرده بود نمی‌توانست باشد. درباره احساساتم در مورد بخشیدن حوله حمام مادرم نوشتم - اینکه چقدر دلم برایش تنگ شده بود، همانطور که دلم برای او تنگ شده بود. نوشتم که چگونه در آن سوپرمارکت، غم و اندوه برای من مثل وحشت بود. یا مثل افتادن در گودالی در زمین.

من هم چند تا فکر نوشتم. اینکه چطور مادرم وقتی پدرم در جنگ بود برایم کتاب می‌خواند، خاطره‌ای تسلی‌بخش و شفابخش است که اغلب به آن برمی‌گردم. مثل همیشه، در پایان، در مورد چیزی که از آن سپاسگزار بودم نوشتم. اینکه عمل نوشتن در طول سال‌ها منبع آرامش محکم و قابل اعتمادی برای من بوده است. و در مورد چیزی که مشتاقانه منتظرش بودم نوشتم - دیدن نوه‌ام، استیون، و درست کردن نان ذرت با او. بعد از بیست دقیقه نوشتن، اگرچه هنوز غمگین بودم، احساساتم دستخوش یک تغییر ظریف اما واقعی شده بود. یکی از دوستان نانوایم آن را احساس "مخمر" می‌نامد. زنده بودن و رشد کردن و تغییر کردن. این همان چیزی است که اغلب بعد از نوشتن احساس می‌کنم. مخمر. من احساساتم را بررسی کرده بودم، آنها را به چیزی که اتفاق افتاده بود و به گذشته‌ام پیوند داده بودم. احساس فقدان مادرم، اگرچه هنوز آنها را داشتم، دیگر بر من غلبه نمی‌کرد. حالا، احساس می‌کردم با احساساتم و داستان زندگی‌ام ارتباط دارم. می‌دانستم که به احساسات فقدانم احترام گذاشته‌ام، اما آنها را به زبان تبدیل کرده بودم تا این احساسات را به شکل متفاوتی بروز دهم. همچنین متوجه شدم که به نوشتن و تغذیه‌ای که برایم فراهم می‌کند، متعهد هستم.


نوشتن به عنوان نردبانی محکم

آلیس واکر، نویسنده‌ی کتاب «رنگ بنفش»، نوشتن را برای رفاه و هستی خود ضروری می‌داند. او زمانی اظهار داشت که نوشتن نه تنها برای او، بلکه برای همه ما «یک ضرورت است و اینکه شما برای نجات جان خود می‌نویسید واقعاً درست است و تاکنون نردبانی بسیار محکم برای خروج از گودال بوده است.» نوشتن به عنوان نردبانی بسیار محکم برای خروج از گودال. من این استعاره را خیلی دوست دارم. زیرا می‌گوید اگرچه گودالی وجود دارد، اما راه خروجی امن، قوی و قابل اعتمادی نیز وجود دارد. تنها کاری که باید وقتی در گودال هستید انجام دهید این است که به یاد داشته باشید که نوشته آنجاست.

و از آن به عنوان راهی برای رسیدن به آزادی و امنیت استفاده کنید. بیشتر نویسندگانی که من می‌شناسم یا در مورد آنها خوانده‌ام، از استعاره‌هایی مانند نردبان محکم واکر برای توصیف ماهیت مؤثر نوشتار خود استفاده می‌کنند. «چیدن و کندن»، این را ادویژ گینتا، شریک نویسندگی من، که در سیسیل بزرگ شده است، با باغی در پشت آن و بیشه‌ای از درختان زیتون و لیمو، می‌گوید. دانش‌آموزم سوزان آن را «مرهم روی زخم» می‌نامد. برای من، نوشتن در زمان‌های مختلف و برای پروژه‌های مختلف به روش‌های مختلفی عمل کرده است.

با این حال، همیشه، مانند واکر، نوشتن من ضروری بوده است. زیرا می‌دانم بدون نوشتن، گم می‌شدم یا بدتر. یک دعوت این کتاب دعوتی است برای شما تا از نوشتن به عنوان راهی برای التیام، به عنوان یک راه حل، به عنوان یک نردبان محکم، به عنوان چیدن و کندن، به عنوان مرهم روی زخم - یا هر استعاره‌ای که نحوه عملکرد این فرآیند را برای شما توصیف می‌کند - استفاده کنید.

این کتاب دعوتی است برای تعامل با فرآیند نوشتن خود در طول زمان به گونه‌ای که به شما امکان می‌دهد قدرت، نیرو، خرد، عمق، انرژی، خلاقیت، روح و روان و تمامیت را کشف کنید، تا «آن ویژگی‌های قلب و روحی را که در همین لحظه در دسترس شما هستند» پرورش دهید، همانطور که وین مولر آن را بیان کرده است. زیرا، همانطور که او گفته است، «زندگی شما مشکلی نیست که باید حل شود، بلکه هدیه‌ای است که باید گشوده شود.» این کتاب دعوتی است برای شما تا از عمل ساده‌ی نوشتن به عنوان راهی برای بازاندیشی خود یا به یاد آوردن اینکه چه کسی بودید، استفاده کنید.

از نوشتن برای کشف و تحقق عمیق‌ترین آرزوی خود استفاده کنید. درد، ترس، عدم قطعیت، کشمکش را بپذیرید. اما همچنین مکانی امن، مطمئن، آرام و شاد پیدا کنید. صدای خود را مطالبه کنید، داستان خود را بگویید. و هدیه‌ی کار خود را با دیگران به اشتراک بگذارید و بنابراین، درک ما از شرایط انسانی را غنی و عمیق‌تر کنید.

اکنون چه کاری می‌توانید انجام دهید؟ آیا چیزی دارید که باید در مورد آن بنویسید؟ چیزی که نیاز به اصلاح دارد؟ آیا می‌توانید مثلاً بیست دقیقه، نیم ساعت یا بیشتر بنویسید و ببینید چه اتفاقی می‌افتد؟ کمی کاغذ پیدا کنید. یک خودکار. (خودکار خوش‌شانس شما.) و شروع کنید. پس از آن، در مورد این فکر کنید. استعاره‌ی شما برای عمل نوشتن چیست؟ نوشتن چه معنایی می‌تواند برای شما داشته باشد؟ آن را بنویسید. آن را کاوش کنید. آن را به خاطر بسپار. گرامی‌اش بدار.

لوئیس دی سالوو/ از صفحه 19 تا 25

+ دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵ساعت:22:5|نویسنده: علی |


یک خواب+خاطرات جنگ عراق

دیشب خواب بدی دیدم. به جز اتفاتی که به خواب دیدم. حس خواب فراتر از تصورم بود. و چیزی که تو ذهنم نقش بسته صحنه های خواب نیست بیشتر تاثیر روحی ناشی از اون خوابه. که به هیچ وجه با کلمات قابل بیان و درک نیستن. تجربه ترس و هیجان توأمان بود. ترس ناشی از حمله هوایی به خونه مون و هیجان رخدادی نادر. که بدون اینکه کوچک ترین صدمه ای به ما زده باشه در حال وقوع بود. ما در اصل جسم نبودیم، همه صحنه ها تو مغز من اتفاق میفتادن. و منم تو خواب بودم. بنابراین عادی بود که آسیبی نببینیم. شاید این خواب نشونه ای از ترس نهفته درونمه که با یک کابوس شبانه سر باز کرده. هر چند توی عالم بیداری ترس چندانی از جنگ و مرگ ندارم.

به خواب دیدم که منطقه ی ما بمباران هوایی شده و با همه اعضای خانواده توی خونه گرفتار شدیم. شب بود و هوا تاریک. انگار که برق هم نداشتیم. هم داخل خونه تاریک بود و هم بیرون. و ما از شیشه ی پنجره ها در حال تماشای خیابون بودیم. اما نور بمباران بود که یکباره همه جا رو روشن میکرد. اطراف خونه مدام بمباران میشد و آتش بمباران خونه همسایه ها رو دربرگرفته بود. از دور میشد دود و بلند شدن شعله ی انفجارها رو دید. خونه های اطراف کم کم تخریب شدن. و ما همه در حال تماشای این حادثه ها بودیم.

و با صدای هر انفجار آتش مهیبی همراه با موج انفجار به پا میشه. تا اینکه ناگهان بخشی از خونه ی ما رو هم زدن. همه ما تو زیرزمین خونه پناه گرفته بودیم و در حال تماشای زبانه ی آتش بودیم. و این آخرین صحنه ای بود که به یاد میارم. تو همون حس و حال بودم که همه چیز جلوی چشم های من تموم شد.

تو جنگ هشت ساله ی ایران و عراق که جنگنده های عراقی بی رحمانه شهرهای ایران رو بمباران میکردن. و تقریبا هر روز توپخانه ی عراق شهرهای مرزی رو هدف میگرفتن. از خانواده شنیدم که یک بعد از ظهر گرم تابستونی دخترهای همسایه محله قدیممون بعد از شنیدن صدای جنگنده روی پشت بام رفتن و جنگنده دشمن که تو تراز پایین پرواز میکرده، با دیدن دخترها، پشت بام همسایه رو هدف گرفته و دخترای همسایه رو همونجا به رگبار بسته و کشته. و جوری که جای گلوله ها هم روی پشت بام همسایه به جا مونده. و همه این واقعه رو به چشم دیدن. بخاطر همین میگن وقت بمباران هوایی روی پشت بام نرید. و تو مکان امن سنگر بگیرید. البته اینجور حوادث کم اتفاق افتادن...

+ دوشنبه ۵ مرداد ۱۴۰۵ساعت:16:58|نویسنده: علی |


ترزا مامرت/درباره نوشتن ۹۲

هیچ حس موفقیتی بالاتر از این نیست که دنیایی خلق کنی که فقط در تخیلت وجود دارد و بتوانی کسی را به این مکان پنهان درون افکارت بکشانی. اینکه باعث شوی کسی به کسی که از رویاهایم پدیدار شده اهمیت بدهد، اینکه باعث شوم از من به خاطر به خطر انداختنش متنفر شود، و اینکه وقتی همه چیز تمام شد، از من بخواهد که او را در سفری دیگر با خود ببرم، دلیل نوشتن من است.

- ترزا مامرت

+ یکشنبه ۴ مرداد ۱۴۰۵ساعت:21:25|نویسنده: علی |


بازارچه سنتی شهر

بخش اول:

بازار سنتی محله های قدیم شهر حس و حال قدیم و دوران کودکیمو با خودش داره. خونه های پیرامون بازار سنتی شهر هم مثل بازار قدیمی هستن. درب ها و پنجره ها رنگ و رو رفته و گاهی هم زنگ زده است. آنتن خونه ها که پشت بام نصب شده کاملا قدیمی و آجر به آجر خونه ما رو برمیگردونه به دهه شصت و هفتاد. من که دهه شصتی ام خوب میفهمم.

بازار سنتی سقفش کهنه و درب و داغونه و قدمت سنگ فرشش برمیگرده به هفتاد یا هشتاد سال پیش. در و دیوار و مغازه هاش بوی کهنگی داره با خودش و نوستالژیکه. برعکس هایپرمارکت که امروزی و شیکه. اما با وارد شدن احساس میکنی باهاش غریبه ای یعنی من اینجور حس می کنم. همه چرخ دستی رو گرفتن و اینو اونور میچرخونن. تمام جنس هایی که میخوای رو به بهترن شکل ارایه میده. از آش و دوغ گرفته تا مرغ و گوشت و البسه و اسباب بازی و... هر بخش یکجور جنس خاص توزیع شده و فروشنده ها و خدمت رسان ها منتظر مشتری ایستادن. کمی اونطرف تر حراست هایپرمارکت که با لباس هایی به رنگ آبی و شلوار سیاه ایستادن و بیسیم به دست آماده ی خدمت هستن.

اما نوشته ی من درباره بازار سنتی شهر. همین طور که وارد بازار سنتی میشیم. جنس سازه های بازار سنتی آجریه. و معمولا یک جوی آب هم وسط بازار هست که کم عمقه و خالی از آب. فروشنده ها به زبان محلی باهم و همین طور با مشتری ها صحبت میکنن. و توی بازار که قدم برمیداری با مغازه های میوه فروشی، سبزی فروشی و مغازه قصابی، مغازه ی لبنیاتی، مغازه ی عطاری و مغازه ی کلوچه فروش و لباس فروشی و مغازه ی خشکبار و آجیل و شیرینی فروشی ووو روبرو میشی.

میوه فروشی ها معمولا میوه ها رو منظم و طبق اندازه شون از پایین به بالا و داخل سینی های بزرگ رویی میچینن. سبزی فروش ها هم تربچه های قرمز و سفید شونو در معرض دید مشتری ها و عابرای گذری بازار میزارن و معمولا روی سبزی هاشون آب میپاشن تا تر و تازه بمونن. کلوچه پزی ها مشغول پخت و پز هستن تا کلوچه ها رو داغ داغ و از تنور دراومده دست مشتری ها بدن. و مغازه های ترشی جات انواع ترشی ها رو در رنگ های مختلف و مغازه هایی که تخم مرغ سفید تا تخم مرغ های قهوه ای خونگی تا تخم های بزرگ غاز رو در معرض دید گذاشتن. مغازه ی خرما فروشی هم خرماها رو داخل جعبه های مقوایی همیشگی و رطب و دیری رو داخل سینی هایی بزرگ رویی چیدن. رنگ و وارنگ. داخل مغازه های عطاری و همین طور بیرونش پر از گونی های سفید پلاستیکی و گونی های نخی، دارچین و هِل و آلوخشکه و...

............................

+ شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵ساعت:18:25|نویسنده: علی |


هرمان ووک/درباره نوشتن ۹۱

من سعی می‌کنم هر روز، پنج روز در هفته، مقدار مشخصی بنویسم. قانونی که گاهی اوقات زیر پا گذاشته شود، بهتر از بی‌قانونی است.

- هرمان ووک

+ شنبه ۳ مرداد ۱۴۰۵ساعت:0:7|نویسنده: علی |


نقاشی سایه ها

نور آفتاب داغ تر که میشه سایه ها رنگ تیره تری به خودشون میگیرن. سایه ها رنگ های متفاوتی دارن از خاکستری روشن تا تیره و گاهی هم به رنگ سیاه ذغالی. نور آفتاب روی هر چیزی بیفته نقاشی سیاه قلم ایجاد میکنه. با زمینه ی زرد یا طلایی رنگ و طرح خاکستری. سایه ها اغلب روی آسفالت خیابون ها یا سنگ فرش کوچه ها میفتن یا حتی روی دیوارهای خونه ها. مثل سایه تیرهای چراغ برق یا دکل ها، سایه ی ابرهای بدون بارون تابستونی، سایه اتومبیل ها و سایه عابرهای پیاده کوچه و خیابون همین طور و اما سایه ی شاخ و برگ درختان.

سایه درختان همیشه ذهن منو درگیر کرده. سایه هایی که از شاخ و برگ درختان تشکیل میشه و با وزش بادهای ملایم تابستونی به این طرف و اونطرف حرکت میکنن. و از نظر زیبایی شناسی نمره ی عالی دارند و نقاشی سیاه قلم خورشید به حساب میان. گو اینکه تو ظل آفتاب اتومبیلی هم پیدا میشه تا پارک بشه زیر یکی از همین سایه ها تا از ذوب شدن داشبرد اتومبیل و محتویاتش جلوگیری کنه.

+ جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ساعت:17:7|نویسنده: علی |


نیکی جیووانی/درباره نوشتن ۹۰

باید از افکار خودت نترسی، چون اگر بنویسی و کسی بالای سرت باشد و تو را زیر نظر داشته باشد. هرگز نخواهی نوشت!

- نیکی جیووانی

+ جمعه ۲ مرداد ۱۴۰۵ساعت:1:37|نویسنده: علی |