حاجی انگلیسی
حاجی انگلیسی، بقال محل قدیممون بود. با شنیدن این اسم حتما یاد حاجی واشینگتن میفتید. اما نه! حاجی سرش طاس بود و عرق چین میزاشت روی سرش. و ظهرها که طبق عادت بچگی میرفتم پفک نمکی و لواشک بگیرم، سجادش روی زمین مغازه پهن بود و نماز میخوند. حاجی انگلیسی، کلماتو مثل خارجی ها تند تند و نشمرده پشت سر هم همین طوری ردیف می کرد. خلاصه این که هیچی نمیشد فهمید از حرفاش. باید بهش میگفتی تا حاجی از اول بگه، که جا بیفته برات که چی گفته! به همین خاطر تو محله بهش لقب حاجی انگلیسی، داده بودن. حاجی ماست بند خوبی نبود. قدیم هر بقالی، ماست بند خوبی بود معروف میشد. اما همیشه چای احمد از حاجی انگلیسی میخریدیم. اون زمان چای احمد تو همه بقالی ها، گیر نمیومد. هم کم بود و هم گرون بود. بچه که بودیم وقتی داااآآآ مهمونمون میشد. بهم پول میداد تا سیگار بهمن یا وینستون براش بخرم. من همیشه پای ثابت خرید سیگار داااآآآ بودم. اونوقت بود که داااآآآ ته حیاط و پشت به آفتاب می نشست و همین جوری به سیگار پُک میزد. اون قدیما پیرزن ها هم قلیون میکشیدن هم سیگار! آخر سر هم که کفشای داااآآآ رو برمیداشتم تا پیشمون بمونه. بعد که جای کفشا لو میرفت. داااآآآ من که نوه ی دختریش بودم رو می بوسید و میرفت. سهم من از خرید سیگار برای داااآآآ همین بوسه خداحافظی بود. هم حاجی رفت و هم داااآآآ.