هر شب بی خوابی!
خوابم نمیاد، به تو فکر می کنم.
به خوبی های تو؟ نه! خودت بهتر می دونی!
تمام، ناتمام من!
خوابم نمیاد، به تو فکر می کنم.
به خوبی های تو؟ نه! خودت بهتر می دونی!
چند ماهه که دم در خونه مون درخت کاشتم! چندماه آبیاری و نگهداری کردم! متوجه شدم رهگذرها، یا لگد میکنن نهال ها رو یا با تایر ماشینشون رد میشن از روشون! دور تا دور هر نهال رو سنگ چینی کردم! سنگ ها رو مینداختن رو نهال ها که بشکنن! سنگ چین دور هر نهال رو سیمان کردم که نتونن خرابش کنن!
امروز رفتم و دیدم سیمان ها رو خراب کردن و سنگ چین دورشو شکستن! این اراده در خراب کردن برام عجیبه! یعنی آدم روانی با این اراده کجا پیدا میشه؟! کسی که نمیشناسه منو با چه نیت و اراده ای میتونه چنین کاری بکنه؟
خونه از نظر شما چه ویژگی هایی باید داشته باشه؟ به کجا خونه میگن؟ و به کجا نه؟
“Hold fast to dreams,
For if dreams die
Life is a broken-winged bird,
That cannot fly.”
― Langston Hughes
***
رویاهات رو محکم نگهدار
چون، اگه رویاهات بمیرن
زندگی مث یه پرنده ی پر و بال شکسته ست.
که نمی تونه پرواز کنه.
| لنگستون هیوز |
این عکسو دادم پرینت بگیرن برام. زدم به دیوار. میبینمش حالم بهتر میشه. داره از خدا طلب کمک میکنه. عکسه آرامش خاصی داره. وقتی از آدم ها و حرفاشون خسته م هیچ کجا نیست که بهش پناه ببرم. فقط یکجا هست. شاید او.. اویی که تو سختی ها تنهام گذاشت واقعا نمیدونم.. این روزا حال خوشی نداشتم و مدام دنبال چیزی بودم که آرومم کنه. دورم کنه از این دنیا ..
***
God will not look you over for medals, degrees or diplomas but for scars.” *** - البرت هوبارد |
اگر خواب اختراع نشده بود. آدم ها چه می کردن، با هجوم انبوهی از افکار، خیالات، احساسات و احوالات ناخوش! احوالات ناخوشی که همه مث جونور مغز آدمو میجوون و تنها با خوابیدن خاموش میشن و به خواب میرن! شب بخیر..
دیشب خواب دیدم. دیدن نه! شاید خوابی رو شنیدم! تابحال نشنیدید که کسی خوابی رو بشنوه؟ اما من دیدم! انگار کسی در گوشم زمزمه می کرد. اعداد سنمو میشمرد! جوریکه اعداد جلو چشمم بود. و رسید به عدد ۳۶ و غم عمیقی تمام وجودمو فراگرفت! تو اون تاریکی هیچکس نبود. انگار کسی از درونم زمزمه می کرد. تو سیاهی که چشمام بسته بود و هیچی نمیدیدم! فقط زمزه ی او بود و احساسات من!
مرا در جانم دوستی هست که در روزگار سختی تسلایم می دهد و آنگاه که رنج ایام هجوم می آورد، او مونس من است. آن کس که در درون خویش مونس ندارد در حسرت می میرد. چرا که زندگی از درون انسان میجوشد و از پیرامون نمی آید!
«جبران خلیل جبران»
ناصرالدین شاه فقط یک شاه نبود؛ عکاس بود و نقاش، شعر میسرود و داستان مینوشت. هرچند علاقهی او به ادبیات و هنر بیشتر از روی تفنن بود تا دغدغه، اما مگر شاهی را سراغ دارید که بهشکل حرفهای به ادبیات یا هنر بپردازد؟
شاید اگر او شاه نبود و زندگی خود را وقف همین آثار ادبی – هنری میکرد، امروز ارج و قرب بیشتری میان مردم ایران داشت. سالهای طولانی حکومت[۱] او چیزی به این سرزمین اضافه نکرد و اگر هم در کشور اصلاحاتی به وجود آمد، همه مدیون اصلاحطلبانی بود که یا بهدستور او کشته شدند و یا در میانهی راه متوقف.
میگویند شاه ایران سفر به فرنگ را دوست نداشت و حتا ایرانیان را از سفر به فرنگ منع کرده بود[۲]، اما با این حال سه بار در عمر خود به اروپا سفر کرد و اتفاقاً سفرنامههایی که نوشت، بعدها الهامبخش دیگر نویسندگان ایرانی شد.
یکی از این نویسندگان زینالعابدین مراغهای بود که او را با نام یگانهکتابش، «سیاحتنامهی ابراهیمبیگ» میشناسیم. کریستف بالایی، ایرانشناس فرانسوی، مینویسد: «[سیاحتنامهی ابراهیمبیگ] زیر نفوذ حاجی بابا و خاطرات سفر ناصرالدین شاه به نگارش درآمده بود.»[۳]
منبع:خوابگرد
“Friendship ... is born at the moment when one man says to another "What! You too? I thought that no one but myself . . .”
― C.S. Lewis, The Four Loves
***
«دوستی» در لحظه ای شکل می گیرد، که یک نفر به دیگری می گوید: چی! تو هم؟
فکر می کردم، هیچ کس اینجوری نیست، به جز خودم!
|سی.اس لوئیس|
اگر از تو بپرسن، چه وسایلی تو اتاق یا محل کار ات وجود داره چه جوابی میدی؟
من: یک جفت میز و صندلی چوبی، یک کتابخانه چوبی و چند کتاب، چند کیف و یک لب تاب، شومینه ی بخاری، کولر اسپیلت، پنکه سقفی و پنکه ی زمینی، یک کامپیوتر، چند گلدان، یک چوب لباسی، یک ساعت دیواری، یک پرینتر و...
We are all alone, born alone, die alone, and—in spite of True Romance magazines—we shall all someday look back on our lives and see that, in spite of our company, we were alone the whole way. I do not say lonely—at least, not all the time—but essentially, and finally, alone. This is what makes your self-respect so important.
― Hunter S. Thompson
***
ما همه تنهاییم. تنها متولد می شویم و تنها می میریم. و با وجود مجلات عاشقانه، همه روزی به گذشته زندگیمان بازمی گردیم و خواهیم دید که با وجود همراهی با دیگران، تمام مسیر را تنها بوده ایم. دست کم، نه در همه زمان ها، اما ذاتا و سرانحام تنهاییم. این دقیقا همان چیزی است که برای عزت نفس شما اهمیت زیادی دارد.
"هانتر اس.تامپسون"
دلایل جوانمرگی در روزگار ما اونم در ایران رو باید، بین روابط آدم ها باهم جستجو کرد! اکثر جوانمرگی هایی که دیدم به علت ایست قلبی بوده! قاتل در خانواده، دوستان و آشنایان یا حتی همکاران و نزدیکان هست! کسی که جوانمرگ شده، به نظر من به قتل رسیده! مرگ زودهنگام و تو سن جوانی.. این نوع مرگ خیلی تلخ، ناباورانه ست! آدم های رفته و زندگی های ناکرده! آرزوهای محقق نشده! همیشه اینجور اتفاقات ایمان منو به وجود خدا کمرنگ کرده! و فهمیدم که کار دنیا عمیقا مسخره ست! یک عمر می جنگی برای داشتن چیزها و به آنی از دست میدی! چه فلسفه ای ورای این زندگی میتونه وجود داشته باشه؟ به باور من هیچ!

“After nourishment, shelter and companionship, stories are the thing we need most in the world.”
― Philip Pullman
***
پس از تغذیه ، سرپناه و همنشین ، داستان ها آن چیزی هستند که ما در دنیا بیش تر به آن نیاز داریم!
-فیلیپ پولمن-
بابا یه خاله ای داشت که بچگی هام، ظهر تابستون که میشد، مامان دستمو میگرفت و میرفتیم خونش مهمونی! اونم ناهار برامون کته میزاشت با ماست میخوردیم چقدرم مزه میداد کته هاش! و چقدر مهربون بود! قد کوتاه و جثه ی کوچیکی داشت! خدابیامرز وقتی فوت کرد. اقوام تعریف می کردن، تازه وضو گرفته بود و وقت نماز ظهر، دم در اتاقش فوت کرده بود.
در حالیکه یکی از دمپایی هاش رو در آورده بود و یک پاش رو داخل اتاق گذاشته و خواسته بود که وارد اتاق بشه، اجل مهلتش نداده بود! امروز یاد خاله حجی افتادم و ظهرای گرم تابستون بچگی هام! خدابیامرزه خاله حجی رو.. !
هر سال یکی از ظهرهای گرم تابستونی یا بهاری یه بچه گنجشک یا یه کبوتر پر و بال تراشیده ی تشنه که از قضی له له میزنه از گرمی هوا، خیلی ناگهانی و کاملا تصادفی میشینه تو حیاط خونمون و طبق معمول شلنگ بدست میشینم روبروش و یه دل سیر آب بهش میدم! این اتفاق که سالیان سال تکرار شده و همیشه منو سر شوق آورده! همین اتفاقات به ظاهر کوچک و بی اهمیت برای من بیش از تصورات خودم و شما تاثیرگذار بوده! از دید و زاویه ی شاعرانگی و لطافت میگم! حس نزدیکی به طبیعت و کمک، به دور از سوءاستفاده ای که ما از طبیعت می کنیم.
Why did I write? Because I found life unsatisfactory.
- Tennessee Williams-
چرا مینویسم؟ چون از زندگی ناراضی هستم!
«تنسی ویلیامز»
طلوع خورشید به وقت سحر واقعا زیباست. امروز حدودای ساعت ۶ از خواب بیدار شدم با تنگی نفس ، سر درد و دیروز هم سمت چپ بدنم از ناحیه قلب درد میکرد! جوریکه دیروز تمام روز رو استراحت کردم. ولی خدا رو شکر امروز حالم بهتر شد! قرص زرد رنگ خورشید تو آسمون و تکه های پراکنده ابرها و پرواز پرنده ها تو آسمون حالمو بهتر کرد.
به جرأت میتونم بگم اکثر سکته های قلبی و مغزی و البته خودکشی ها تو سنین نوجوانی و جوانی ، ریشه در خشونت خانگی داره که شاید همه ما تجربه کرده باشیم. از جمله توهین کردن ،ضرب و شتم، تهمت و...
اما راه رهایی چیه؟ به نظر میاد، دوری از اون فرد به خصوص و داشتن اتاق مستقل یا حتی خونه ی مستقل! تنش انباشته موجب خیلی از اتفات ناگوار زندگیه! یه جوری باید این تنش تخلیه بشه! وگرنه نتیجه همونه که بالا گفتم. نظر شما چیه؟
امروز سر درد و چشم درد شدیدی داشتم! جوریکه نگم براتون! در آستانه ی مرگ بودم از درد! بلند شدم و قهوه جوشو آماده کردم . با یک فنجون قهوه ی داغ و تلخ درمانش کردم! تاثیر قهوه از هر دارویی موثرتر بود. تاثیرش عجیب بود! با اینکه غلیظ هم نبود.
فقط با مرگ همه ی آدم ها باهم برابر هستن. تو اجتماعی که بنیادش بر تبعیض، نابرابری، رانت و باندبازیه.حرف از برابری و عدالت بیهوده ست!
دوستان موافق، دوستانی که آدم رو به زندگی پیوند میدن! اونا ما رو از مرگ نجات خواهند داد! مرگ حاصل یکصدایی و اجتماع همه کسانی که وجود ما، حتی نفس کشیدنمون به ضررشونه!
You should write because you love the shape of stories and sentences and the creation of different words on a page. Writing comes from reading, and reading is the finest teacher of how to write.”
― Annie Proulx
***
بایستی بنویسید تا به داستان ها و جملات شکل بدهید و واژگان متفاوتی به روی کاغذ خلق کنید. نوشتن از خواندن می آید و خواندن بهترین معلم برای چگونه نوشتن است.

“Read, read, read. Read everything - trash, classics, good and bad, and see how they do it. Just like a carpenter who works as an apprentice and studies the master. Read! You'll absorb it. Then write. If it's good, you'll find out. If it's not, throw it out of the window.”
― William Faulkner
***
بخوان،بخوان،بخوان، هرچیزی را بخوان! آشغال،کلاسیک،خوب،بد! و ببین چطور نوشته شدند. درست شبیه نجاری که شاگردی می کند و استادش را زیر نظر دارد.بخوان! جذب می کنی آنرا، سپس بنویس! اگر خوب است! خواهی فهمید! اگر این طور نیست! از پنجره به بیرون پرتاب اش کن!
- ویلیام فاکنر

“Everything you can imagine is real.”
― Pablo Picasso
هرچیزی که میتوانید تخیل کنید، واقعی است.
پابلو پیکاسوو