
پارادوکس کافکا: هنر به حقیقت وابسته است. اما حقیقت، بخش ناپذیر بودن است، هنر نمیتواند خود را بشناسد: گفتن حقیقت دروغ گفتن است. بنابراین نویسنده خود حقیقت است. با این حال وقتی صحبت میکند. دروغ میگوید.
- فرانتس کافکا
پارادوکس کافکا: رد کردن افسانههای بیاساس نویسندگی، من یک نویسنده هستم. قبل از انتشار اولین رمانم، زاگرب، هرگز جرات گفتن این را نداشتم. در موردش خجالت میکشیدم و فقط دوستان نزدیکم میدانستند. از حرفهای دیگران میترسیدم: آفرین، هنرمند!، اوه، بله؟ و چند کتاب منتشر کردهای؟ و بدتر از همه: تو یک شیمیدانی...! چطور میتوانی یک نویسنده واقعی باشی.
چه اهمیتی دارد که دیگران چه فکر میکنند. هر کاری که بکنی یا نکنی، بعضیها تو را دوست خواهند داشت و تأییدت خواهند کرد. و بعضیها نه. بنابراین، بهتر است هر کاری را که دوست داری انجام بدهی. چیزی که خیلی مهمتر از این است که دیگران تو را چگونه میبینند. این است که خودت را چگونه میبینی؟
تا زمانی که خودت را به عنوان یک نویسنده نبینی، هرگز یک نویسنده واقعی نخواهی بود.
برو و این را به دنیا فریاد بزن!
من یک نویسندهام! من یک نویسندهام!
برگشتی؟
خوبه. حالا، توجه داشته باشید. که وقتی به دنیا اعلام میکنید که نویسنده هستید. به دلایلی نامعلوم، بعضیها شروع میکنند به گفتن چیزهایی مثل این:
شما فقط اگر... یک نویسنده واقعی هستید.
شما هر روز، هشت ساعت در روز مینویسید.
شما همیشه الهام میگیرید.
شما همیشه الهام میگیرید و میتوانید در طول روزها/هفتهها یک رمان عالی بنویسید.
شما حداقل یک کتاب منتشر کردهاید.
شما چندین کتاب منتشر کردهاید.
شما از کتاب(های) خود امرار معاش میکنید.
شما یک کتاب پرفروش نوشتهاید.
شما مشهور هستید. در واقع، شما خدا هستید.
بیایید برخی از افسانههای نویسندگی را رد کنیم.
افسانه های نویسندگی شماره ۱:
شما میتوانید هر روز، هشت ساعت در روز بنویسید، فقط اگر: با یک فرد ثروتمند ازدواج کرده باشید، از راه دیگری پول زیادی به دست آورده باشید، یا یکی از کتابهایتان مثل کیک داغ فروش برود. در سایر موارد اگر مثل من و تقریباً هر کس دیگری هستید. نوشتن هشت ساعت در روز... به زودی شما را مجبور به زندگی در یک ون آشغال میکند. بله، میتواند سرگرمکننده باشد... اما نه! متشکرم!
افسانههای نویسندگی شماره ۲-۳:
هیچکس همیشه الهام نمیگیرد. حتی اگر هم میگرفت، الهام همیشه مادر بزرگترین رمانها نیست. داستان افسانهای قدیمی در مورد الهام بخش بودن کم و بیش به این شکل است: شما یک هنرمند فقیر هستید و هفتهها، ماهها، شاید سالها در آن صفحه اول گیر کردهاید. سپس یک شب، البته مست، یک ستاره دنبالهدار دیدید. آن اتفاق دیدنی به شما الهام بخشید تا شاهکار سال را در یک آخر هفته بنویسید. و پول و افتخار ببخشید که داستان را لو میدهم. اما واقعیت کمی متفاوت است. شما مینشینید و کمی چرت و پرت مینویسید. سپس چرت و پرت بیشتری مینویسید. در واقع، شما کلی چرت و پرت مینویسید و سپس آن را کم میکنید تا جایی که آن چرت و پرت شبیه یک رمان به نظر برسد.
افسانههای نویسندگی شماره ۴-۸:
افسانههای پرفروش مزخرفنویسی وقتی نگاهی سریع به زندگی آن نویسندگان زیادی که اکنون بسیار تأثیرگذار تلقی میشوند، میاندازید، تمام قدرت خود را از دست میدهند. برای مثال، امیلی دیکنسون را در نظر بگیرید. امیلی شاعر پرکاری بود. که تقریباً ۲۰۰۰ شعر نوشت. اما تنها دوازده شعر در طول زندگیاش منتشر شد. تا دهه ۱۹۵۰، مجموعه کاملی از اشعار او در دسترس نبود. تقریباً ۷۰ سال پس از مرگش. حالا، این فقط مربوط به امیلی فوقالعاده ما نیست. فهرست طولانی است. خیلی طولانیتر از این: بلیک، پو، ثورو، بولگاکف، ملویل، کافکا و غیره.
بنابراین، طبق افسانههای مزخرف نویسندگی که قبلاً ذکر شد. برای اینکه یک نویسنده واقعی محسوب شوید. باید به اندازه کافی مشهور باشید تا بتوانید به اندازه کافی پول دربیاورید تا یک نویسنده تمام وقت (پرفروش) باشید. اگر این درست بود. تنها درصد کمی از نویسندگان فعلی میتوانستند یک نویسنده واقعی در نظر گرفته شوند و قهرمانان ما، ادگار، فرانتس و ویلیام، فقط چند نفر بودند که چیزهایی مینویسند.
مفهوم نویسنده واقعی شدن با این همه ساعت نوشتن در روز، یا انتشار این همه کتاب، یا کسب این همه پول باید به چالش کشیده شود. این یک تصور لغزنده است. که مستقیماً به چیزی منجر میشود که من آن را «پارادوکس کافکا» مینامم.
اینطور است:
• اگر افسانههای مزخرف نویسی بالا را به کار ببرید. کافکا تنها زمانی یک نویسنده واقعی محسوب میشد. که اکثر دستنوشتههایش منتشر شده باشد. که از سال ۱۹۵۲ به لطف دوستش ماکس برود آغاز شد.
• آثار کافکا در دهههای ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ تحسین جهانی منتقدان را به دست آورد.
• محاکمه و دیگر داستانهای او به شاهکارهای قرن بیستم تبدیل شدند.
• اما کافکا در سال ۱۹۲۴ درگذشت و نتوانست نویسنده واقعی شود. زیرا او... خب! فوت کرد.
• بنابراین: محاکمه توسط یک نویسنده غیرواقعی نوشته شده است.
• تنها نتیجهگیری این است: افسانههای مزخرفنویسی نادرست هستند.
نویسنده واقعی بودن به چه معناست؟
اولین پاسخ آنی: رفیق، کلمه واقعی را فراموش کن و روی نوشتن آن رمان تمرکز کن! دومین پاسخ تکانشی: اگر باور دارید که نویسندهی واقعی هستید، پس هستید. سومین پاسخ کمتر تکانشی: نویسنده کسی است که ننوشتن برایش ناراحتی بیشتری نسبت به شادی دیدن انتشار دست نوشتهاش ایجاد میکند.
نکته پایانی:
نویسنده بودن هیچ ربطی به این ندارد. که چند ساعت (میتوانید) در روز بنویسید. چند کتاب فروختهاید. یا چقدر مشهور هستید. نوشتن یک فوریت است. و نویسنده کسی است که آن فوریت را احساس میکند. نوشتن یک انتخاب نیست. بلکه عملی است که نویسنده باید انجام دهد. درست مثل نفس کشیدن یا نوشیدن آب. اگر نویسنده ننویسد. چیزی در درونش میمیرد.
آیا شما هم چنین احساسی نسبت به نوشتن دارید؟ اگر چنین است.
تبریک میگویم: شما یک نویسنده (واقعی) هستید.
حالا بروید و بنویسید.
آرتورو روبرتازی