هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

عکس جدید از دستم

دیروز یعنی روز چهارشنبه برای گرفتن عکس جدید از انگشت دستم، نوبت دکتر ارتوپد داشتم. بعد از ظهر نوبت داشتم. چون مطب دکتر فقط عصرها مراجعه کننده می پذیره. من و بابا نوبت گرفتیم و نشستیم روی صندلی ها. همه مراجعه کننده ها دست و پا شکسته میومدن و میرفتن داخل و با گچ بیرون میومدن و بعضی هم مثل من نوبت عکس جدید داشتن.! از دختر بچه ی مدرسه ای گرفته تا پیر زن و پیرمرد! از همه سنی بودن! بالاخره نوبت من رسید و منشی اسمم رو خوند و رفتم دم در اتاق تا دستگیره ی در رو بچرخونم. در رو نیمه باز که کردم. دیدم دکتر با گوشی موبایل با یکنفر صجبت میکنه. اشاره کرد، که بیرون منتظر باشم. بعد از گذشت 5 دقیقه یا بیشتر وارد اتاق شدم. و دکتر خیلی با بی دقتی به عکس جدید دستم نگاهی انداخت! و گفت: نگران نباش! خودم قبلش عکس ها رو مطابقت داده بودم و دیدم خدا رو شکر بهتر شده ولی کاملا جوش نخورده! دکتر می گفت نگران نباش! ولی من نگرانی های زیادی داشته و دارم. بنابراین تا بازکردن گچ دستم سعی میکنم استراحت بیشتری بکنم و اصلا کار نکنم تا بهبودی کامل. بدترین اوقات آدم معمولا اوقاتیه که تو مطب دکترها و یا درمانگاه و بیمارستان سپری میشه. همش دلشوره داره آدم. منم از این موضوع مستثنی نبودم!

+ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۴۰۴ساعت:14:17|نویسنده: علی


تیک تاک ساعت ها!

زمان همه چیزو از بین میبره. زمان دشمن آدم هاست. زمان به سرعت میگذره و هیچکس توانایی نگهداشتنش رو نداره! از تیک تاک ساعت ها باید ترسید. که هر آغازی، پایانی هم داره. اینجا همه چیز فانیه. به جز عشق که ماندگاره. با عشق میشه جاودانه شد. هر کاری که با عشق انجام بشه جاودانه خواهد شد. هر روز که بیدار میشم امیدوار باید باشیم و هر شبی که میخوابیم. باید به امید دیدن طلوع خورشید فردا باشه.

+ چهارشنبه ۲۸ آبان ۱۴۰۴ساعت:0:56|نویسنده: علی


استیون کینگ/درباره نوشتن ۵۸

مهم‌ترین چیزها، سخت‌ترین چیزها برای گفتن هستند. چیزهایی که از آنها خجالت می‌کشید. چون کلمات آنها را کوچک می‌کنند. کلمات چیزهایی را که وقتی در ذهنتان بودند. بی‌حد و مرز به نظر می‌رسیدند. وقتی آشکار می‌شوند. به چیزی بیش از اندازه واقعی تقلیل می‌دهند. اما قضیه فراتر از این است. اینطور نیست؟ مهم‌ترین چیزها خیلی نزدیک به جایی هستند. که قلب پنهان شما دفن شده است. مانند نشانه‌هایی برای گنجی که دشمنانتان دوست دارند. آن را بدزدند. و ممکن است افشاگری‌هایی کنید که برایتان گران تمام شود. فقط به این دلیل که مردم به طرز خنده‌داری به شما نگاه کنند، اصلاً نفهمند چه گفته‌اید، یا اینکه چرا فکر می‌کردید. آنقدر مهم است که هنگام گفتنش نزدیک بود گریه کنید. به نظر من این بدترین چیز است. وقتی راز نه به خاطر نبود گوینده، بلکه به خاطر نبود گوش شنوا در درونتان قفل می‌ماند.

- استیون کینگ

+ سه شنبه ۲۷ آبان ۱۴۰۴ساعت:19:43|نویسنده: علی |


درباره ی کتاب ۴

کتاب از درخت ساخته شده است. مجموعه‌ای از قطعات صاف و انعطاف‌پذیر (که هنوز «برگ» نامیده می‌شوند.) که با خطوط موج‌دار تیره رنگ، نقش بسته‌اند. با یک نگاه به آن، صدای شخص دیگری را می‌شنوید، شاید کسی که هزاران سال پیش مرده است. در طول هزاره‌ها، نویسنده، واضح و بی‌صدا، درون سر شما، مستقیماً با شما صحبت می‌کند. نوشتن شاید بزرگترین اختراع بشر باشد که مردم، شهروندان دوره‌های دوردست، را که هرگز یکدیگر را نمی‌شناختند، به هم پیوند می‌دهد. کتاب‌ها قید و بندهای زمان را می‌شکنند. گواهی بر اینکه انسان‌ها می‌توانند جادو کنند.

- کارل ساگان

+ دوشنبه ۲۶ آبان ۱۴۰۴ساعت:22:14|نویسنده: علی |


فرانتس کافکا/درباره نوشتن ۵۷

نوشتن، بالاترین درجه ی تنهایی و هبوط به پرتگاه سرد خویشتن است.

― فرانتس کافکا

+ یکشنبه ۲۵ آبان ۱۴۰۴ساعت:20:13|نویسنده: علی


صبح جمعه آبان ماه، هزار و چهارصدو چهار

از خواب بیدار که شدم، همه اهل خونه خواب بودن. یک راست رفتم به سمت حیاط. هوا خنک بود ولی یخ نکرده هنوز. چند تیکه ابر پاییزی تو آسمون آبی خودنمایی می کرد. آسمون آبی بود و پاک! خورشید در حال طلوع کردن بود و روی درخت حیاط گنجشک ها در حال آواز خوندن بودن. چه چیزی بهتر از این حال خوب! خواستم همون موقع تو اون حالت حال و هوای خودمو بنویسم دیدم قلم و کاغذ همراهم نیست. نوشتن هم مثل طراحی با مداد میمونه. باید بشینی روبروی تصویر مدل و روی کاغذ تحریر کنی وگرنه کل طرح میپره. چیزی که نوشتم دقیقا اونقدر بدون جزئیات بود. دقیقا شبیه به طراحی بعد از رد شدن از طرح!

+ جمعه ۲۳ آبان ۱۴۰۴ساعت:11:26|نویسنده: علی |


مقاله و کتاب

چند ماهه در حال ویرایش چند کتاب و مقاله هستم و هنوز هم ادامه داره. وقت و انرژی زیادی گذاشتم. ساعت ها زمان. ولی هنوز نتیجه ی مطلوب رو نگرفتم. تعداد صفحات فراوان و ریاضیات پیچیده ، نمودارها و شکل های مختلف. اگه میخوای تو شغل و حرفه ات و حتی رشته ی تحصیلیت موفق باشی باید خودتو پاره کنی! میفهمی که چی میگم؟ لب تابم تمام وقت در اختیار مقاله ها و کتاب هاست. جزوات اساتید و حتی کتاب هایی که تو بازار هست اصلا جوابگو نیست. چرت و پرت خالص! کتاب های به درد نخور زیادی ترجمه شده که خوندنش اتلاف وقته. بنابراین خودم دست به کار شدم. و کتاب هایی که مطالب نو و مفیدی داشتن رو جدا کردم. مطالبی که تا الان نشنیده بودم که بتونه منو جلو ببره و نه اینکه درجا بزنم. تا الان یه کامپیوتر سوزوندم براشون. و لب تابم حالا درگیرشوونه. ولی غش و ضعف میرم تا ویرایش کنم. چشم هام کور شدن و مغزم ترکیده. ولی تا الان چند کتاب دارم که کار خودمه.

+ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۴ساعت:22:8|نویسنده: علی


ارنست همینگوی/درباره نوشتن ۵۶

آیا وقتی می‌نویسی رنج می‌کشی؟ من به هیچ وجه رنج نمی‌کشم! وقتی نمی‌نویسم، یا درست قبل از آن، مانند یک حرامزاده رنج می‌کشم. ولی پس از آن احساس پوچی و بی‌حوصلگی می‌کنم. اما هیچ‌وقت به اندازه ی وقتی که می‌نویسم احساس خوبی ندارم!

- ارنست همینگوی

+ پنجشنبه ۲۲ آبان ۱۴۰۴ساعت:19:1|نویسنده: علی


خدا صبرم بده!

خواهرم عقد کرده هر روز شوهرش میاد دم در خونه باهم میرن بیرون! مبارکه ولی زیاده روی میکنن. اونقدر که من حالت تهوع گرفتم از رفت و آمدشون. روزانه دو سه بار! واقعا خدا صبرم بده و اعصابمم که بهم ریخته! یه فصل کتک از من طلب دارن اون بماند! فعلا برم که بی اعصابم! واقعا حالم بده!

+ دوشنبه ۱۹ آبان ۱۴۰۴ساعت:22:15|نویسنده: علی


مارگارت اتوود/درباره نوشتن ۵۵

[هر کسی] به نوعی نویسنده است. یعنی هر شخص یک «داستان» و یک «روایت شخصی» دارد. که دائماً در حال بازپخش، بازنگری، تجزیه و دوباره کنار هم قرار گرفتن است. نکات مهم در این روایت با افزایش سن فرد تغییر می‌کند. آنچه که ممکن است در ۲۰ سالگی تراژدی بوده باشد. در ۴۰ سالگی به عنوان کمدی یا نوستالژی دیده می‌شود.

مارگارت اتوود

+ یکشنبه ۱۸ آبان ۱۴۰۴ساعت:13:42|نویسنده: علی


مارگارت اتوود/درباره نوشتن ۵۴

اگر منتظر کمال می‌ماندم. هرگز کلمه‌ای نمی‌نوشتم!

- مارگارت اتوود

+ شنبه ۱۷ آبان ۱۴۰۴ساعت:19:41|نویسنده: علی


اینجا نوشتن۲

نوشتن یه جور مسکن روانیه. و تخلیه روحیه! نوشته ای که شما لذت ببرید از خوندنش شاید کمتر نوشته باشم. و دروغ هم ننوشتم. من همیشه خودم بودم.گاهی تلخ، گاهی زننده و گاهی لطیف و مهربان. ولی در طول این سالها سعی کردم نوشتن رو تمرین کنم. اگرچه گاهی ایراداتی به نوشته هام وارد بوده. ولی میدونو خالی نکردم و همچنان نوشتم. یک بخشی که خودمم دوستش داشتم. نوشتن مطالبی از نویسنده های مشهور درباره ی نوشتن بوده که انگیزه بهم داده برای ادامه! بنابراین سعی داشتم تداوم بدم به این یک مورد. و خیلی از این مطالب رو که مرور و بازخوانی میکنم. میبینم کار درستی انجام دادم. و خودم از این مطالب لذت بردم و یادگرفتم. بنابراین ادامه دادم.

+ جمعه ۱۶ آبان ۱۴۰۴ساعت:16:9|نویسنده: علی |


میگذره!

همین الان از مطب پزشک اورتوپد برگشتم. عکس دستمو دید. و بعد دستور داد که دستمو گچ بگیرن. یک هفته بعد از شکستگی رفتم دکتر متخصص! قبلش دکتر عمومی دیده بود و موقتا آتل بندی کرده بود. یه کم دیر شد! و دکتر هم گفت چرا اینقدر دیر مراجعه کردید. زندگی کردن با یه دست برای انجام کارهای روزانه آسون نیست. همین که بخوای لباس بپوشی برای بیرون رفتن از خونه، میفهمی چی میگم! بستن دکمه ها و پوشیدن شلوار و پیراهن با یک دست. و همین طور بستن بند کفش ها و... اونوقته که به نفر دومی احتیاج پیدا میکنی. همین چند روزه یاد گرفتم چطور کارهامو انجام بدم! که سربار کسی نباشم. حالا بیا و بگو نیاز دارم کمکم کنید تا ببینی چطور برخورد میکنن! بنابراین ولشون کن! یه کم درد دارم. و تا جوش خوردن و قوت عضله م چند ماه فاصله ست. اولین باره همچین بلایی سرم اومده. حتی تو شیطنت دوران کودکی و نوجوونی هم دست ها و پاهام نشکسته بود! و حالا تو سن سی و چند سالگی!

همین که حس کنی گرفتار یه دست گچ گرفته ای فاجعه است. فقط نگران اینم که زود خوب بشه و دوباره مثل قبل بشم. همیشه یه چیزی هست که آدمو راحت به حال خودش نزاره! این روزها هم میگذره! چه میشه کرد! این روزها هم روزهای خوب زندگی. باید خندید هرچند سخت!

+ پنجشنبه ۱۵ آبان ۱۴۰۴ساعت:21:2|نویسنده: علی


شانون ال.آلدر/ درباره نوشتن ۵۳

می‌نویسم زیرا می دانم. توسط کلماتم کشته خواهم شد. منتقدان به من خنجر خواهند زد. و با بدفهمی و فهمیدن مصلوبم می کنند.
می نویسم تا از دل بی معنایی، معنا بسازم.
می نویسم زیرا خداوند داستان ها را دوست دارد.
می نویسم به خاطر عاشقان، بیزاران، بی کسان و دلشکستگان و خیال پردازان.

شانون ال.آلدر

+ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۴ساعت:18:52|نویسنده: علی


عکسبرداری از انگشت

امروز رفتم کلینیک ویژه برای عکسبرداری از استخوان انگشتم. انگشتم هم از جا دررفتگی پیدا کرده و هم با نگاهی به عکس ها فهمیدم بدجوری شکسته و ظاهرا نیاز به جراحی داره! البته هنوز عکسو پیش دکتر نبردم. ولی عکس ها نشون میده استخوان دست سه تکه شده و یک تکه کوچک و باریک رها شده نزدیک استخوان اصلی دو تکه! نمیخوام وانمود کنم که خیلی شجاعم! یه کمی ترس برم داشته. چون باید بیهوشم کنن. احتمالا بیهوشی کامل و قراره خون از دست بدم و داروی بیهوشی بهم تزریق بشه.

+ چهارشنبه ۱۴ آبان ۱۴۰۴ساعت:18:24|نویسنده: علی


درد

دستم خیلی درد میکنه. آخه کبود شده و ورم کرده! فقط یه انگشتم شکسته ولی تمام دستم درد میکنه. اونقدر درد میکنه که دوست دارم مثل بچه ها بشبنم و گریه کنم!

+ شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴ساعت:11:10|نویسنده: علی


پارادوکس کافکا/ درباره نوشتن ۵۲

پارادوکس کافکا: هنر به حقیقت وابسته است. اما حقیقت، بخش ناپذیر بودن است، هنر نمی‌تواند خود را بشناسد: گفتن حقیقت دروغ گفتن است. بنابراین نویسنده خود حقیقت است. با این حال وقتی صحبت می‌کند. دروغ می‌گوید.

- فرانتس کافکا


پارادوکس کافکا: رد کردن افسانه‌های بی‌اساس نویسندگی، من یک نویسنده هستم. قبل از انتشار اولین رمانم، زاگرب، هرگز جرات گفتن این را نداشتم. در موردش خجالت می‌کشیدم و فقط دوستان نزدیکم می‌دانستند. از حرف‌های دیگران می‌ترسیدم: آفرین، هنرمند!، اوه، بله؟ و چند کتاب منتشر کرده‌ای؟ و بدتر از همه: تو یک شیمیدانی...! چطور می‌توانی یک نویسنده واقعی باشی.

چه اهمیتی دارد که دیگران چه فکر می‌کنند. هر کاری که بکنی یا نکنی، بعضی‌ها تو را دوست خواهند داشت و تأییدت خواهند کرد. و بعضی‌ها نه. بنابراین، بهتر است هر کاری را که دوست داری انجام بدهی. چیزی که خیلی مهم‌تر از این است که دیگران تو را چگونه می‌بینند. این است که خودت را چگونه می‌بینی؟

تا زمانی که خودت را به عنوان یک نویسنده نبینی، هرگز یک نویسنده واقعی نخواهی بود.

برو و این را به دنیا فریاد بزن!

من یک نویسنده‌ام! من یک نویسنده‌ام!

برگشتی؟

خوبه. حالا، توجه داشته باشید. که وقتی به دنیا اعلام می‌کنید که نویسنده هستید. به دلایلی نامعلوم، بعضی‌ها شروع می‌کنند به گفتن چیزهایی مثل این:

شما فقط اگر... یک نویسنده واقعی هستید.
شما هر روز، هشت ساعت در روز می‌نویسید.
شما همیشه الهام می‌گیرید.
شما همیشه الهام می‌گیرید و می‌توانید در طول روزها/هفته‌ها یک رمان عالی بنویسید.
شما حداقل یک کتاب منتشر کرده‌اید.
شما چندین کتاب منتشر کرده‌اید.
شما از کتاب(های) خود امرار معاش می‌کنید.
شما یک کتاب پرفروش نوشته‌اید.
شما مشهور هستید. در واقع، شما خدا هستید.

بیایید برخی از افسانه‌های نویسندگی را رد کنیم.

افسانه های نویسندگی شماره ۱:

شما می‌توانید هر روز، هشت ساعت در روز بنویسید، فقط اگر: با یک فرد ثروتمند ازدواج کرده باشید، از راه دیگری پول زیادی به دست آورده باشید، یا یکی از کتاب‌هایتان مثل کیک داغ فروش برود. در سایر موارد اگر مثل من و تقریباً هر کس دیگری هستید. نوشتن هشت ساعت در روز... به زودی شما را مجبور به زندگی در یک ون آشغال می‌کند. بله، می‌تواند سرگرم‌کننده باشد... اما نه! متشکرم!

افسانه‌های نویسندگی شماره ۲-۳:

هیچ‌کس همیشه الهام نمی‌گیرد. حتی اگر هم می‌گرفت، الهام همیشه مادر بزرگترین رمان‌ها نیست. داستان افسانه‌ای قدیمی در مورد الهام بخش بودن کم و بیش به این شکل است: شما یک هنرمند فقیر هستید و هفته‌ها، ماه‌ها، شاید سال‌ها در آن صفحه اول گیر کرده‌اید. سپس یک شب، البته مست، یک ستاره دنباله‌دار دیدید. آن اتفاق دیدنی به شما الهام بخشید تا شاهکار سال را در یک آخر هفته بنویسید. و پول و افتخار ببخشید که داستان را لو می‌دهم. اما واقعیت کمی متفاوت است. شما می‌نشینید و کمی چرت و پرت می‌نویسید. سپس چرت و پرت بیشتری می‌نویسید. در واقع، شما کلی چرت و پرت می‌نویسید و سپس آن را کم می‌کنید تا جایی که آن چرت و پرت شبیه یک رمان به نظر برسد.

افسانه‌های نویسندگی شماره ۴-۸:

افسانه‌های پرفروش مزخرف‌نویسی وقتی نگاهی سریع به زندگی آن نویسندگان زیادی که اکنون بسیار تأثیرگذار تلقی می‌شوند، می‌اندازید، تمام قدرت خود را از دست می‌دهند. برای مثال، امیلی دیکنسون را در نظر بگیرید. امیلی شاعر پرکاری بود. که تقریباً ۲۰۰۰ شعر نوشت. اما تنها دوازده شعر در طول زندگی‌اش منتشر شد. تا دهه ۱۹۵۰، مجموعه کاملی از اشعار او در دسترس نبود. تقریباً ۷۰ سال پس از مرگش. حالا، این فقط مربوط به امیلی فوق‌العاده ما نیست. فهرست طولانی است. خیلی طولانی‌تر از این: بلیک، پو، ثورو، بولگاکف، ملویل، کافکا و غیره.

بنابراین، طبق افسانه‌های مزخرف نویسندگی که قبلاً ذکر شد. برای اینکه یک نویسنده واقعی محسوب شوید. باید به اندازه کافی مشهور باشید تا بتوانید به اندازه کافی پول دربیاورید تا یک نویسنده تمام وقت (پرفروش) باشید. اگر این درست بود. تنها درصد کمی از نویسندگان فعلی می‌توانستند یک نویسنده واقعی در نظر گرفته شوند و قهرمانان ما، ادگار، فرانتس و ویلیام، فقط چند نفر بودند که چیزهایی می‌نویسند.

مفهوم نویسنده واقعی شدن با این همه ساعت نوشتن در روز، یا انتشار این همه کتاب، یا کسب این همه پول باید به چالش کشیده شود. این یک تصور لغزنده است. که مستقیماً به چیزی منجر می‌شود که من آن را «پارادوکس کافکا» می‌نامم.

این‌طور است:

• اگر افسانه‌های مزخرف‌ نویسی بالا را به کار ببرید. کافکا تنها زمانی یک نویسنده واقعی محسوب می‌شد. که اکثر دست‌نوشته‌هایش منتشر شده باشد. که از سال ۱۹۵۲ به لطف دوستش ماکس برود آغاز شد.

• آثار کافکا در دهه‌های ۱۹۵۰ و ۱۹۶۰ تحسین جهانی منتقدان را به دست آورد.
• محاکمه و دیگر داستان‌های او به شاهکارهای قرن بیستم تبدیل شدند.
• اما کافکا در سال ۱۹۲۴ درگذشت و نتوانست نویسنده واقعی شود. زیرا او... خب! فوت کرد.
• بنابراین: محاکمه توسط یک نویسنده غیرواقعی نوشته شده است.
• تنها نتیجه‌گیری این است: افسانه‌های مزخرف‌نویسی نادرست هستند.

نویسنده واقعی بودن به چه معناست؟

اولین پاسخ آنی: رفیق، کلمه واقعی را فراموش کن و روی نوشتن آن رمان تمرکز کن! دومین پاسخ تکانشی: اگر باور دارید که نویسنده‌ی واقعی هستید، پس هستید. سومین پاسخ کمتر تکانشی: نویسنده کسی است که ننوشتن برایش ناراحتی بیشتری نسبت به شادی دیدن انتشار دست‌ نوشته‌اش ایجاد می‌کند.

نکته پایانی:

نویسنده بودن هیچ ربطی به این ندارد. که چند ساعت (می‌توانید) در روز بنویسید. چند کتاب فروخته‌اید. یا چقدر مشهور هستید. نوشتن یک فوریت است. و نویسنده کسی است که آن فوریت را احساس می‌کند. نوشتن یک انتخاب نیست. بلکه عملی است که نویسنده باید انجام دهد. درست مثل نفس کشیدن یا نوشیدن آب. اگر نویسنده ننویسد. چیزی در درونش می‌میرد.

آیا شما هم چنین احساسی نسبت به نوشتن دارید؟ اگر چنین است.

تبریک می‌گویم: شما یک نویسنده (واقعی) هستید.

حالا بروید و بنویسید.

آرتورو روبرتازی

+ شنبه ۱۰ آبان ۱۴۰۴ساعت:1:20|نویسنده: علی


شکستگی انگشت دست چپ

امشب اتفاقی افتاد که یکی از انگشت دست چپم از جا در رفت. به سمت چپ کج شده بود. همراه با درد شدید.نمیدونید از دیدنش چقدر وحشت زده شدم! در حد سکته. جوریکه حس کردم کل انگشتمو از دست دادم. رفتیم درمانگاه و بعد از بی حسی جا انداختن و آتل بندی کردن. دکتر گفت: بعد از آتل برو یه عکس بگیر تا نشسکسته باشه. امیدوار عمل جراحی بار نیاره. اینم از جمعه با قورمه سبزی ما!

+ جمعه ۹ آبان ۱۴۰۴ساعت:23:9|نویسنده: علی


عمه

از همه دنیا یه عمه دارم که اونم چند سالی هست که ندیدم اش! چند روزه رفتم تو فکرش و همش حرفاش مرور میشه تو ذهنم. تازگی شوهرشو از دست داده. بعد از اونم نزدیکترین برادرش رو از دست داد. و هر بار که بابا پشت گوشی باهاش حرف میزنه گریه میکنه. زیاد پیر نیست ولی دیگه جوون هم نیست. از این عمه بی کلاس ها نیست. با اینکه سواد چندانی نداره! ولی نوع حرف زدن و رفتارهاش شبیه یه آدم تحصیلکرده و امروزیه. از همون سالهای کودکی که تو محله قدیم مون بودیم. خوب یادمه زن تمیز و مرتبی بود. و همیشه تو حیاط در حال شستن قالی و ... بود. اونقدر که خاطرم مونده. همه میشورن ومیسابن ولی عمه ی من یه بند تو حیاط بود و کار میکرد. هوش خوبی هم داشت و اجتماعی بود و خوش زبون. دلتنگ اون روزهایی شدم که میرفتم سر میزدم بهش. یادآوری اون روزها هم بهانه ای شد برای نوشتن . الان چند روزه که تو مغزم میپیچه صداش! عجیب میپیچه!

+ سه شنبه ۶ آبان ۱۴۰۴ساعت:22:27|نویسنده: علی


خواهرم نگار

نگار خواهرم این روزا داره عقد میکنه. همین دیشب پدر و مادر داماد اومدن برای تعیین روز مراسم عقد و کارهای آزمایشگاه و خرید حلقه و...! البته چند روز قبل حرف تعداد سکه ی مهریه بود. مشکلی نداشتن با تعداد سکه. نامزد بازی میکنه خیلی زیاد. جوریکه حرکاتش رو اعصابمه. خودمو کنترل می کنم تا به روش نیارم. با اینکه این روزها حوصله ی هیچی رو ندارم حتی خودمو! و با کوچکترین اتفاق عصبی میشم. از ته قلب به عنوان برادر بزرگ تر آرزوی خوشبختی دارم براش. خوشبخت باشی عزیزم. انگار همین دیروز بود که یه دختر بچه کوچولو و مهربون بود. تپل و مپل و شیرین زبون بود. اما چه زود قد کشید و بزرگ شد. اینجوریه روزگار. زود میگذره!

+ دوشنبه ۵ آبان ۱۴۰۴ساعت:0:29|نویسنده: علی


پیش از نوشتن!

قبل از دست به قلم شدن و نوشتن هر نوع نوشته از داستان تا جستارنویسی تا نوشتن روزمره گی ها باید فهمید. نوشتن چیه اصلا و فکر کردن چطوریه! فکر کردنی که موجب تولید محتوا میشه. اما به نظرم قبل از اینکه بفهمیم نوشتن چیه و چطور باید فکر کرد. باید زندگی کافکا رو مطالعه کرد. البته اون بخشی از زندگیش که مربوط به نوشتنه و نه زندگی شخصی و خصوصیات روحیش! کافکا انرژی خاصی داره! و شخصیت خاصی داره. خوندن درباره اش انرژی و انگیزه ی میده برای نوشتن! اگر میخواید خوب بنویسید. ببینید کسایی که پیش از شما نوشتن چطور نوشتن و چطور فکر می کردن! حداقل یکنفر رو به عنوان الگو تو نویسنده ها انتخاب کنید.

+ یکشنبه ۴ آبان ۱۴۰۴ساعت:1:17|نویسنده: علی |


شانون آلدر/ درباره نوشتن ۵۱

می نویسم تا میراثی بر جای بگذارم.
می نویسم تا قدرت یابم.
می نویسم تا به آن تبدیل شوم که در درونم پنهان است.
می نویسم تا دیده و شنیده شوم.
می نویسم تا به آنکه عاشقش هستم، نزدیک شوم.
می نویسم تا به خاطر بیاورم.
می نویسم زیرا قلبم به زبانی سخن می گوید: که باید کسی آنرا بشنود.
می نویسم تا راه تاریک را بر دیگران روشن کنم.
می نویسم تا ذهنی را که در حال دویدن است، تسکین دهم.

شانون ال.آلدر

+ جمعه ۲ آبان ۱۴۰۴ساعت:2:48|نویسنده: علی |


خواستم کسی باشم!

یه زمانی آرزوم بود که تو رشته ام تخصص بگیرم! و گرفتم! یه زمانی حس کردم باید بنویسم. بعدها خواستم نویسنده ی حرفه ای بشم! فهمیدم به این سادگی هم نیست. گفتم باید یاد بگیرم و کتاب بخونم. و خوندم! بعدها گفتم پس مترجم میشم! اونم فهمیدم به این آسونی نیست. گذر زمان بهم فهموند نمیتونم! اما خواستم کسی باشم! و خواستن کافی نبود! باید به یه جاهایی وصل می بودم. حتی با دونستن یک حرفه یا تخصص هم نمیشه کسی شد!

+ جمعه ۲ آبان ۱۴۰۴ساعت:2:10|نویسنده: علی