برای پیاده روی و تغییر آب و هوا رفتم بیرون، لب رودخونه، مث هر روز.. معمولا برای پیاده روی مکان خاصی رو انتخاب می کنم و راه میفتم..
نشسته بودم که دیدم دو تا جوون سیگاری بیست و اندی ساله سوار موتور اومدن و نشستن کنارم.. با خودم گفتم پاشو برووو. ولی گفتم نه! چرا باید جای خودمو به دو نفر دیگه بدم.. اومدن نشستن کنارم و تا جاییکه میتونستن تو نفسم سیگار دود کردن!
عصبی شدم، ولی خودمو نگه داشتم و هیچی نگفتم.. بعد چند دقیقه دوزاریشون افتاد که باید ترک کنن اونجا رو..
«بعضی چیزها رو نمیشه گفت، آدم خودش بایستی بفهمه..! »
چند بارم پیش اومده برام تو خیابون، ماشین پشتی بوق زده برام و توهین کرد. درحالیکه حق با من بود اونجا، جاس سرعت رفتن بود! نه یکبار بلکه چندین بار اتفاق افتاده برام!
و جوریکه شوکه شدم که تا ماهها تو اون منطقه تردد نکردم!
همین حسادت آدمها وقتی ما به موفقیتی میرسیم و دیگران چشم دیدنشو ندارن.. با نگاهشون و با حرفاشون توی دل آدمو خالی میکنن.. هیچ کس خواهان موفقیت دیگری نیست!
اتفاقات و برخوردهای اینچنینی نقطه ی سیاه باقی میزاره تو ذهن و نتیجه اش روی رفتار ما کاملا منفیه! و به به رفتار و شیوه ی زندگیمون جهت میده..
اینکه کجا زندگی می کنیم؟ و واکنش ما نسبت به اتفاقات چطور باید باشه؟ با چه کسایی باید رابطه داشته باشیم و چه کسانی نه؟
دلیل تنهایی ۹۰ درصد ما همینه! تنهایی که حاصل برخوردهای نادرست آدماست! هیچکس تنهایی رو انتخاب نمیکنه!