هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

در باب فرهنگ مطالعه

کتاب ها بهترین دوست برای همنشینی، بهترین مشاور در زمان تردید، بهترین آرامبخش دوران افسردگی، بهترین سرگرمی بازنشستگی، مطمئن ترین مخدر برای خستگی، بهترین ورزش ذهن، زیباترین باغ طبیعت و زمینی بارور برای بقای ابدی هستند.

بالسترود وایت لاک/عالم و دانشمند

+ جمعه ۳۱ شهریور ۱۴۰۲ساعت:18:35|نویسنده: علی


لعنتی ترین حس دنیاست!

درست تو اون لحظه ای که به خواسته ات نرسیدی، حس میکنی، زندگی هم به تهش رسیده.. و این حس لعنتی ترین حس دنیاست! چون تو قرار نیست دیگه زنده باشی.. تمومه تموم..

+ پنجشنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۲ساعت:2:46|نویسنده: علی


کاش به من بگویی!

تنها هراس من در تمام زندگی همیشه این بود که شایسته رنج خود نباشم

و کاش به من بگویی که امروز شایسته این رنجم؟

+ سه شنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۲ساعت:4:11|نویسنده: علی


تَن هایی = یک تَنه

ما همه تن هاییم! با وجودی که توی اجتماع و حتی خانواده ایم.. ما آدم ها تَن ها بِدنیا میاییم و تن ها هم از دنیا میریم! ماهیت وجودی آدم ها همینه.. آدم ها باید خودخواه باشن.. چون تمام خواسته ها و وجودشون توی یک جسم قرار گرفته!

ولی وقتی تنهایی رو بیشتر حس می کنیم، که ببینیم اونیکه بهش عشق و احترام دادیم، اصلا حالیش نیست!

+ یکشنبه ۲۶ شهریور ۱۴۰۲ساعت:1:13|نویسنده: علی


موزه ای از ترس ها..

بدترین چیز تو زندگی اینه که نتونی خودتو نشون بدی، نتونی چیزی که از خودت میخوای بسازی تو زندگیت.. فقط بخاطر ترس هایی که تو دلت انداختن.. ترس از دیدن شدن در مورد خاصی،ترس از قضاوت جامعه،ترس از دست دادن،ترس و ترس و ترس.. ترس ها نشونه ی تفکر عاقلانه هستن! اما گاهی باید عقل و منطق رو کنار گذاشت و به ندای قلب گوش داد!

+ شنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۲ساعت:2:2|نویسنده: علی


دوراهی موندن یا رفتن!

بدترین حالت ممکن، اینه که تو زندگی به جایی برسی، که نه پای موندنت باشه نه رفتن! وسط زمین و آسمون گیر کنی!

به ناچار انتخاب می کنی که بری! اما بعد از رفتن تازه مشکلاتت شروع میشه! دیگه واقعا نمیتونم تحمل کنم.. کاش همه چیز تموم میشد راحت میشدم، از این اوضاع.. دیگه این زندگی، زندگی بشو نیست! همین حال باعث میشه داغون بشی.. داغون تر از قبل..

+ چهارشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۲ساعت:22:22|نویسنده: علی


تَلخ..

تَلخ مِثِ زَهر مار، اینجوری شده زندگی.. فقط صبوری می کنم..

+ سه شنبه ۲۱ شهریور ۱۴۰۲ساعت:0:48|نویسنده: علی


نوشتن..

برای نویسنده شدن، الزامی هست. به جز کلاس رفتن و کتاب خوندن و... باید یه حس و حال درون آدم ها بوجود بیاد. بخشی از مغز هست که فعال باید بشه.. چشمه ای از درون باید بجوشه..

یک اتفاق بایستی بیفته و فعال کنه اون بخش از وجود ما رو.. اتفاقات ناگوار یا تلخ..

به نظرم تنها عاملی که موجب فعال شدن اون چشمه میشه، رنج ها و زخم های ماست! رنج هایی که برای دیده شدن نیازمند کلمات هستن.. و اونجاست که سروکله ی ادبیات پیدا میشه..

ادبیات حاصل رنج آدم هاست.. هیچ داستانی بدون رنج، داستان نمیشه..

دردی که تو رو وادار میکنه، فریادش بزنی.. و بگی که اون درد وجود داره.. من آدم مهمی هستم و باید حرف بزنم و بازگو کنم، هرچی به من گذشته، تا شاید تسکین پیدا کنم!

+ دوشنبه ۲۰ شهریور ۱۴۰۲ساعت:1:12|نویسنده: علی


یه حالیم ..

حالم جوریه که، که هرکی زر زیادی بزنه، جرررررش میدم.. تا این حد حالم خرابه یعنی! کسی نزدیکم نشه اصلا..

+ جمعه ۱۷ شهریور ۱۴۰۲ساعت:3:7|نویسنده: علی


سه نقطه(بدون عنوان)

اگر غمگین در مقابل تو بایستم و از غمم برایت بگویم، تو چه میفهمی؟

همچنان وقتی که برای تو از جهنم می‌گویند.
آیا تو گرما و دردناک بودن آنرا درک خواهی کرد؟

فرانتس کافکا

#گفتگو_با_کافکا
گوستاو یانوش
ترجمه فرامرز بهزاد

+ جمعه ۱۷ شهریور ۱۴۰۲ساعت:2:10|نویسنده: علی


خوب نبودنو تمرین کن..

انسان بودن، تاوان داره.. بدجوری، اونم با این مردم.. تو این دوره و زمونه..

+ جمعه ۱۷ شهریور ۱۴۰۲ساعت:1:42|نویسنده: علی


سکوت نکن!

اونکه تو رو به سکوت وامیداره، خواهان نابودی توئه، پس حرف بزن تا زنده بمونی.. حقتو فریاد بزن..

+ چهارشنبه ۱۵ شهریور ۱۴۰۲ساعت:3:57|نویسنده: علی


عجب دنیای غریبی ست..

برای پیاده روی و تغییر آب و هوا رفتم بیرون، لب رودخونه، مث هر روز.. معمولا برای پیاده روی مکان خاصی رو انتخاب می کنم و راه میفتم..

نشسته بودم که دیدم دو تا جوون سیگاری بیست و اندی ساله سوار موتور اومدن و نشستن کنارم.. با خودم گفتم پاشو برووو. ولی گفتم نه! چرا باید جای خودمو به دو نفر دیگه بدم.. اومدن نشستن کنارم و تا جاییکه میتونستن تو نفسم سیگار دود کردن!

عصبی شدم، ولی خودمو نگه داشتم و هیچی نگفتم.. بعد چند دقیقه دوزاریشون افتاد که باید ترک کنن اونجا رو..

«بعضی چیزها رو نمیشه گفت، آدم خودش بایستی بفهمه..! »

چند بارم پیش اومده برام تو خیابون، ماشین پشتی بوق زده برام و توهین کرد. درحالیکه حق با من بود اونجا، جاس سرعت رفتن بود! نه یکبار بلکه چندین بار اتفاق افتاده برام!

و جوریکه شوکه شدم که تا ماهها تو اون منطقه تردد نکردم!

همین حسادت آدمها وقتی ما به موفقیتی میرسیم و دیگران چشم دیدنشو ندارن.. با نگاهشون و با حرفاشون توی دل آدمو خالی میکنن.. هیچ کس خواهان موفقیت دیگری نیست!

اتفاقات و برخوردهای اینچنینی نقطه ی سیاه باقی میزاره تو ذهن و نتیجه اش روی رفتار ما کاملا منفیه! و به به رفتار و شیوه ی زندگیمون جهت میده..

اینکه کجا زندگی می کنیم؟ و واکنش ما نسبت به اتفاقات چطور باید باشه؟ با چه کسایی باید رابطه داشته باشیم و چه کسانی نه؟

دلیل تنهایی ۹۰ درصد ما همینه! تنهایی که حاصل برخوردهای نادرست آدماست! هیچکس تنهایی رو انتخاب نمیکنه!

+ سه شنبه ۱۴ شهریور ۱۴۰۲ساعت:23:23|نویسنده: علی


آدم نرمال کو؟

کمتر پیش اومده، با آدم نرمالی برخورد کنم! اکثر کسایی که شناختم، مشکلات روحی و روانی دارن! و سعی کردم، دور بشم ازشون،،، فقط به این خاطر.. که حال منو خراب تر از اینی که هست میکنن..

فشار اقتصادیه نمیدونم! یا اینکه ویروس بیشعوری افتاده بین مردم، بازهم نمیدونم! به هر حال، بدتر از اونی شدن که بشه، دوست شد باهاشون! یا ارتباط درست گرفت! باور کنید، پول شعور و انسانیت و اخلاق نمیاره.. فرهنگ داشتن ربطی به حساب بانکی نداره.. و خیلیامون پولدار، بیشعور و بی فرهنگ هم میشناسیم اطرافمون..

از همخدمتی ها گرفته تا هم دانشگاهی ها.. با وجودیکه سعی کردم، احترام بزارم، کمک کنم! آدما نمک نشناس و پلید شدن! اینه ماجرا..

تنها آدم نرمال زندگیم خودمم، که میسازم با زندگی و به روی خودمم نمیارم، سختی و مشکلاتو تحمل میکنم و دم نمیزنم!

اونیکه میسازه و دم نمیزنه، گاو نیست! که گاو هم حیوان نجیبیه! ولی حتما دلایلی داره که نمیتونه بگه.. ولی حیف که نفهم ترین آدمای رو کره ی خاکی، همینجا زندگی میکنن..

هرکسی مشکلات خاص خودشو داره..! ولی وقتی وارد اجتماع میشی، دیگه نباید خودت باشی، تو تو نیستی دیگه.. تویی باید باشی که پسندیده ست! ولی کیه که بفهمه!

+ یکشنبه ۱۲ شهریور ۱۴۰۲ساعت:1:43|نویسنده: علی


سمّ مهلکن اینجور آدما..

بعضیا با حرفاشون،آدمو به آشوب میکشونن و آشفته میکنن! اینجور آدما رو باید برید و انداخت دور.. وجودشون مایه ی رنج و عذابه!حتی! حتی اگه خواهر و برادر، یا پدر و مادرت باشن.. مهم اینه که به فکر سلامت جسم و روانمون باشیم! بعضیا سم مهلکن برای زندگیمون.. سموم بایستی دفع بشن.. باهاشون حرف نزنید!

+ چهارشنبه ۸ شهریور ۱۴۰۲ساعت:7:33|نویسنده: علی


درخت نخل..

تصمیم گرفتم، چندتا درخت نخل بکارم.. یکی تو باغچه ی خونمون و یکی بیرون از خونه..به جز کاشتن، باید نگهداری و کود دهی هم بشن.. ولی تا زمان بار دادنشون چند سالی باید صبر کرد!

+ سه شنبه ۷ شهریور ۱۴۰۲ساعت:1:8|نویسنده: علی


دیکتاتور درون من ..!

من کپی نیستم، همین کافیه برام.. بعضیا ممکنه محتویات وبلاگمو بخونن و باب میلشون نباشه.. یا اینکه لذت نبرن از اینجا اومدن! گاهی مینویسید تو کامنتا، البته من احترام میزارم به نظرات، ولی دیگه توان ندارم.. و هر چی نپسندم، بلافاصله پاک میکنم.. اینجا پر از کامنتای تایید نشده ست.

منم مثل خیلی از وبلاگ هایی که دیدید، بریده هایی از کتاب ها و شعر یا داستان رو کپی میکنن، یا تو نوشتن الگو میگیرن ازشون و مینویسن.. منم میتونم ولی نمیخوام اینکارو انجام بدم..

من اینجا خودمم،،، تا جاییکه میتونم.. و از چیزاییکه نوشتم دفاع میکنم.. من با مخاطب هم کاری ندارم.. دنبال حال خوشمم.. من با نوشتن به آرامش میرسم.. سکوت اینجا حال خوش منه.. اینجا رو برای آرامش روحی خودم ساختم.. خبری از آدما نیست اینجا.‌.

و تازگی ها شدیدا دیکتاتور شدم.. البته رو ذهن و بدن خودم حکمرانی میکنم... کاری با هرکس و یا هر چیزی دیگه ای ندارم!

اینجا جزو قلرو منه! کسی حق نداره با حرفاش باعث آزارم بشه! این نوع دیکتاتوری رو دوست دارم.. و هیچ وقت از قوانینم پا پس نمیکشم... پس لطفا حال بد منو بدتر نکنید!

+ یکشنبه ۵ شهریور ۱۴۰۲ساعت:0:57|نویسنده: علی |


نگاه ها..

نگاه ها، لبخندها و عصبانیت آدم ها رو به چپ گرفتن.. به هیچ انگاشتن آدم ها..

آدم هایی که بود و نبود ما براشون فرقی نداره.. دنبال منافعشونن..

غریبه هایی که غریبه میمونن و آشناهایی که گمان می کردیم آشنا بودن.. هیچ کسی با دیگری نیست!

من فقط خودمو دارم..!

خودخواه باش! خودخواه!

+ جمعه ۳ شهریور ۱۴۰۲ساعت:2:49|نویسنده: علی