هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

ایستادگی..

روح آدم ظرفیت و توان تحمل محدودی داره! از ظرفیتش که فراتر بره، آلارم میده! به شکل های گوناگون! علائم من سردرد و درد قلبه! کاملا آگاهم که چرا اینطور شدم! مشکلات تحصیلی، با اساتید و دانشجوها، هم خوابگاهی، همکلاسی، اختلاف خانوادگی، ،با پدر و مادر، خواهر و برادر، داماد، مشکلات مالی و...

سعی کردم، شاد باشم و بخندم! ولی واکنش روحم به خنده، چیزی نبود که باید باشه! دیگه خندیدن خوشحالم نمیکنه، برعکس حس میکنم حالمو بدتر از چیزی که هست میکنه! حس می کنم گنجایش ندارم! نه خنده و نه غم! هیچ چیز! از خدا میخوام گشایشی در احوالم ایجاد بشه! و به جای بدی ختم نشه! مرگ یا بیمارستان! سکته ی قلبی شاید!

برنامه دارم برای آینده و اهدافی که هنوز بهشون نرسیدم! روزهای خوب و خوشی که منتظرشون هستم! اگه عمر باقی باشه و ادامه ی راهی! نمیدونم! چیزی درونم رشد کرده که دشمن زندگیه! احساسات منفی! حرفای آزادهنده ای که شنیدم! رفتار ناشایست آدم ها نسبت به خودم!

+ دوشنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:3:35|نویسنده: علی


درباره نوشتن ۲

“We write to taste life twice, in the moment and in retrospect.”

― Anais Nin

***

ما می نویسیم تا دو مرتبه طعم زندگی را بچشیم: در همان لحظه

و وقتی که با نگاهی به گذشته بازمیگردیم!

"آناییز نین"

+ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:3:14|نویسنده: علی |


عشق هرگز به مرگی طبیعی جان نمیسپارد!

Love never dies a natural death. It dies because we don't know how to replenish its source. It dies of blindness and errors and betrayals. It dies of illness and wounds; it dies of weariness, of witherings, of tarnishings.”

― Anais Nin

***

عشق هرگز به مرگی طبیعی جان نمیسپارد. جان میسپارد زیرا که نمی دانیم چگونه منشا آن را بازیابی کنیم. از کوری و اشتباهات و خیانت ها، از بیماری و زخم ها، از خستگی، از پژمردگی و از کدورت جان میسپارد.

"آنایز نین"

+ یکشنبه ۳۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:1:59|نویسنده: علی |


ای دل پاره پاره ام!

همه زخم ها، یک روزی، خوب میشن! در زمان معینی! اما! اما زخم دِل! اونقدر خون میره از دل، تا جون بسپره! ولی تو چه میدونی دل چیه؟ و جون سپردن چطوریه؟

خواهش میکنم برای این پست کامنت نذارید! تشکر..

+ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:3:12|نویسنده: علی


زندگی واقعا ، کی شروع میشه؟

Life begins on the other side of despair

|Jean-Paul Sartre|

...............

زندگی از سمت دیگر ناامیدی آغاز میشود.
«ژان پل سارتر»

+ شنبه ۲۹ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:0:24|نویسنده: علی


نقل قولی از مرلین مونرو..

“I'm selfish, impatient and a little insecure. I make mistakes, I am out of control and at times hard to handle. But if you can't handle me at my worst, then you sure as hell don't deserve me at my best.”
― Marilyn Monroe

***

خودخواه، ناشکیبا و اندکی نامطمئن ام. اشتباه می کنم، از کنترل خارج می شوم و گاهی اوقات کنترل آن دشوار است. ولی اگر نمیتوانید در بدترین حالتم با من کنار بیایید. قطعا در بهترین حالت لیاقت من را ندارید.»

«مرلین مونرو»

+ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:2:53|نویسنده: علی


واژه ی عشق

One word frees us of all the weight and pain of life

that word is love.

Sophocles (497-406 B.C)

******

تنها واژه ای، که ما را از تمامی بار و رنج زندگی رها می کند.

آن واژه عشق است.

+ جمعه ۲۸ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:0:51|نویسنده: علی


اتاق تاریک

امشب زودتر از شب های دیگه میخوابم.اتاقو تاریک، تاریک کردم. کولر اسپیلتو هم روشن کردم. هوا شده یخ یخ! میخوام یه امشبو خوب بخوابم! یک کم سر درد و تپش قلب دارم.ببینم فردا حالم بهتر میشه یا نه! شب بخیر..

+ چهارشنبه ۲۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:23:36|نویسنده: علی


اگر می‌نویسید، اونم جدی، هیچ وقت فراموش نکنید!

"Write drunk! Edit sober."

|William Faulkner|

****

نوشتن مسته! ویرایش هوشیار!

ویلیام فاکنر

........

+ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:16:13|نویسنده: علی |


فشار خونم زد بالا!

🫀🩸

+ دوشنبه ۲۴ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:0:29|نویسنده: علی


لیوان آبجو خوری!

Lemonade

یه لیوان بزرگ آبجو خوری خریدم! از اینآ که شیشه ای بزرگ و جا داره! توش همه چی خوردم به جز آبجو! البته گیر نیاوردم وگرنه اونم میخوردم! از نوشابه تا آب هندوونه و آب طالبی و معجونی خودم ساز بگیر تا ... خواستم جووو وبلاگمو از غم و غصه دربیارم! بهونه ای شد برای نوشتن! همین! ظهرای بهاری و تابستونی که هوا خیلی گرمه و آدم عطش میکنه میچسبه، شربت آب لیمو. البته از نوع کم شکر! امتحان کنید هم بد نیست!

+ یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:14:10|نویسنده: علی


غم و اندوه، زمان را می خورد!

Sorrow eats time. Be patient. Time eats sorrow.”
― Louise Erdrich, LaRose

*******

غم و اندوه، زمان را می خورد! شکیبا باش! زمان، اندوه را خواهد خورد!

"لویز اردریچ"

+ یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:13:34|نویسنده: علی


مایا آنجلو/ درباره ی نوشتن ۱

“There is no greater agony than bearing an untold story inside you.”
― Maya Angelou, I Know Why the Caged Bird Sings

***

هیچ رنجی بزرگ تر از تحمل یک داستان ناگفته ی
نیست که در درون شما وجود دارد.

"مایا آنجلو"

+ یکشنبه ۲۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:1:24|نویسنده: علی


آدم های کاغذ دوست!

بعضی آدم ها دنبال معامله ن! از خرید و فروش زمین و ملک تا ماشین و... ! پی دلالی، کلاهبرداری و کلاه گذاری! زندگی مال همین آدم هاست. بهترین خونه و ماشین رو سوار میشن و مسافرت های خارج از کشور! غیر از پول هیچی نمیبینن! و غیر از خودشون هیچ کس! جهانی رو به آتیش میکشن تا زندگی خودشون روبراه بشه!

بعضیام دنبال ارزهای دیجیتال هستن! بیت کوین، بیت های دیگن! ماینرایی که میشناسیم! مثلا تردرن!

اما یک دسته از آدم ها هستن! اهل مادیات نیستن! آب باریکه ای دارن که باهاش زنده ن! تو بند پول و خوشگذرونی و ریخت و پاش نیستن! ساده زیستن! لباس های ساده میپوشن! غذاهای ساده میخورن! رویاهای رنگی ندارن! یه گوشه نشستن و زندگیشونو میکنن و قانع هستن به چیزایی که دارند!

اما کتاب و کاغذ جز جدایی ناپذیر زندگیشونه! تمام خوشی و خوشحالیشون تو کتاب و کاغذ! با خریدن و خوندن یک کتاب به تمام خواسته هاشون میرسن! با حتی با نوشتن چند خط نوشته! با ترجمه ی یک اثر! یک شعر! یک داستان! یا هر چیزی که به کتاب و کاغذ مربوط میشه!

+ شنبه ۲۲ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:22:22|نویسنده: علی


جمعه های بهاری!

شما هم جمعه ها ناهار خورش قورمه سبزی و یا فسنجون دارید؟

عه چه جالب ما هم همین طور!

شما امروز ناهار چی خوردید؟

+ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:15:41|نویسنده: علی


لب هایی که طعم اشک میدهند!

Lips that taste of tears, they say are best for kissing.
"Dorothy parker"
...............

لب هایی که «طعم اشک» می دهند،
می گویند: که برای بوسه بهترین هستند.

«دوروتی پارکر»

...........

+ جمعه ۲۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:1:9|نویسنده: علی


شب نشینی همراه با قهوه تلخ!

تازه حمام بودم و دوش گرفتم. لباس چرکا و حوله مو انداختم تو سبد رخت چرکا! اومدم نشستم تو اتاقم. یک کمی با کتابام ور رفتم بعد کمی رفتم بیرون و تاب خوردم. معمولا رو تاب که میشینم هندزفری میزارم و آهنگ پلی می کنم. کمی بعد خسته شدم و برگشتم و تو اتاق همین طور تو فکر فرو رفتم. سر آخر رفتم کنار اجاق گاز و موکاپات رو پر از قهوه و آب کردم و گذاشتم رو گاز! یه کتری م گذاشتم بجوشه که اگه قهوه غلیظ شد اضافه کنم. صبح شده دیگه! همه خوابیدن و من تنها کسی ام که طبق معمول بیدار موندم.

+ پنجشنبه ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:4:37|نویسنده: علی


توقع و چشم داشت!

If you expect nothing from somebody
you are never disappointed.

"Sylvia Plath"

______________________________________

اگر چَشم داشت چیزی از کسی نداشته باشید
هرگر نااُمید نخواهید شد!

«سیلوا پلات»

+ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:23:20|نویسنده: علی


دوست!

یه نفرو دلم میخواد که باهم بریم یه جای خلوت و دنج!یه نفر که تا حالا باید می بود ولی نیست! که بشینیم روبروی هم باهم سیگار بکشیم! مثل همین عکس! بعد بشینیم به حرف زدن! شاید سیگار نه ولی چایی یا قهوه! یا یه چیزی دیگه! نه یه جای گرون قیمت! یه جایی که جیب منم بکشه! نمیخوام چیز خاصی بگه! فقط بشینه روبروم! بهم اعتماد کنه! اگه حرفی میزنم، نه نگه! نه اینکه هر کاری بگم فورا بگه باشه!! میفهمی چی میگم؟ اگه بفهمی چی میگم! که آزارم نده با رفتارش و حرفاش! با نیش کلامش!آدم فهمیده ای باشه! یه نفر که بفهمه خدایا! فقط همین! زندگی خیلی مزخرف شده! پر از رنج و درد! بدون هیچ دلخوشی! بی عاطفه! تلخ! بیخودی! یکنواخت و رنج آور! سخت و بی نتیجه! زندگی که من میخواستم این نبود!

+ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:1:18|نویسنده: علی


رگه های نورانی به رنگ بنفش !

امروز دوشنبه، هفدهم اردیبهشت ماه، ساعت، بیست و بیست دقیقه! هوا ابری و بارونی شده وتند باد شدیدی شروع به وزیدن گرفته! اونقدر شدید که درخت ها رو به شدت تکون میده و برگ ازشون میریزه! و نزدیکه که از ریشه کنده بشن! جو منطقه پر از گرد و خاک شده و صدای رعد و برق شنیده میشه! و صدای باد همه جا زوزه میکشه! همین الان که در حال نوشتن هستم، برق رفت و حدود چهل و پنج دقیقه این ماجرا به طول انجامید! از اونجایی که من به هواشناسی علاقه دارم و کنکور ارشد هم رتبه آوردم، اما خب یک رشته ی دیگه پذیرفته شدم. رفتم پشت بام تا از رعد و برق فیلم و عکس بگیرم! ولی به شما توصیه نمی کنم. چون امکان خطر وجود داره! و یک در میلیارد خطر اصابت رعد و برق به شما وجود داره! چنین مواقعی زیر سقف باشید ایمن تر هست تا زیر آسمون! رگه های بنفش رعد و برق و نوری که منعکس میشد تو ابرها و آسمون برام جذابیت خاصی داشت تا اونجایی که حدودا یک ربع موندم پشت بام تا بتونم فیلم خودمو کامل کنم. البته فیلم باید ادیت بشه تا بخش های تاریک بدون نور حذف بشن! چند وقت پیش هم همین کار رو انجام دادم و یک مقاله هم در این مورد خوندم که خالی از لطف نبود!

+ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:21:36|نویسنده: علی


دوست

تمام زندگی و خوشی های دنیا، تو بودن یک دوست خلاصه میشه!نه هر دوستی! دوستی که میشه جهنم دنیا رو باهاش گلستان کرد و دووم آورد توش! اونیکه نیست و یه چیزی کمه! یک چیز خیلی خیلی بزرگ!

نظرتون در مورد تصویر بالای وبلاگم چیه؟

+ دوشنبه ۱۷ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:0:41|نویسنده: علی


زخم های کشنده!

این زخمایی که زدن تا ابد جاش میمونه! خانواده، دوست و آشنا! من هیچ وقت حتی به فکر خودکشی هم نخواهم افتاد! زندگی و آدم ها کار خودشونو میکنن! باید ایستادگی کنیم ما، کار ما همینه! اون زخم ها کار خودشونو میکنن! اونکه دستش آلوده ست رسوا میشه بالاخره!

+ یکشنبه ۱۶ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:0:33|نویسنده: علی


دوش آب

امروز باز سر درد گرفتم. به جای خوردن قرص و رفتن دکتر، رفتم زیر دوش! اول آب گرمو باز کردم و خوب داغ شدم! اونقدر که دمای بدنم بره بالا! که نیاز به سرد شدن داشته باشه! آب گرم خستگی از تن آدم میبره! ولی آب سرد یخ میکنه بدنمو، مثل شوک میمونه! از خواب بیدارت میکنه! همچین حسی داره! یک کم حالم بهتر شد!

+ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:17:36|نویسنده: علی


برنامه پیاده روی

سال ها، برنامه ام این بود که از نیم تا یک ساعت پیاده روی رو در طول روز داشته باشم. شش سالی وقفه افتاده تو برنامه هام! میخوام دوباره پیاده روی رو به برنامه ام اضافه کنم!

یکساعت پیاده روی رو دست کم نگیرید، تمام استرس ها و تنش های روزانه رو دور میکنه! یا حتی دوچرخه سواری.. بعضی ها هم باشگاه میرن! هرکس هرجوریکه مایله! ورزش لازمه ی زندگی سالمه.

+ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:15:34|نویسنده: علی


پیاده روی پس از باران!

اونقدر بارون بارید، که فکر می کردی، آسمون سوراخ شده و بارون قرار نیست بند بیاد. یک بند بارون می بارید! همه جا رو آب گرفته بود. اونم بارون اردیبهشت ماه. بعید بود اینجور باریدن! بارش ها دمای هوا رو معتدل کرد. اونجوری که من دلم میخواست!

هوا که تاریک شد به قصد پیاده روی از خونه زدم بیرون. گرمکن زرشکی مو تن کردم و شلوار جین مو پوشیدم و کفشای ورزشیمو از رو جا کفشی برداشتم و از خونه زدم بیرون. هوا خنک بود و دلچسب. جوری که نفس کشیدن تو همچین هوایی آرزوی هرکسی میتونه باشه!

به سمت پارک راه افتادم. زمین پر بود از برگای زرد. انگار که دوباره پاییز شده! چند کیلومتری پیاده روی کردم و طبق معمول که با موبایل چند عکس میگیرم. عکس هامو گرفتم و برگشتم خونه! از این پیاده روی بعد از بارون، یه حسی خوبی برام موند. جوریکه از خدا میخوام. همیشه بارون بزنه! بارون نشونه ادامه ی زندگیه!

+ شنبه ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:2:27|نویسنده: علی


نوشتن نوعی تراپی است!

"Writing is a form of therapy; sometimes I wonder how all those who do not write, compose, or paint can manage to escape the madness, melancholia, the panic and fear which is inherent in a human situation."

|Graham Greene|

-------------------------------------------------------------

نویسندگی شکلی از تراپی(درمان) است. گاهی تعجب می کنم، تمام اشخاصی که نمی‌نویسند، شعر نمی سُرایند یا نقاشی نمی‌کنند. چگونه می توانند خود را از دیوانگی، افسردگی، اضطراب و ترسی که در ذات بشر است رهایی بخشند!

«گراهام گرین»

+ پنجشنبه ۱۳ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:19:24|نویسنده: علی


ترجمه آزاد چند ترانه


چند ترانه که آهنگشونو دوست داشتم ترجمه کردم. ولی به خاطر اینکه نیاز به ویرایش داشتن اینجا منتشرشون نکردم! میخوام ترجمه آزاد(مفهومی) شونو بزارم.

ترجمه ی آزاد، مفهوم رو منتقل میکنه با قدری تصرف و تغییر!

+ سه شنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:23:25|نویسنده: علی


درد

درد قلبم جدیه. گاهی که همین طور نشستم، تو سرم درد میپیچه، چیزی شبیه حمله! بعد یهو قلبم درد میگیره! فشارم بالا میره! بعد شروع میکنن هردو باهم! انگار وسط میدون جنگ نشسته باشم. بعد چند لحظه درد کم میشه! پامیشم یه دوری میزنم. کاری باشه انجام میدم. بعد دوباره میشینم! دوباره شروع میشه!

نمیفهمم حالمو! عصبیه یا جسمی! یک گرفتاری شدم! نه میتونم درست فکر کنم. نه زندگی کنم آسوده و با آرامش خاطر! دست سمت چپم، یکهو عضلاتش درد میگیره! انگار یهو ورم میکنه و درد عجیبه! بعد چند ثانیه تموم میشه! انگار هیچی نبوده! نمیدونم این چه دردریه؟! هرچه هست، نمیفهممش!!!

+ دوشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:1:58|نویسنده: علی


دکتر لازم شدم!

مریض شدم! بدن درد ،سرفه و سر درد و... دارم. بیماری ویروسیه احتمالا! دیگه اگه دکتر مراجعه نکنم،وضعیت بد میشه! دیگه نمیتونم تحملش کنم. ممکنه دار فانی رو هم وداع بگم!

+ شنبه ۸ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:20:20|نویسنده: علی


کتاب..

There is no Friend as loyal as a book.

"Ernest Hamingway"

هیچ دوستی، همانند یک کتاب باوفا نیست!

"ارنست همینگوی"

+ جمعه ۷ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:23:42|نویسنده: علی