یک خواب+خاطرات جنگ عراق
دیشب خواب بدی دیدم. به جز اتفاتی که به خواب دیدم. حس خواب فراتر از تصورم بود. و چیزی که تو ذهنم نقش بسته صحنه های خواب نیست بیشتر تاثیر روحی ناشی از اون خوابه. که به هیچ وجه با کلمات قابل بیان و درک نیستن. تجربه ترس و هیجان توأمان بود. ترس ناشی از حمله هوایی به خونه مون و هیجان رخدادی نادر. که بدون اینکه کوچک ترین صدمه ای به ما زده باشه در حال وقوع بود. ما در اصل جسم نبودیم، همه صحنه ها تو مغز من اتفاق میفتادن. و منم تو خواب بودم. بنابراین عادی بود که آسیبی نببینیم. شاید این خواب نشونه ای از ترس نهفته درونمه که با یک کابوس شبانه سر باز کرده. هر چند توی عالم بیداری ترس چندانی از جنگ و مرگ ندارم.
به خواب دیدم که منطقه ی ما بمباران هوایی شده و با همه اعضای خانواده توی خونه گرفتار شدیم. شب بود و هوا تاریک. انگار که برق هم نداشتیم. هم داخل خونه تاریک بود و هم بیرون. و ما از شیشه ی پنجره ها در حال تماشای خیابون بودیم. اما نور بمباران بود که یکباره همه جا رو روشن میکرد. اطراف خونه مدام بمباران میشد و آتش بمباران خونه همسایه ها رو دربرگرفته بود. از دور میشد دود و بلند شدن شعله ی انفجارها رو دید. خونه های اطراف کم کم تخریب شدن. و ما همه در حال تماشای این حادثه ها بودیم.
و با صدای هر انفجار آتش مهیبی همراه با موج انفجار به پا میشه. تا اینکه ناگهان بخشی از خونه ی ما رو هم زدن. همه ما تو زیرزمین خونه پناه گرفته بودیم و در حال تماشای زبانه ی آتش بودیم. و این آخرین صحنه ای بود که به یاد میارم. تو همون حس و حال بودم که همه چیز جلوی چشم های من تموم شد.
تو جنگ هشت ساله ی ایران و عراق که جنگنده های عراقی بی رحمانه شهرهای ایران رو بمباران میکردن. و تقریبا هر روز توپخانه ی عراق شهرهای مرزی رو هدف میگرفتن. از خانواده شنیدم که یک بعد از ظهر گرم تابستونی دخترهای همسایه محله قدیممون بعد از شنیدن صدای جنگنده روی پشت بام رفتن و جنگنده دشمن که تو تراز پایین پرواز میکرده، با دیدن دخترها، پشت بام همسایه رو هدف گرفته و دخترای همسایه رو همونجا به رگبار بسته و کشته. و جوری که جای گلوله ها هم روی پشت بام همسایه به جا مونده. و همه این واقعه رو به چشم دیدن. بخاطر همین میگن وقت بمباران هوایی روی پشت بام نرید. و تو مکان امن سنگر بگیرید. البته اینجور حوادث کم اتفاق افتادن...