هـنوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

بافت قدیم شهر

دیروز عصر و بعد از خنک شدن اندک هوا با وجودی که هوا ابری بود و شرجی و دم گرفته. از خونه راه افتادم تا توی شهر چرخی بزنم. یه سر هم رفتم تا بافت قدیمی شهر رو ببینم. از کوچه پس کوچه ها عبور کردم تا به محله ی قدیمی مون برسم. بخشی از بافت قدیمی شهر که در اصل بخش جنوبی شهر بود. و دوران کودکی من اونجا گذشته بود. از بدو تولد تا یازده سالگی. تا همین چند سال پیش دست نخورده باقی مونده بود. اما بعضی خونه ها شروع کردن به کوبیدن. و بقیه خونه ها هم یکی یکی یاد گرفتن و کوبیدن. چند سال پیش خونه ی دوران کودکی منو هم کوبیدن.

بخشی از محله های اون منطقه رو اصلا نمیشد شناخت. چون بخش بزرگی از ساختمان ها رو کوبیده بودن و از نو ساخته بودن. محله هایی که من آجر به آجر خونه هاش رو تو دوران کودکی به چشم دیده بودم و خاطره داشتم باهاشون. هم محله ای ها، همسایه ها، دوستان و رفقای دوران کودکیمون همه اونجا بودن. گل کوچیک بازی میکردیم بین تیرک های برق تا دیوار همسایه ها. با تک تک درها و پنجره های خونه ها و مغازه ها و حتی مدارس اون محله ها آشنایی داشتم. اسم مدارس هنوز خاطرم هست. تعجبی هم نداره. مردم محله های قدیمی هم دل دارن دیگه و باید امروزی زندگی کنن. خونه دار دلش میگیره از خونه ی کلنگیش! دیوارهای آجری کهنه و قدیمی که بعضی هم هم فرو ریخته بودن! اون محله ها بوی قدیمو میداد. بوی بچگی ما رو. اما به چشم دیدم که ساختمان ها و مغازه ها همه دگرگون شده بودن. ساختمان های چند طبقه و برج ها بود که همین طور رفته بود بالا.

از جلوی درب خونه ی حاجی انگلیسی هم گذشتم. هنوز درب کوچک خونه که به یه باغچه ی بزرگ باز میشد و درب مغازه بقالی اش باقی مونده بود. ولی مطمئنم اونم تا چند وقت دیگه میکوبن و آپارتمان چند طبقه میسازن. با دیدن همه این صحنه ها دلم گرفت و کمی هم ترس برم داشت. اینا همه نشونه ی گذر عمر ماست. و اینکه دیگه چیزی مثل قبل نیست. همه چیز در حال دگرگونی و تغییر. خیلی از آدم های اون محله ها رفتن. هم از اون محله ها و هم از دنیا. پدرها و مادرهای پیر، خونه ها رو برای بچه ها و نوه هاشون به ارث گذاشتن. پیرها همه یکی یکی رفتن. خبرهاشونو تا چند سال قبل داشتم. اما با نوسازی محله ها حس کردم خاطرات دوران کودکیمونو خراب کردن. چیزی باید باشه که ما رو برگردونه به اون دوران خوش! پیوند ما با گذشته ها اون دیوارها و کوچه ها بودن که دیگه نیستن. از اون خیابون ها و کوچه ها فقط اسمشون بدون تغییر مونده. ما تمام نشونه ها رو خراب میکنیم به امید نو شدن و اومدن آینده. اما نو شدنی که به قیمت خراب شدن خاطره هاست!

+ جمعه ۱۶ مرداد ۱۴۰۵ساعت:6:45|نویسنده: علی |