هـنوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

کارگر و رفتگر

دو سال قبل تو باغچه های دم در خونه مون چند نهال کاشتم. از بذر شروع کردم تا نهال داد. هر روز سرکشی و آبیاری. سخت گذشت دوره ی آبیاری تا نهال دهی. صبح و شب آبیاری می کردم. فصل تابستون پدرمو درآورده بود آبیاری. مثل یه کارگر زحمت کش کار می کردم. فقط جیره و مواجب نداشتم. تو فصل زمستون، تابستون و حتی پاییز. و روزها همین طوری پشت سرهم میگذشت. رهگذرها معمولا بلا استثناء نهال ها رو میشکستن و میرفتن. تو چشم رهگذرها نهال های من مثل خار بود تو چشم. دخترها و پسرهای جوون شب ها چون محله ما دنج و تاریکی بود قرار میزاشتن و دلستر با ساندویچ میزدن و شیشه دلستر و ته ساندویجشونو تو نهال های من جا میزاشتن. انگار که با سطل زباله مواجه شدن. اون چند وقته من شده بودم رفتگر شهرداری. از یه طرف آشغال ها رو برمیداشتم از طرف دیگه آبیاری میکردم. باور کنید همینجوری شد که بیماری قلبی پیدا کردم. از بس که حرصم دادن.

مردم بیخیال با چرخ های اتومبیلشون از روی نهال های من رد میشدن. جوری که رد چرخ ها روی نهال ها میموند. پیرمرد همسایه هم که انگار من حقش رو خورده بودم. بابای احمد امریکایی رو میگم. که فوت هم کرد. پدرکشتگی داشت با من. چشم دیدن سرسبزی دم در خونه ی ما رو نداشت و با چرخ های موتورش رد میشد یا با پا له میکرد. یکبار هم خودش اومد و اعتراف کرد که اون بوده که له کرده! همیشه جای کفش و دمپایی هاش روی خاک باغچه مشخص بود.

چند بار هم رفتم تا ببینم کیا با اتومبیل از روی اونا رد میشن. تو کوچه کشیک میدادم و منتظر می موندم. یه پیرمرد همراه با زنش که سنشون حدودای هفتاد ساله بود رو دیدم که تو اتومبیلش نشسته بود و به زنش تعلیم رانندگی میداد. چند باری هم اتومبیل تعلیم رانندگی رو دیدم. با دیدن له کردن نهال ها منم له میشدم. ولی هیچی نمیگفتم. چون در اون صورت دیوونه هه من بودم و اونا حق به جانب میشدن. که چرا به ما توهین کردی؟ عجیبه که همون اتومبیل ها گاهی زیر درخت هایی که قبلا کاشتم پارک میکنن. منم با خودم گفتم به دردسرشون نمی ارزه. بنابراین خودم نهال های خودمو با دستای خودم از ریشه کَندم تا شکستن و نابودیشونو نبینم. ولی بعد از کندشون حس خوشایندی پیدا نکردم.

+ پنجشنبه ۸ مرداد ۱۴۰۵ساعت:17:10|نویسنده: علی |