هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

چه میشه کرد!

دنبال کسی می گشتم که باهام یکی بشه، که این فرسایش ناشی از گذر عمر رو فراموش کنم! اما نبود! واقعا نبود! نمیدونم! آدم ها، حتی با خودشونم یکی نمیشن و تحمل یکی شدن با دیگری رو ندارن!

+ پنجشنبه ۳۰ آذر ۱۴۰۲ساعت:1:33|نویسنده: علی


وضعیت بحرانی دانشگاهها

من دوازده سال از عمرمو دانشجو بودم! با آدم های زیادی برخورد داشتم. از شهرهای مختلف و همین طور قومیت های مختلف! کُرد، لُر ،بلوچ، گیلانی و... خلاصه از سراسر ایران! و اونقدر دیدم که بخوام نتیجه بگیرم. که به نظر نشونه ی بحران تو ایرانه! همین دانشجوها، آینده پست های مختلفی رو برعهده میگیرن! باور کنید اوضاع دانشگاه بحرانی تر از چیزیه که فکر می کنید. دانشگاه به اندازه ی جنگ کشته میده! ولی آمارش هیچ کجا، درز پیدا نمیکنه! باید طی سالیان بفهمی! آمار بیمارانش، آمار خودکشی های منجر به فوتش، سکته ی قلبی، حین تحصیل یا حتی بعد از تحصیل! فقط خواستم حرفمو زده باشم.. تو این کشور خیلی اتفاقات میفته که تا خودت نری نمیفهمی! تا با چشم خودت نبینی باور نمیکنی! ولی اینو از من داشته باش که تو بد خراب شده ای زندگی میکنیم.. منظورم همین کشوره، ایران!

+ شنبه ۲۵ آذر ۱۴۰۲ساعت:2:31|نویسنده: علی


ژِن خدا!

حسی قوی که از درونم منشأ میگیره.. وادارم کرد به کاشتن! حتما میپرسید: کاشتن چه چیزی؟ خب، شاید کاشتن یک درخت! درختی که ماندگار باشه! و ثمر داشته باشه! بنابراین سفارش بذر دادم! بذر سبزیجات یا هر گیاهی که سبز بشه! اولین باری که بذرها کاشتم! سبز شدن، از روییدن شون سر شوق اومدم! این نوع شادی از درون بود! و من دنبال این نوع از شادی بودم! بعضیاشون بعد از مدتی پژمردن و از بین رفتن! از دیدن این اتفاق، واقعا مایوس شدم! اما با خودم گفتم: باید ادامه بدم! و ادامه دادم!

شروع کردم به جمع آوری بذر! بذر هر درختی که میوه بده! سیب،مرکبات، درختای زینتی و... اوایل بخاطر اینکه تو رشته ی باغبانی اطلاعاتی نداشتم! هم بذرها رو هدر دادم هم زمانمو! و سخت بود.

چون هیچ چیزی درباره ی باغبانی و تکثیر و پرورش گیاه و درخت نمیدونستم! نشستم و خوب مطالعه کردم! کتاب اصول باغبانی رو خوندم! و تو اینترنت هم تحقیق کردم! حتی از چند گلخانه دار سوال کردم! اما خوندن کتاب و تحقیق و پرسیدن از متخصص کافی نبود. در کنارش انجام کار عملی نیاز بود! و همین طور صبوری زیاد و انتظار برای گذر زمان!

کاشت بذر و قلمه زنی! ممکنه ناموفق هم باشه! و با دیدن هر نهالی که تو مراحل اولیه، خشک میشد! دلزده میشدم! این کار رو بارها و بارها انجام دادم! فرآیند کاشت و نگهداری از بعضی نهال ها خوب پیش رفت! حدود دویست تا کیسه نهال خریدم و بذر توشون کاشتم! تو هر کدوم پنج تا شش بذر انداختم! به امید اینکه چند تاشون سبز بشه! و سبز شدن! با دیدن هر بذری که سبز میشد، حال منم خوش میشد! حال خوب نعمت بزرگیه!

این حس هنوز با منه، حسی که میخواد، بذرهایی رو که بدون نگهداری هیچ وقت سبز نمیشدن رو به زندگی دعوت کنه! من به این حس ام ایمان دارم! و فکر می کنم، هرکسی میره سمت کشاورزی یا باغبانی، ژن خدا داره! میدونم درک نمیکنید، چی میگم! ولی اونی که بذر گل و گیاه و یا درختی رو می کاره! و پرورش میده، با اینکار داره موجود زنده ای رو به حیات دعوت میکنه! و زندگی بهش میده! نهال هایی که کاشتم، بچه های منن! بچه هایی که باید سر از خاک دربیارن و قد بکشن و رشد کنن!

+ چهارشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۲ساعت:3:36|نویسنده: علی


مرگ سراغ ماهی تنگ اومد!

چند دقیقه قبل رفتم، سراغ تنگ ماهی، طبق روال هر روز ، تا به ماهی نگاه کنم و براش غذا بریزم، یا حتی اگر آب تنگ آلوده باشه ،آب تنگ رو عوض کنم! با صحنه ی بدی مواجه شدم.. ماهی کف تنگ افتاده بود، بی حرکت و آروم! اونم به پهلو، چشم ها و دهن اش همونطور باز مونده بود! و خیره شده بود به روبرو! هیچی فقط دلم سوخت براش.. چند ماهی که نگه اش داشتم، ازش خوب مراقبت کردم. دلیل مرگ اش رو هم نمیدونم! آلودگی آب،بیماری،غذای ناکافی و بد! نمیدونم!

ماهی ها، عمر کوتاهی دارن.. ولی مرگ این ماهی، منو به فکر واداشت! همیشه مرگ، منو به فکر وا می داره! که زندگی کوتاهه، کوتاه تر از چیزی که تصور بکنید! که بخوایم با چیزای بیخودی، هدرش بدیم!

باید از زمان نهایت استفاده رو ببرید. باید کاری انجام بدید! شاید کاری که بعد از شما بمونه! و این ماندگاری کار شماست، که زیستن شما رو ارزشمند می کنه.. زندگی و حیات، ذاتا ارزشمند نیست! باید کاری کرد، پیش از رفتن! باید کاری کرد، اینو خوب درک کردم..

+ سه شنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۲ساعت:1:40|نویسنده: علی


نمی بخشم..!

اونکه پشت کرد بهتون، یا خیانت کرد هرگز نبخشید! مگر اینکه بفهمید، شایسته اش بوده.. وگرنه به خودتون خیانت کردید! که نکنید بهتره، وگرنه یک عمر باید بسوزید با فکر همون..

+ چهارشنبه ۸ آذر ۱۴۰۲ساعت:3:12|نویسنده: علی


صرف فعل نوشتن در زمان حال

من می نویسم/ما می نویسیم!
تو می نویسی/شما می نویسید!
او می نویسد/آنها می نویسند!

***

فقط وقتی می نویسم، فکر می کنم!

"میشل دُ مونتنی"

***

+ چهارشنبه ۸ آذر ۱۴۰۲ساعت:0:50|نویسنده: علی |


رنج..

«بزرگترین توهین به یک انسان، انکار رنج اوست!»

[چـزاره پاوزه]

+ پنجشنبه ۲ آذر ۱۴۰۲ساعت:1:50|نویسنده: علی