کافه کلاغ!
یه شغل پاره وقت پیدا کردم. اما نمیخواستم از کتاب و مطالعه دور باشم. به تدریس علاقه دارم. همین کتابام منو بدبخت و افسرده کردن و نمیتونم دل بکنم از اونا. تو پیشونی من نوشته، آقامعلم. اما از شانس بد، نتونستم آموزش و پرورش استخدام بشم. بعد از کلی گشتن یه شغل پاره وقت پیدا کردم. و قرار بر این شد رزومه بفرستم به شماره ی مورد نظر. شغلی که پیدا کردم به زبان ایتالیایی باریستا یا به زبان عامیانه قهوه چی بهش میگن! ایتالیایی ها به کارمند مرد پشت پیشخوان کافه میگن بارمن یا بارتندر و به کارمند زن پشت پیشخوان کافه بارمید میگن. ایتالیایی ها تو کافه هاشون هم نوشیدنی گرم مثل قهوه دارن و هم نوشیدنی سرد الکلی. اما اینجا فقط قهوه سرو میکنن. ما هم کافه داریم و هم قهوه خونه سنتی! کافه ها متفاوت تر و باکلاس تر از قهوه خونه های سنتی هستن. نزدیک خونه مون یه کافه است که موقع پیاده روی از جلوش رد میشم. چندتا جوون می نشستن به دورهمی دور یه میز و گیتار دست میگرفتن و میزدن. گاهیم سیگار دود میکردن. شب ها دم در کافه پر میشد از جوون با موتورها و اتومبیل های لوکس. این کافه رو چند جوون باهم اداره میکردن و هیچ وقت مشتری به جز دوستای کافه دار رو ندیدم.
خلاصه اینکه کافه های ایرانی هم مشتری زن داره و هم مرد! اما قهوه خونه های سنتی فقط مشتری ها مرد هستن. تو قهوه خونه های سنتی مردها چهار زانو و خیلی مردونه روی نیمکت های چوبی میشینن و سیگار رو کنار قهوه دود میکنن. تو قهوه خونه های سنتی همه مشتری ها دودی هستن. قلیون هم تو اینجور قهوه خونه ها هست. من تو قهوه خونه های عربی رفتم. عربها قهوه رو تلخ و غلیظ میزنن جوری که از تلخی قهوه گلو و دهنشون بسوزه. مثل مشروبی که جوونای ناباب میریزن تو پیک های شیشه ای ریزه و میزه. بگذریم.
خلاصه اینکه رزومه رو فرستادم و منتظر جواب موندم. بعد از یک هفته رفتم برای مصاحبه. روز مصاحبه بعد اومدن از آرایشگاه، یک ساعتی جلوی آیینه خودمو مرتب کردم. تیپ مشکی زدم و آستین کوتاه و ادکلن و ریش هفت تیغ زدم و راه افتادم به سمت کافه. به محض رسیدن به کافه خودمو معرفی کردم. یه خانم جوون پشت پیشخوان بود و منو به کافه دار معرفی کرد. اون خانم اومد روی میز دایره ای پشت سر من نشست و کافه دار هم روبروی من نشست و شروع کرد به مصاحبه. حرف زد و حرف زد. از اینور و اونور! همین طور نشسته بودم و به چهره ی کافه دار نگاه میکردم. اونم ریششو هفت تیغ کرده بود. یه گردنبند طلای قطور دور گردنش انداخته بود. و انگشترهای عجیبی هم انگشتش دیدم. بوی سیگار و ادکلنش باهم ادغام شده بود. و رایحه ی به خصوصی ایجاد کرده بود. روی میزهای دیگه ام چند پسر و دختر جوون در حال دود کردن سیگار بودن. و مدل موهای جالبی هم زده بودن. صدای بلندگوی کافه تا آخر روشن بود و فضای ملکوتی برپا بود. بعد از تموم شدن مصاحبه با کافه دار دست دادم و خداحافظی کردم به سمت خونه راه افتادم...