جی کی.چسترتون/ درباره ادبیات ۴

ادبیات کالایی لوکس است و قصه ضروری است.
جی. کی. چسترتون
تمام، ناتمام من!

ادبیات کالایی لوکس است و قصه ضروری است.
جی. کی. چسترتون
هوا بهاری و معتدل شده. باز هم داریم به سال نو نزدیک میشیم. دشت ها و صحراها سبز شدن. گل های زمین تازه شدن و ابرهای پنبه ای سفید تو آسمون آبی گله به گله پراکنده شدن! تو این هوای پاک میشه خوب نفس کشید. الانه که میشه حال خوش داشت. مردم خونه تکونی میکنن. گرد و غبار از خونه و زندگی و زنگار از دل می تکونن! منم مثل همه اتاقمو مرتب کردم و تمام کتاب های کتابخونه رو تمیز کردم. امسال سی و هشت ساله میشم. خدایا ممنونم بخاطر زنده موندن و دیدن یک سال دیگه! تو ما رو میبینی و می دونی! شر آدم های بد رو از سرمون کم کن! ما رو از بهشتی های دنیا قرار بده! که هر کجا آرامش باشه بهشت هم همونجاست!
هرآنچه را که میدانی بنویس! این کار باید کلی وقت آزاد برایت باقی بگذارد.
- هاوارد نمروف
ماه هاست قصد تغییر تم وبلاگمو دارم. از اونجایی که خودم طراح قالبم بودم. و سرویس دهنده آپلود مشکل پیدا کرده نتونستم این کارو نجام بدم. منتظرم ببینم مشکل حل میشه یا بازم میمونم همین شکلی!
یه پرینتر اچ پی لیزر جت قدیمی دارم که هجده سال پیش خریدم. هنوز هم که هنوز تو کارتون خرید نگهداری می کنم. تو دوران کارشناسی اونم برای کار و به عنوان منبع درآمد خریدم. اون سال ها خیلی دست و پا زدم برای شروع یه شغل! اونم پیش از خدمت. کارهای بجه های دانشکده رو انجام میدادم. و تا همین یکی دو سال پیش سالم و نو بود. بخاطر استفاده ی کمی که داشتم. و این سال های اخیر هم گه گاهی ایبوک فارسی و انگلیسی از داستان و رمان گرفته تا کتاب های تخصصی رو باهاش پرینت می گرفتم. هر بار کارتریج شو شارژ می کردم. و صدها صفحه چاپ می کردم. الان بعد از سالها نیاز به تعمیر و سرویس پیدا کرده و تقریبا همش خطا میزنه! و پرینت باهاش سخت شده! اما من این دستگاه رو به عنوان یک شی بی جان نمیشناسم. اتفاقا برعکس! به عنوان یار دهه های اخیر و یه رفیق نزدیک و صمیمی و البته وفادار میشناسمش. که وجودش تو تمام این سال ها، مایه ی آرامشم بوده. و الان میبینم که حال اونم مثل حالم خودم تعریفی نداره! و دکتر لازم شده.

کتابها حاملان تمدن اند. بدون کتاب، تاریخ خاموش، ادبیات گنگ، علم فلج، تفکر و گمانهزنی در رکود است. بدون کتاب، توسعه تمدن غیرممکن میبود. آنها موتورهای تغییر هستند.(همانطور که شاعر گفته است.) پنجرههایی به جهان و فانوسهای دریایی که در دریای زمان برافراشته شدهاند. آنها همراهان، معلمان، جادوگران، بانکداران گنجینههای ذهن هستند. کتابها بشریت در حال چاپ هستند.»
[بولتن آکادمی هنر و علوم آمریکا، جلد ۳۴، شماره ۲ (نوامبر ۱۹۸۰)، صفحات ۱۶-۳۲]
- باربارا تاکمن
دوره دبیرستان به درس ادبیات فارسی و زبان فارسی علاقه داشتم. و دوران راهنمایی هم انشاهای خوبی مینوشتم. با معلم ادبیاتمون صمیمی بودم. فعال بودم و سر کلاس ادبیات سوال میپرسیدم. معنای لغات ناآشنا و... با اینکه رشته ی ریاضی رو انتخاب کرده بودم به عنوان رشته ی تخصصی. خوب یادمه که توی اون دوره چندین صفحه در مورد خاطرات دوران کودکی و نوجوانیم نوشته بودم. روی کاغذهایی بزرگتر از کاغذ آچار. از اون کاغذهای شرکتی که بابا از اداره برامون میاورد. کاغذهایی که پر میشدن از نوشته ها و خط خطی های من. خاطرات خونه ی قدیمی مادربزرگو اونجا نوشتم. بعضی روزا اونجا رو به خواب میبینم. اون خونه ی های قدیمی و هم محلی هاش. اون زمان رابطه ها جور دیگه ای بود. بچه محل هایی که هر کدوم سرنوشتی پیدا کردن. خودشون و پدر و مادرهاشون! که بعدها دیدیم و شنیدیم. نمیدونم اون کاغذها کجا گم و گور شدن. و چه بلایی به سرشون اومد! ای کاش اون کاغذها رو نگه داشته بودم. این روزهای دوباره یاد و خاطر اون دوران زنده شد برام. خواستم فاصله بگیرم با این اوضاع اجتماعی و سیاسی. ما دیگه اون آدم ها نیستیم. خیلی چیزها تغییر کرده! ولی یاد دوران شیرین کودکی و نوجوانی حالمو بهتر میکنه. برگشتم به اون دوران! اهمیتی نداره که آدم مهمی نبوده و نیستم. نه بازیگرم و نه وزیر و نه وکیل! نه نویسنده ای شناخته شده و نه مترجمی معروف! و نه آدم پولداره داستا زندگی! چیزی که برام اهمیت داره اینه که روزهای زندگیم برام با ارزش بودن. تک تک روزهاش! هفته ها و ماها و سال هاش! روزهای تلخ و شیرین، سخت و آسون! همراه با اتفاقات بد و خوبش! من آدم مهمی نیستم. ولی برای خودم وضعیت فرق میکنه! من آدم مهمه ی داستان زندگی خودمم. پس به آدم مهمهی داستان زندگی خودم بایستی اهمیت بدم! اینجا هیچ کس نیست به جز خودم.
مهمون ها که وارد خونه میشن. اول خوب همه چیز خونه رو وارسی میکنن تا تمام ایرادها رو بفهمن بعد به خودت و وضعیتت نگاه میکنن! در مراحل آخر شروع میکنن به مطرح کردن سوال! چه می کنی؟ کارت چه جوریه؟ کجایی؟ بعد شروع میکنن به تخریب و توهین اگه مورد دلخواهشون نبودی! بعد هم پا میشن میرن! در نهایت نمیدونن چرا ارتباطات قطع شده و مردم باهم رابطه صمیمی و نزدیکی ندارن! آدم ها همین نگاه های منفی و برخوردهای زننده تو ذهنشون میمونه! و قطع رابطه اینجوری شکل میگیره! دیگه دفعه ی بعدی در کار نیست! رابطه از هم پاشید! درهای رابطه همین طوری بسته شدن! تمام!
اگر پزشکم به من میگفت: فقط شش دقیقه دیگر زنده هستم! غصه نمیخوردم. کمی سریعتر تایپ میکردم.
ایزاک آسیموف
جهان ادبیات همه چیز را در خود دارد. و از کنار گذاشتن هیچ چیز دوری نمیکند. تمام عمرم همچون مردی آتشین مطالعه کردهام. زیرا نبوغ معلمان انگلیسی با زیبایی خیرهکننده زبان مرا تحت تأثیر قرار داد. به خاطر آنها با دن کیشوت اسبسواری کردم و با آنا کارنینا در یک مجلس رقص در سن پترزبورگ رقصیدم و در «کبوتر تنها» با یک گاو نر کمند انداختم و در «محبوب» کابوسهایی در مورد بردهداری دیدم و در «اولیس» در خیابانهای دوبلین قدم زدم و صد داستان در هزار و یک شب ساختم و در «دعایی برای اوون مینی» دیدم که مادرم با یک توپ بیسبال کشته شد.»
در طول دوران پربار مطالعهام در ده هزار شهر بودهام. و خودم را به صدهزار غریبه معرفی کردهام! همه به این دلیل که به معلمان افسانهای انگلیسیام گوش دادم و تک تک چیزهایی را که آن مردان و زنان باشکوه ارائه میدادند، جذب کردم. من آنها را گرامی میدارم و ستایش میکنم و از آنها به خاطر پیدا کردن من در کودکی و اهدای هدیه گرانبهای «زبان انگلیسی» تشکر میکنم!
- پت کانروی
یک هفته پیش همراه مامان و بابا به یکی از شهرهای نزدیک سفر کردیم. شهر باستانی بود و موزه ی معروفی هم داشت. که دست کمی از موزه ی ایران باستان تهران نداشت. بنابراین انگیزه بهم میداد تا به این سفر برم! ساعت نه صبح حرکت کردیم. و بابا هم که مثل همیشه عجله میکرد! که به موقع راه بیفتیم. مبادا وقت کم بیاریم. بنابراین یه بند غر میزد! یک و نیم ساعت تو مسیر بودیم. مسیری که تماما مزارع کشاورزی بود و چشم اندازه سفرمون هم دشت گسترده ای بود. قرار بود، وقتی به شهر رسیدیم! من و مامان بریم بازار سنتی شهر برای خرید. بازاری که بافت قدیم بود. وارد شهر که شدیم ترافیک سنگینی بود. و کمی معطل شدیم. به سمت بازار که رسیدیم. من و مامان پیاده شدیم و مامان شروع کرد به دیدن و خریدن. اونقدر خرید کرد که هر دو دستم پر شد از کیسه های خرید. سراسر بازار رو با کیسه ها طی کردم. دیگه نای راه رفتن نداشتم. خسته بودم و گرسنه! دم ظهر بود و وقت ناهار. همونجا تو ماشین غش کردم. بعد هم که رفتیم تو یه پارک ساحلی کنار رودخونه. نشستیم به ناهار خوردن و خلاصه بعد هم که برگشتیم. سفر خوشی بود. ته دلم راضی بودم. با تمام خستگی هاش دلچسب بود!
امروز صبح که از خواب بیدار شدم ساعت پنج بامداد بود. اما چند ساعت بعد، یعنی ساعت 8، خورشید طلوع کرد و نور طلایی رنگ خورشید همه جا رو روشن کرد. خیلی خوشحال شدم. انگار که معجزه شده باشه! امروز ، خبری از ابرهای دلگیر و بدون بارش همیشگی هم نبود. خبری از مه صبحگاهی هم نبود. گنجشک ها جیک جیک کنان سرگرم جست و خیز روی شاخه ی درخت ها بودن. صدایی که هر روز، اول صبح میشنویم و برای من یادآور شروع روزه، همین صدای پرنده هاست! صدای پرنده ها یعنی روز از نو!
ما جنوبی ها میونه ای خوبی با هوای سرد زمستون نداریم. زمستونی که باید هرچه زودتر تموم بشه! و بهاری که منتظریم از راه برسه! نور و گرمای خورشید برای ما یادآور و نشونه ی واقعی زندگیه! خورشید همه چیز ماست. من به این باور رسیدم. امروز خدا رو شکر حالم بهتره. قلبم با ریتم منظمی میتپه! و به نظرم زندگی پرمعنا و مقدسه! چه با بیماری و درد و چه بدون بیماری و درد! باید زیست! زندگی ادامه داره و هر روز خورشید طلوع میکنه، بی تردید!
دیروز صبح حالم بد شد. حس کردم یه طرف قلبم فلج شده و درد میکرد جوریکه گفتم الان وایمیسته. ضربانم نامنظم و کند شد. گفتم دیگه میمیرم! نترسیدم! همین طور ناله می کردم یه بند. از درد نتونستم جلوی خودمو بگیرم! که کسی نفهمه! نمیخواستم! بعد با خودم گفتم که بهتره بخوابم و استراحت کنم. شاید موثر باشه. به هیچ کس نگفتم. گرمای شومینه رو بالا بردم و خوابیدم. تو رختخواب اوایل تنگی نفس داشتم. بعد یه کم به آرامش رسیدم. رفته رفته چشم هام گرم شد و خوابم برد. صبح خوابیدم و صبح فردای اون روز بیدار شدم. نفهمیدم چطور شد! ولی امروز حالم بهتر شده! حس میکنم موندنی ام. ولی اونجای قلبم انگار موی رگ هاش پاره شده باشه! یه همچین دردی! و انگار ورم کرده باشه! شاید باور نکنید. ولی روحیه م خوبه خدا رو شکر! و ابدا به فکر احتمالاتی که ممکن بود پیش بیاد نیستم و همه چیز عادیه!
چند روز قبل که در حال رفتن بیرون از خونه بودم و یه نگاهی به اطراف خونه انداختم. شعار نویسی یه عده روی دیوار خونه مونو دیدم. تازه بود اتفاقا! که با بارون های چند روز قبل کمی شسته و کم رنگ شده بود! با اسپره ی سرخ خونی نوشته شده بود: آزادی! رفتم اونطرف تر دیدم که بله! کل دیوار خونه ی همسایه مونم همین طوره! اونجا نوشته بودن، آزادی نزدیکه! دیدم، ترس مردم کاملا ریخته و اتفاقاتی در شرف وقوعه! دیگه اونطرف تر نرفتم ...!
رفتم بیرون یه گشتی زدم تو کوچه و خیابون. هوا مه آلود بود و سرد. ولی سرمای ملایمی و خوش آیندی بود. مه غلیظی تمام منطقه رو گرفته بود. تمام درخت های تو مه زیباتر میشن. همیشه همین طور بوده. جوری که دل آدم میگفت برو بیرون قدم بزن! همه جا تا چشم کار می کرد سرسبز شده بود. بعد از چند هفته بارش بارون معمولا صحرا و بیابون سرسبز میشه. باز بهار قراره از راه برسه. با اینکه پنج هفته ای حدودا تا سال نو مونده!
منتظر پست چی بودم و امروز هم سایت پست ایران رو چک کردم. دو تا کتاب داستان خارجی سفارش دادم که حداکثر امروز و یا فردا به دستم میرسن. دیگه ذوق خرید کتاب رو ندارم! به خاطر شرایط و اوضاع اجتماعی و سیاسی ایران یا حتی تغییر حس و حال خودم شاید! نمیدونم!

ادبیات میتواند به ما یادآوری کند که تمام زندگی از قبل نوشته نشده است. هنوز داستانهای زیادی برای گفتن وجود دارد!
- کالم مَککان
اومدم بنویسم در مورد کتاب ، ادبیات و نوشتن. دیدم قلب یه ملت در تب و تاب و یک وطن با تمام وسعت در رنج و عذاب! حال عجیبی دارم انگار تمام دنیا دور سرم در حال چرخشه! و اتفاقات ناگوار این چند هفته مدام به ذهنم میاد و مرور میشه به شکلی بیمارگونه! روی آرامش رو می بینیم؟ سرنوشت ما چه خواهد شد؟ نمیدونم! خیلی حرف ها برای گفتن داشته و دارم که اینجا و تو این محیط مجال بازگفتن ندارم و نمیتونم! هیچ کار نتونستم انجام بدم تو این چند روزه نمیدونم چم شده! انگار اینجا نیستم. مات و مبهوت موندم!

تنها راه تاب آوری وجود، غرق شدن در ادبیات است. همچون در یک عیاشی دائمی!
- گوستاو فلوبر
نمی دونستم روزنوشت های عادی بلاگفا به امنیت ملی مربوط میشه! و تازه فهمیدم. عه چه جالب! یادداشت هام در مورد نوشتن و نویسندگی نقش بسزای در اون داشته! و این واقعا، ابلهانه و مسخره است!
خلوتی برای نوشتن، انزوایی است که بدون آن نوشتن خلق نمی شود. یا فرو میریزد، و بیرمق در جستجوی چیزی دیگر برای نوشتن، تحلیل میرود.
- مارگارت دوراس
سال هاست نتونستم لبخند بزنم! اما لبخند روی لب نه! نه لبخندی که با خندیدن به یک موضوع خنده دار روی لب ها میشینه! نه از این نوع لبخندها! تو این سالها بارها خندیدم به شکلای مختلف! یک نوع لبخند هست که قلب آدمی حسش میکنه بعد آرامش عجیبی به آدم دست میده! انگار که چیز گرانبهایی بدست آورده! حسی شبیه به بهشت. نسیمی میوزه که آرومت میکنه بعد لبخند گذرا و کوتاهی روی لب هات جاری میشه. لبخندی که از اعماق جان نشات میگیره! آرزوی چنین لبخندی رو دارم.. بعد تمام دردهات از وجودت خالی میشه! انگار هنوز بچه ای و سبکبال! تمام این حس ها تو چند ثانیه اتفاق میفته! فقط چند ثانیه! چند ثانیه عجیب!
شاید برخی از نوشته های بدبینانه ی موجود در دفتر خاطرات دوران حضورش در کارلسروهه که ما آن را بازتولید کرده ایم، زمانی بهتر درک شوند که بدانیم هاینریش هرتز از قبل بذر مرگ زودهنگام خود را در درون خود حمل می کرد. زمانی که به پایتخت بادن نقل مکان کرد. احتمالاً ناشی از یک سرماخوردگی بی علامت بود. این بیماری ریشه دوانده بود. از یک کانون پر از باکتری، سمی خزنده در سراسر بدنش پخش شد و هیچ پزشکی تشخیص نداد. که تقریباً ده سال چقدر ویرانگر او را ویران کرد. دندان هایش بیمار شد. بینایی اش تار شد و خستگی و احساس غرق شدن بر او غلبه کرد. پای او عفونت کرد. مجبور شد چندین بار آن را جراحی کند و باعث درد طاقت فرسای او شد.
او قهرمانانه، جدا از لحظات مالیخولیا، رنج و دردی را که بر او تحمیل شده بود، تحمل کرد. در اکتبر ۱۸۹۱ ، گوشش متورم شد. عمل جراحی دیگری لازم شد. و بسیاری از قسمت های بدنش اکنون تحت تأثیر عفونت قرار گرفته بودند. او به بادنبادن رفت. در چند روز اول با دخترش یوهانا به گشت و گذار در مناطق اطراف پرداخت و متوجه بهبودی جزئی شد. اما روز بعد، بیماری اش عود کرد.
او نوشت: بازگشت بیماری در بینی و گلو و دو روز بعد، روزهای ناخوشایندی داشتم؛ سعی کردم با روزه گرفتن و دویدن و بهبودی سریع خودم را درمان کنم.
او برای والدینش نوشت: هیچ چیز سخت تر از نبردی نیست. که نه برای پیروزی، بلکه برای جلوگیری از افتادن ناشایست انجام شود.
و چند ماه بعد نوشت: اگر واقعاً اتفاقی برای من بیفتد، نباید غمگین شوید، بلکه باید کمی افتخار کنید و فکر کنید که من در آن صورت به افراد برگزیده ای تعلق دارم که فقط مدت کوتاهی زندگی می کنند و با این حال به اندازه کافی زنده می مانند. من این سرنوشت را نمی خواستم یا انتخاب نکرده ام. اما در جایی که برایم اتفاق افتاده است، باید راضی باشم و اگر به من حق انتخاب داده میشد، حتی ممکن بود خودم آن را انتخاب کنم.
او با نهایت خویشتنداری، آخرین سخنرانی خود را در ۷ دسامبر ۱۸۹۳ ، پس از آنکه مجبور شده بود. فعالیت های خود را در دانشگاه به طور قابل توجهی کاهش دهد، ارائه داد. او کاملاً هوشیار بود و مرگ را نزدیک میدید که در ۱ ژانویه ۱۸۹۴ او را رها کرد.
نوشته ی خوب قرار است. یک حسی را در خواننده برانگیزد. نه این واقعیت؛ که باران میبارد را به او نشان دهد. بلکه احساس باران خوردن را در خواننده القا کند.
سی.اس.لوئیس
اینستاگرام برای من آزمایشگاه بود. و زود ازش خارج شدم. و هیچ وقت شاید برنگردم. آزمایشگاهی برای شناخت دیگران و همین طور خودم! منی که خودم بودم و دیگرانی که ریاکارانه به تلاش خودشون ادامه میدادن. که همه چیز زندگیشون خوبه و همه چیز روبراه و خوش. هیچ کس اونطوری که نشون میده نیست. به شکلی مضحک نقش بازی میکنن! وقتی کشوری زیر منفی ها در حال غرق شدنه! نشون دادن مثبت ها تظاهر به چیزیه که نیست! دیگران مودب، موجه و به ظاهر تحصیلکرده تا آدم های معمولی! نه اینکه طرفدار بی ادبی و رک گویی باشم. برعکس! من طرفدار دروغ نیستم. دروغی که وقتی آشکار بشه آبروی صاحبشو میبره! از اینکه چیزی باشم که نیستم بیزار بودم. همه یک شکل و مضحک! فیک های مجازی! این پست جاش توی شبکه ی ایکس(توییتر قدیم!) بود. ولی اینجا نوشتم شاید کسی دید.

واژه ها افکار را بسیار درست بیان نمیکنند. آنها همیشه بلافاصله پس از بیان شدن، اندکی متفاوت میشوند. اندکی تحریف شده و اندکی ابلهانه!
- هرمان هسه
نوشتن و خواندن حس انزوای ما را کاهش میدهند. آنها حس زندگی ما را عمیقتر، گستردهتر و گستردهتر میکنند: آنها روح را تغذیه میکنند. وقتی نویسندگان با دقت نثر و حقایق شان ما را به خنده میاندازند و حتی باعث میشوند که ما به خودمان یا زندگی بخندیم، نشاط ما بازیابی میشود. به ما فرصتی داده میشود. تا با پوچی زندگی برقصیم، یا حداقل با آن دست بزنیم، به جای اینکه بارها و بارها در آن له شویم. مثل آواز خواندن روی قایقی در طوفانی سهمگین در دریا است. شما نمیتوانید طوفان سهمگین را متوقف کنید، اما آواز خواندن میتواند قلب و روح افرادی را که در آن کشتی با هم هستند تغییر دهد.
- آن لمات، پرنده با پرنده
چند شب پیش برای قدم زدن، کنار رودخونه رفتم. هوا سرد بود و تقریبا مه آلود و گرفته. دسته ای از ماهی گیرها روی صندلی نشسته بودن کنار رودخونه و ماهی میگرفتن. عجیب بود! برای اون موقع شب که شاید ساعت ده دوازده شب بود. و توی هوای سرد منتظر به قلاب افتادن یه ماهی بودن! خلوت بود و سوت و کور! معمولا هوا سرد و بارونی که میشه کوچه ها و خیابون ها از عابر و رهگذر خالی میشه و همه تو خونه ها و زیر سقف ها ساکن میشن. چند قدمی نزدیکشون شدم. سلام کردن و من هم رد شدم و به راهم ادامه دادم!
بارون منو سر شوق میاره. برای نوشتن و همین طور برای زندگی کردن. این چند هفته بدون بارون گذشت و سرد! اما ناگهان امشب رعد غرید و از آسمون بارید. صدای چک چک بارون میاد که به شیشه میخوره! ممنون خدا جونم! الانه که برق ها قطع بشه...

«نوشتن یعنی فراموش کردن! ادبیات مطبوع ترین شیوه ی نادیده انگاشتن زندگی است. موسیقی آرامش میدهد. هنرهای تجسمی نشاط میآورد. هنرهای نمایشی (مانند بازیگری و رقص) سرگرم میکنند. با این حال، ادبیات با فرو رفتن در خواب، از زندگی عقبنشینی میکند. هنرهای دیگر چنین عقبنشینیای نمیکنند. برخی به این دلیل که از فرمولهای مرئی و بنابراین حیاتی استفاده میکنند، برخی دیگر به این دلیل که از خود زندگی انسان زندگی میکنند.
این در مورد ادبیات صدق نمیکند. ادبیات زندگی را شبیهسازی میکند. رمان داستانی از چیزی است که هرگز وجود نداشته است، نمایشنامه رمانی بدون روایت است. شعر بیان ایدهها یا احساساتی است که هیچکس از آن استفاده نمیکند، زیرا هیچکس به صورت منظوم صحبت نمیکند.»
- فرناندو پسوآ، کتاب پریشانی
یه شب گزیده ی تمام آثار بزرگ علوی رو نشستم به خوندن! بزرگ علوی زندانی سیاسی و چپ گرا! معمولا یه فلاسک چای هم کنارم آماده است. زیر نور چراغ مطالعه مهندسی! ساعت دوازده شب بود. وقتی نشستم پای خوندنش. ساعت چهار صبح بود که به خودم اومدم! و دیدم چند ساعت گذشته. اوقاتی که گذر زمان رو حس نکردم با کتاب و ادبیات بود. وقتی نمیخوای نگرانی ها و دغدغه هات رو به خاطر بیاری! به دغدغه های دیگران گوش بده تا یادت بره! داستان همچین کاری با ما میکنه!