ادروارد آلبی/ درباره نوشتن ۵۰

I write to find out what I'm talking about.
― Edward Albee
می نویسم، تا بفهمم! که درباره ی چه چیزی میخواهم صحبت می کنم.
ادروارد آلبی
تمام، ناتمام من!

I write to find out what I'm talking about.
― Edward Albee
می نویسم، تا بفهمم! که درباره ی چه چیزی میخواهم صحبت می کنم.
ادروارد آلبی

Words bounce. Words, if you let them, will do what they want to do
and what they have to do.
― Anne Carson, Autobiography of Red
واژگان جست و خیز می کنند. واژگانی که اگر به آنها مجال دهید.
آنگونه که می خواهند می کنند. و آنچه را باید انجام می دهند.
-- آنه کارسون/خود زندگی نامه نویسی سرخ

“It was comforting to know I had fallen and could fall no farther.”
― Sylvia Plath, The Bell Jar
برایم تسلی بخش بود. که دریافتم! زمین خورده ام و بیش از این هم نمیتوان زمین خورد!
سیویا پلات/شیشه زنگوله ای

چند شب قبل فیلم زندگی سیلویا پلات نویسنده زن آمریکایی رو دیدم. آخر فیلم و سرنوشت سیلویا، منو به یاد صادق هدایت خودمون انداخت! زندگی یک نویسنده ی زن آمریکایی. با شوهر و بچه های کوچیکش! حتما میپرسید چه نکته ی پراهمیتی داشت. که باید درباره ش اینجا بنویسم! تمام ماجرا سر داستانه! داستان! زندگی و نوشتن با داستان شروع میشه و قصه گویی! کتاب یک نویسنده رو که بخونی یا حتی اگر چند جمله ازش بشنوی، قطعا مشتاق میشی به مطالعه ی بیوگرافی و جزئیات زندگیش. و تماشای یک فیلم از زندگی و دغدغه هاش هم خالی از لطف نیست! ولی این داستانی بودن ماجرا و پر رمز و راز بودن شخصیت داستان و دنبال کردنش جذابیت خاصی داره!
نوشتن از بعضی چیزها دشوار است. پس از آن که برای شما اتفاقی می افتد. میروید تا آنرا بنویسید. و آنرا به گونه ای نمایشی دربیاورید. یا آن را دست کم می گیرید. یا اینکه در آن اغراق می کنید. در هر صورت هرگز آن را به گونه ای که می خواهید نمی نویسید.
سیلویا پلات

پیش از اینها که برق ها میرفت آماده نبودیم. اما حالا دیگه، حتی ساعت دقیقش رو هم میدونیم و آماده ایم. همراه چند شمع و یک لامپ شارژی! و گاهی نور ال ای دی موبایل. معمولا یک فیلم آماده می کنم یا یک کتاب که روی لب تاب ببینم و دو ساعت قطعی برق وقتم رو جوری بگذرونم و بد هم نگذره. امشب فیلم سینمایی کولت رو دیدم. نویسنده ی مشهور زن فرانسوی. کتابی ازش نخوندم ولی چند جمله ای خوندم ازش که مشتاق بودم به خوندن درباره ی زندگیش و سر آخر به این فیلم رسیدم. خدا رو شکر از گرمی هوا کاسته شده و قطعی برق کمتر آزار دهنده است.

I love writing. I love the swirl and swing of words as they tangle with human emotions.
― James Michener
عاشق نوشتنم. عاشق پیچ و تاب دادن کلماتی که گره خورده به احساسات انسانی اند.
― جیمز میچنر
سه سال مونده تا سن چهل سالگیم! روزها به سرعت در حال تبدیل شدن به هفته ها و ماهها و سالها هستن! زمان چقدر سریع میگذره. با اینکه گاهی چقدر سخت میگذره! تغییرات ظاهری تو چهره خودی نشون داده! گو اینکه روح در بند زمان و مکان نیست! ظاهر تنها چیزیه که با زمان تغییر میکنه. حس یه پسر بیست ساله رو دارم با درک عمیق تری که از دنیا و آدم ها پیدا کردم. هر چیز که بایستی تو این سالها خود واقعی ش رو نشون بده، داده تا الان. همه چیز باید دقیق تر زیر ذره بین قرار بگیره! دنیا به آنی وابسته است. در لحظه تغییر اتفاق میفته! و پیش بینی آینده سخت میشه! من نزدیک به چهل سالگی، واقع بین تر به هر چیزی دور و برم نگاه می کنم! و انتظاری که از زندگی دارم مثل بیست سالگی یا حتی سی سالگی نیست. زندگی برگ هایی داره که هنوز رو نکرده و در ثانی بایستی تحمل بعضی مسائل رو داشت. هیچ چیز خودبخود ایجاد نمیشه! هر چیزی در این جهان دست یافتنی هست به شرط اراده و پایداری! بایستی دامنش رو گرفت و ایستاد!
خدا، با هیچ کس حرف نمیزنه. همه چیز این دنیا رو در نهایت سکوت پیش میبره!
ولی بعدا نشونت میده!