عشق

Love is a smoke made with the fume of sighs.
" William Shakespeare"
عشق دودی است، که از بخار آه حسرت ساخته شده است.
" ویلیام شکسپیر "
تمام، ناتمام من!

Love is a smoke made with the fume of sighs.
" William Shakespeare"
عشق دودی است، که از بخار آه حسرت ساخته شده است.
" ویلیام شکسپیر "
همه خوابیدن فقط منم که بیدارم. سکوت حاکمه اینجا! صدا فقط صدای نم نم بارون و شر شر ناودونه! کتاب های کتابخونه رو یکی یکی گردگیری و برای قرار دادن تو قفسه ها دسته بندی می کنم. کتابهای شعر، کتاب های زبان، کتاب های تخصصی و... کار دیوار تموم شده! دیواری که باید برای کاغذ دیواری آماده میشد منظورمه! چراغ اتاق من روشنه. از بیرون صدای نم نم بارونه که داره میاد و گاهی هم صدای رعد و برق! زمین خیس خیس شده از بارون! یک کم گشنه م شده و می خوام یه غذای سبک از همون غذاهایی که با تخم مرغ آماده میشه رو درست کنم. ته هنر آشپزی من همینه دیگه! انتظار قورمه سبزی بار گذاشتن نداشته باشید! نیمرو و مخلفاتش کافیه برام! همین چند هفته پیش بود که مامان یه دبه ترشی کلم گذاشت! چه ترشی خوشمزه ای هم بود! هر روز با غذا، ترشی میخوریم! خلاصه اینکه خیلی گشنمه! شب زنده داری حال خوشی داره! وقتی هیچ کس نیست! بی سرو صدا تمرکز میکنی روی کار ات!
چند تا از کتاب ها رو جدا کردم که بخونم. بعضی برای تدریس و این حرفا! زبان انگلیسی هم گه گاهی میخونم! برای ترجمه! ولی چند ساله که کتاب های گرامر زبان فرانسه تو قفسه ی کتاب هام مونده و حال و حوصله ش رو ندارم! نمیدونم چرا! شاید برای شروع یه زبان جدید زیادی پیر شدم! لهجه ی فرانسوی رو خیلی دوست دارم! باکلاس و زیباست! کاش میتونستم مثل انگلیسی یادش بگیرم. بعید میتونم که با این زملن کم بتونم یادش بگیرم. فعلا که برام آرزو شده!
کتاب داستان و رمانم همین طور، اونم میخونم برای سرگرمی! ولی نوشتن به نظرم کار ساده ای نیست! به تمرین زیادی نیاز داره! اما ترجمه ساده تر از نوشتنه! مترجم جملات دیگران رو به زبان مقصد میبره! و به نظر مترجمی ساده تر از نویسندگی هست! قرار بر تولید محتوا نیست! محتوا فراهمه اما باید اونو به زبون خودت بیان منی! به هر حال هر کاری سختی ها و مشکلات خاص خودش رو داره! صدای چکه ی بارون روی شیشه ی نورگیر و همین طور ، برخورد به زمین حیاط برام از هر موسیقی و آوازی روح نواز تره! شاید باور نکنید اما من عاشق بارونم!
به قول نزار قبانی: باران معشوقه ی من است!
منم معشوقه مو بهش عشق میورزم! بارون عشق منه!
چند روزه در حال آماده سازی دیوارهای خونه ایم برای کاغذ دیواری. اگر بدونید چقدر انرژی گذاشتم پای کار تا بلکا های و حتی گچ بری ها رو بردارم. پله گذاشتم و رفتم بالا اونقدر کار کردم که از پا افتادم! یک مقداری گچ دیوار صدمه دیده که باید ترمیم بشه. و رنگ سفید هم خریدیم تا بازسازی کنیم زیر کار رو تا خوب از آب دربیاد! انتخاب کاغذ دیواری به سلیقه ی من باید باشه. قراره تو چشمم باشه و باید خوش سلیقگی به خرج بدیم چون یک عمر ماندگار میشه! بلکا به نظرم تاریخش برای ده سال قبله!

even the darkest night
will end
and the sun
will rise.
- victor hugo
حتی تاریک ترین شب هم
پایان خواهد یافت
و خورشید طلوع خواهد کرد!
- ویکتور هوگو

You say you love rain, but you open your umbrella. You say you love the sun, but you find a shadow spot. You say you love the wind, but you close your windows. This is why I am afraid, you say that you love me too.
" William Shakespeare "
چند لحظه قبل حمام بودم. دوش که می گیرم حالم عجیب بهتر میشه! انگار که سلولای غبار گرفته ی مغزمو پاکسازی کرده باشم از هرچی سیاهیه! این شستن، شستن عادی نیست! آدم با شستن جسمش، روح و روانش هم پاک و رها میشه! معمولا یک ساعت اون تو میمونم! اونقدر که حس کنم، حالم خوبه!
اولین کاری که تو حمام انجام میدم تمیز و مرتب کردن محیط حمامه که همیشه بهم ریخته است. چیزیکه که همیشه احوال منو پریشون میکنه! به هم ریختگی و بی نظمیه! بعد لباس هامو از تنم بیرون میارم و میزارم روی چوب لباسی دیواری! آب گرمو باز می کنم و بعد از لحظاتی آب سرد رو! و می ایستم زیر دوش آب! و تو فکرام غرق میشم!
راستش امشب، حالم زیاد خوش نبود. بعد از خوردن چای، بلند شدم و رفتم سر وقت کشو! [همیشه یه فلاسک چای هم کنار دست منه!] از تو کشو سیگار و فندکو برداشتم و رفتم لب پنجره و پنجره رو باز کردم و یه نخ کشیدم! از بیرون سوز سرما میومد! یک کم حالم بهتر شد. هوای یخ بود که میخورد تو صورتم..
زمستونه و هوای بیرون خیلی سرد شده، صفر درجه یا حتی زیر صفر! دقیقا نمیدونم!
خلاصه اینکه میدونم، سیگار برای سلامتی مُضره و به همین دلیل، چند هفته یکبار، میرم سراغش! نمیخوام بهش عادت کنم! آدم خوب نیست، به هیچ چیز وابسته بشه، نه آدم ها، نه دود و نه هیچ چیز دیگه ای!
کامپیوتر جلوم بازه هنوز و صفحه ی کتاب روی مانیتور هست. صفحه ی ۱۶۵ رو می خوندم! کتاب واژگان ادبیات داستانی.
داشتم با خودم فکر می کردم، ایکاش می تونستم، یه داستان بنویسم یا حتی یه رمان یا هر کتابی که بشه ترجمه کنم. کتابی که ارزش نوشتن داشته باشه! ارزش هدر دادن وقت و عمر! نمیدونم میتونم یا نه! کتابی که ارزش نوشتن داشته باشه، یقینا ارزش خوندن هم داره!
ویرایش کتاب، هزینه ی سنگینی داره و فعلا برای من میسر و مقدور نیست! فعلا اینجا برای خودم می نویسم.
اینجا رو بیش از هر مکانی دوست دارم!
چون حال خراب منو، یک کم رو به راه میکنه!
یک کم و نه بیشتر!
اینجا جاییه که اگر عقیده ات رو ابراز کنی، یا حتی حرف بزنی خلاف میلشون، به بهای جان و زندگیت تموم میشه! مثل برگ خزون، میاندازنت به خاک! روی خاک نه اما زیر خاک بله!
شماره ی یکنفر مدت ها، توی لیست تماسم بود. پروفایلشو تو واتساپ همیشه نگاه می کردم! عکسشو دایم عوض میکرد! حسی که بهش داشتم! تا حالا به هیچکس نداشتم! هم احترام براش قائل بودم هم دوستش داشتم. ولی دیروز ناگهان تصمیم گرفتم برای همیشه هم از گوشیم و هم از قلبم بندازمش بیرون! اون آدم، چیزی رو درونم کشت و از بین برد! اون آدمی که واقعا آدم نبود! نمی دونم اسمشو چی بزارم!
| هیچ زخمی، با بخیه التیام پیدا نمیکنه. همیشه ردی از زخم تا پایان عمر باقی میمونه. اما بعضی زخم ها، دردهاشون تا اعماق قلب آدمی ریشه دارند. و هیچ گاه فراموش نمیشن! و بعضی زخم ها کشنده هستند و می آن تا تو رو بکشن! آدم ها نه زخم ها رو از یاد میبرن و نه زخم زننده رو! |