آش رشته خواهر پز و روزهای بارونی..
از خواب که بیدار شدم، رفتم سراغ اجاق گاز و با صحنه ی هیجان انگیزی روبرو شدم! قابلمه ی آش رشته رو اجاق بود و رشته ها و سبزی آش رو آب شناور بودن و قل قل می کردن.. روی هر شعله یه ماهی تابه مجزا بود. یکی پیاز داغ، یکی هم کشک، دیگری هم نعنا و... پی شعله ی خالی برای کتری چای می گشتم! که با این صحنه مواجه شدم.. جریان آب قطع شده بود و به زور تونستم یه کتری آب پر کنم. کتری رو با همون آب اندکی که از شیر آب می آمد پر کردم. کبریت کشیدم و شعله ی اجاق گاز رو روشن کردم! بیدار که شدم، برق رفته بود و اتاق تو تاریکی فرو رفته بود. و از نورگیر صدای چکه چکه قطرات بارون رو میشد شنید که داشت آهسته و نم نم همین طور به شیشه میخورد! از خونه زدم بیرون، بارون حسابی همه جا رو خیس و پر آب کرده بود، جوریکه خیابون ها مملو از آب شده بود! خلاصه اینکه خواستم بگم چقدر آدم خوشبختی هستم که امروز بارون میباره!
