هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

با همه قاطی نشو..

بعضیا شبیه گندآبن، سّمی و مُتعفن! باهاشون که قاطی بشی، آلوده و نفرت انگیز میشی.. دیگه نمیتونی خودت باشی.. رنگ و بوی اونا رو میگیری! به راه خودت ادامه بده.. اجتماعی بودن به این معنا نیست که آدم با هر بی سروپایی هم قدم، هم صحبت و نفس تو نفس بشه! اگه منم بی سروپا بودم دور شو از من.. این یه اصل مهمه تو زندگی..!

+ جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰ساعت:5:55|نویسنده: علی


شعری از مُلاصَدرای شیرازی

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

دردها دارم عیان، کو مرهمی
رازها دارم نهان، کو محرمی

مرهم این سینه ی مجروح کو
محرم راز دل این روح کو

مطربا آبی بر این آتش نشان
جوشش دیگ درون را وا نشان

آتش اندر سینه پنهان تا به کی
گریه ام در زیر مژگان تا به کی

از وطن تا دور گشته دیده ای
یک نمش آرام نیست در منزلی

 

|ملاصدرای شیرازی|

+ جمعه ۳۰ مهر ۱۴۰۰ساعت:1:10|نویسنده: علی


سیاره ی تنهایی..

جایی که هیچکس نیست! سیاره ی تنهایی، سیاره ای که انتخاب کردم برای زندگی.. همه رو دور ریختمشون .. تمام،اونایی که منو دور ریختن، وقتی عشق بهشون میدادم.. اونایی که گشتن بین آدما و یادگرفتن نامردی و بی معرفتی رو.. آرزوی خوبی براشون ندارم! شاید روزی برسن به اینکه اشتباه میکردن.. من بدون اونام زنده میمونم.. بگذر از این مردم.. سیاره ی من، تنها مال خودمه! کسی جرات نداره پا بذاره توش.. ! سیاره ی من، فقط برای یک نفر جا داره، خودم!

+ پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۰ساعت:20:1|نویسنده: علی


راه گریزی نیست!

دنیا ما رو خون دل میده تا به چیزی که می خوایم برسیم.. تشنه به خون ماست! دق مرگ میکنه آدمو! فکر کردی امدی خوش بگذره بهت! کور خووندی! هیچ چیز ساده بدست نمیاد! همش تو استرس که چی ممکنه بشه! ترسیدن از آینده و... مشکلات حال و زندگی تو گذشته! اینقدر میریزه رو سَرت نتونی کمر راست کنی! حداقل برای من اینطور بوده! هیچ کس دست آدمو نمیگیره.. همه سنگ میندازن جلوی پای آدم.. آدمیت مرده بین مردم، این خاصیتشونه.. نمیدونم این زندگی ارزش داره یا نه! فقط میدونم مجبوری زنده ام.. چه میشه کرد..!

+ پنجشنبه ۲۹ مهر ۱۴۰۰ساعت:0:44|نویسنده: علی


او یک نشانه است!..

عاشق این عکس شدم! رابطه ی محبت آمیز  واقعی و صادقانه! ضمن اینکه یه کبوتر سفید خوشگل چندماهی هست مهمون خونمون شده! اوایل میترسید .. آب و دونه ش دادم.. ولی اعتماد نداشت .. تا این اواخر ظهر بود و هوا گرم! تا دیدمش رفتم سمت شیلنگ آب و بازش کردم.. اونم از بالای نرده ها اومد پایین و کلی شنا کرد با آب! تا جایی که میتونستم به پر و بال و رو تنش آب ریختم.. اونم از خدا خواسته تو اون هوای گرم، نشست زیر آب شیلنگ و حمام حسابی کرد! بعد از اون ماجرا هم براش دونه خریدم.. حتی چند باری بهش تو دستم دونه دادم.. زیاد نزدیک نمیومد میترسید! ولی فکر میکنم کم کم خودمونی تر بشه! اینطور به نظر میاد! بین ما هیچ وقت، هیچ کلمه ای رد و بدل نشد! ولی همو میفهمیم.. هیچ وقت حرفی نمیزنه که برنجم! یا رفتاری نمیکنه که انتظارشو ندارم .. مثل آدما بی صفت نیست! باور نمی کنید وقتی میبینمش چه حالی بهم دست میده! از ته قلبم خوشحال میشم..

+ چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰ساعت:5:11|نویسنده: علی


نور..

هر آدمی که متولد میشه، خداوند یه نور درونش میزاره.. زندگی و مرگ آدم ها وابسته ست به وجود و هستی اون نور! نوری که گرماش زندگی بخشه! و نبودش مرگ آوره.. روزی که اون نور خاموش بشه.. و هیچ چیزی نتونه روشن نگهش داره.. اون روز دنیای تو رو سیاهی و ظُلمات فرامیگیره.. اون روز هیچ چیزی وجود نداره همه چیز تهی از معنا و مفهوم میشه! چیزی فراتر از مرگ و نیستی ..
 

+ چهارشنبه ۲۸ مهر ۱۴۰۰ساعت:1:35|نویسنده: علی


فراموشی..

سخت ترین انتقامی که میشه از آدم های که رد شدیم ازشون و همین طور گذشته، گرفت، اینه که فراموششون کنیم و عبور کنیم! انگار هیچ وقت نبودن..

+ سه شنبه ۲۷ مهر ۱۴۰۰ساعت:4:20|نویسنده: علی


موی سپیدم!

موهای سَرم به سرعت در حال سفید شدنن.. دور سَرم.. جلوی سَرم.. حتی ریشامم سفید شدن.. هرچند وقت جلوی آیینه میرم خوب وارسی می کنم .. زمان لعنتی کار خودشو می کنه! شاید سفید شدن موهام اونقدر مهم نباشه که گذر زمان! هنوز به خواسته هام نرسیدم.. و زمان به سرعت در حال عبوره.. ولی این سفید شدن موهام جلوی منو میگیره! خیلی حرفا داره باهام.. زمان زودتر از چیزی که فکر میکنیم می گذره..

+ دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰ساعت:21:39|نویسنده: علی


من مینویسم، پس هنوز زنده ام!

اومدم و چندتا از نوشته های آخرمو مرور کردم. شبیه به نوشته های انسان که در حال احتضاره! و داره جون میکنه از درد که همین طور داره نفس نفس میزنه داره قصه ی زندگیشم تعریف میکنه! بَد و بی راه هم نگفتم اگر اینطور فکر کنم! آخه چه مرگته؟ چه دردته؟ دردتو بگو؟ بیماریت چیه؟ اصلا مشکلت چیه؟ بگو شاید تونستم کمکت کنم؟ دنبال نشونه بودم! یا شایدم یه اتفاق خوب! موضوع اینجاست که برگشت کارامو ندیدم.. هر چیزی بازتاب اعمال ماست! ولی من هرچه کردم نمیدونم، کدوم گوری رفت! با نانجیب مردمی سروکارم افتاد! نمیدونم چی شد! که اینجور شد! که نشد! نشد دیگه! آدم نیستیم ماها.. نمیدونم منم شاید نبودم.. ولی تو بیشتر از من ناآدم بود! میفهمی چی میگم.. آخه آدم اینقدر اوزگل! هرچی زحمت کشیدم یا نشد! یا رفت تو کون خر! نمیدونم واقعا! قد هیچی نشدم.. من قدم کوتاه بود! نتونستم! توانشو نداشتم! من تو زندگیم هیچی نشدم! ولی خوب فهمیدم اوناییم که چیزی شدن و جلو زدن، اونام خیلیاشون گوه تر از من بودن! دستی اومد و اونا رو کشید بالا.. من موندم و غمایی که مث خوره ته ته خوردنم ....... امیدمو، انگیزمو.. آیندمو.. من هیچی نفهمیدم از زندگی.. زندگی نکردم اصلا! خاکم به سر..

+ دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰ساعت:0:50|نویسنده: علی


 

                                

+ یکشنبه ۲۵ مهر ۱۴۰۰ساعت:3:38|نویسنده: علی


شب ..

پنجره را گشودم
           شب بوی غم می داد!

                                            |احمدرضا احمدی|

                                  

                        

+ شنبه ۲۴ مهر ۱۴۰۰ساعت:22:54|نویسنده: علی


سهم من از زندگی..

اگرچه تو بیست سالگیمم این زندگی مالی نبود.. اون زمانم دلخوشی نداشتم از اوضاع و احوالم.. ولی آینده رو جور دیگه ای می دیدم! آینده معنا داشت.. بعد از اینهمه سال میفهمم چی داشتم! این چیزایی که دارمم بازم کمتر میشن! اون زمان یه چیزی داشتم که الان ندارم! یه دل صحیح و سالم.. دلخوش بودم به چیزای ساده و الکی.. با کوچکترین چیزا ذوق می کردم.. میتونستم بخندم.. این دلم دل بود! دنیا هیچی نداشت، حتی اون چیزی که داشتمم ازم گرفت! یه دل جوون داشتم.. نمیدونم، چرا دنیا رو جوری دیگه میدیدیم.. خدا نخواست یا مردم نزاشتن، نمیدونم..مردم نکبت! مردم بی شرافت! اسمشو چی بزارم جز تقدیر.. خدا با اینهمه بزرگیش هیچ نداشت برای بخشیدن .. همه ی اینا از برکات این کشور نفرین شده ست! همه چیزمونو از ما گرفتن.. اِشغالگرای بی وجود! خفه شو! بمیر..! تو حقی نداری! فقط بمیر.. دنیامون شده زندون.. حالا جرات کن و فرار کن از این زندون..

+ جمعه ۲۳ مهر ۱۴۰۰ساعت:23:2|نویسنده: علی


دِکلمه..

میخواستم شعرای مورد علاقمو دکلمه کنم، یا فرصت نمی کنم یا به هر دلیلی نشده! البته برای این کار،مکان مناسب و بی سرو صدا لازمه.. صدای خیلی خوبی ندارم .. فن بیانمم تعریفی نیست! یکی دوبار با موبایل ضبط کردم و یه آهنگم گذاشتم روش، بد نبود! دِلیه دیگه.. برای دل خودم.. فقط برای خودم.. و خیلی شخصی! اگه دیدم مناسب هستن میزارم اینجا..

+ جمعه ۲۳ مهر ۱۴۰۰ساعت:3:41|نویسنده: علی


درون آدم ها چی میگذرد؟

چیزی که ما در ظاهر از آدم ها میبینیم یا تمام حرفایی که میشنویم! بخشی از آدم هاست که مایلن از خودشون به ما نشون بدن! بخش بزرگی از واقعیت آدم ها درونشون میگذره.. توی سرشون.. درست همون جایی که هیچ بنی بشری دسترسی نداره .. ولی گاهی تو برخوردها نشونه هایی بروز میدن.. آدم ها تا آخر نمیتونن نقش بازی کن.. بلاخره واقعیت خودشون رو بروز میدن.. به مرور زمان میشه این حقایق رو رمزگشایی کرد! شناخت آدم ها کار آسونی نیست! این موجود در ظاهر پیچیده به نظر میاد! که البته به زمان نیاز داره.. خیلی از آدم ها هم به مرور  زمان تغییر میکنن! و گاهی بعد از مدت ها که باهاشون برخورد می کنیم، وانمود میکنن که تغییر کردن.. برای اینکه چیزی رو به ما ثابت کنن.. ولی در کل همه آدم ها ساده ان ولی برای رد گم کردن دوست دارن که پیچیده به نظر بیان..

+ جمعه ۲۳ مهر ۱۴۰۰ساعت:0:30|نویسنده: علی


زندگی با وجود، آدم های باوجود، زندگی میشه!

محبت باید دو طرفه باشه وگرنه اونکه اومده سراغ تو از کرده اش پشیمون میشه، میره و پشت سرشم نگاه نمیکنه. البته باید بدونی به کی باید محبت کنی و به کی نه! هرکس و ناکسی لایق محبت نیست! همه چیز زندگیم پول نیست ولی زندگی با پول اداره میشه، خیلی چیزا باید باشه تا این زندگی، زندگی بشه! ما به وجود آدم های دیگه تو زندگیمون نیاز داریم.. حتی بی نیازترین آدم ها هم به دیگران نیاز دارن.. ولی به روی شما نمیارن! پیش خودشون مثلا قوی هستن! ولی نیستن.. بدبختای مغرور.. و تو خلوت خودشون شاکین ازین موضوع .. ولی به دلایل مختلف طفره میرن! حالا دیگه آدم شدن به قول خودشون! مثلا دیگه! مثلا!..

+ چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰ساعت:21:22|نویسنده: علی


قورتش بده!

بزار بعضی حرفا ناگفته باقی بمونه! اینجوری بهتره..

+ چهارشنبه ۲۱ مهر ۱۴۰۰ساعت:0:8|نویسنده: علی


فال حافظ..

دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما یکسان نباشد حال دوران غم مخور

هان مشو نومید چون واقف نه‌ ای از سر غیب
باشد اندر پرده بازیهای پنهان غم مخور

ای دل ار سیل فنا بنیاد هستی بر کند
چون تو را نوح است کشتیبان زِ طوفان غم مَخور

در بیابان گر به شوق کعبه خواهی زد قدم
سرزنشها گر کند خار مغیلان غم مَخور

گرچه منزل بس خطرناک است و مقصد بس بعید
هیچ راهی نیست کان را نیست پایان غم مَخور

حال ما در فرقت جانان و ابرام رقیب
جمله می‌داند خدای حال گردان غم مخور..

 

                                                                             | حافظ شیراز |

***

" روز بزرگداشت حافظ "

+ سه شنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۰ساعت:14:16|نویسنده: علی


زِ روزگار خسته ام..

خدایا، ایمان دارم بلاخره به داد ام میرسی! اگه همه ی دنیا راهمو سد کنن یا سنگ بندازن جلو پام، اما اگه تو بخوای چیزی که من میخوام ممکن میشه! خسته ام از تکرار، از درجا زدن و چرخیدن دور خودم... سرگیجه گرفتم.. بسکه دور خودم گشتم و گشتم و راهو پیدا نکردم.. دیگه بریدم از دنیا .. زندگی خیلی وقته جریان نداره.. همه چی تموم شده ولی هنوز نفس میکشم.. و این نفس کشیدن از هر چیزی برام سنگین تره! نزار حروم بشه همه چی! قدرت بده به من.. کمک کن راهمو پیدا کنم.. اگه همه ی دنیا دشمن باشن؛ ولی تو یاورم باش این روزگار بی رحم.. تو با من بمون..

+ سه شنبه ۲۰ مهر ۱۴۰۰ساعت:0:55|نویسنده: علی


خانواده!

پدری که پدری نکرد! مادری که مادری نکرد! خواهری که خواهری نکرد! و... همه هم خون بودیم... ولی از هم دور بودیم... این نسبت ها واقعی نیست! ایکاش زودتر از این می‌فهمیدیم.. و به فکر می‌بودیم.. حالا که فهمیدی ببینم چه میکنی.. !

+ دوشنبه ۱۹ مهر ۱۴۰۰ساعت:18:33|نویسنده: علی


من این شعرو زندگی کردم..

و این جهان به لانه ی ماران مانند است
و این دنیا پر از صدای پای مردمیست
که همچنانکه تو را می بوسند
در ذهن خود طناب دار تو را می بافند.

 

                                                                       | فروغ فرخزاد |

 

 

+ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰ساعت:21:10|نویسنده: علی


نه! این تقدر تو نیست!

این تقدیر تو نیست! تقدیر هیچ کس از قبل نوشته نشده! آدما برای رد گم کردن خودشونو به  اون راه میزنن .. تقدیر تو رو آدم های مهم پیرامونت و به خصوص خودت مینویسید! زمانی میشه اسمشو تقدیر گذاشت که تو تسلیم مطلق باشی و تن بدی بهش! و این لعنت فرستادن نمیدونم چیزی رو تغیر میده یا نه! لعنت به چیزایی که نتونستم تغییر بدم و شد تقدیرم.. تنها فکری که میاد به سرم اینه که این زندگی همین روالی که تا الان پیش رفته ادامه پیدا میکنه.. این زندگی! این نکبت! ملکه ی عذابم شده.. و زندگی رو جهنم کرده! نمیدونم این چیه که رهام نمیکنه! به هر دری زدم نشد ..نمیدونم! سنگ انداختن جلو پام.. یه وقتاییم خودم نخواستم..یه چیزای نزاشت! ولی لعنت به اونی که رهمو سد کرد وقتی راه درستو میرفتم.. لعنت تا ابدالآباد .. لعنت!

+ یکشنبه ۱۸ مهر ۱۴۰۰ساعت:1:51|نویسنده: علی


سِلول اِنفـرادی؛

تاکنون رفیقی نیافتم که به اندازه ی تنهایی رفاقت را بلد باشد!

                                                    |هنری دیوید ثورو|

+ شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۰ساعت:2:33|نویسنده: علی


بی بازگشت..

اونیکه خودشو از زندگی رها میکنه.. و به زندگیش پایان میده.. حس میکنه وسط رینگ بوکس وایساده و زیر مشت و لگد داره نابود میشه.. تنها راه پریدن بیرون از این رینگ بوکس، مرگه! وقتی این مشکل تموم میشه، گرفتاری بعدی تو راهه.. سلسله وار و پیوسته.. زندگی پر از استرس و نگرانیه! آدم به خودش میاد و نگاه میکنه که تو چه آشفته بازاری گیر افتاده.. که تهشم نمیدونه به کجا ختم میشه!اینه زندگی.. وقتی کسی دست به همچین کاری میزنه ضعیف نیست! پی برده به بی ارزشی زندگی و مردمی که باهاشون زندگی میکنه.. اینجور زندگی کردن روحو مصرف میکنه..

+ شنبه ۱۷ مهر ۱۴۰۰ساعت:0:38|نویسنده: علی


خدا وجود داره!

خدایا هر وقت از یادت بردم زیر آوار غم ها و گرفتاریای ریز و درشت له شدم... تو وجود داری! ما کور شدیم و نمی‌بینیم! ایکاش تموم میشد این وضعیت و راحت میشدم یا حداقل میتونستم درست زندگی کنم... دیگه نمیتونم.. دیگه کارد به استخون رسیده... نزار به جای بدی برسه داستان زندگیم.. نزار تباه بشه زندگیم..

+ جمعه ۱۶ مهر ۱۴۰۰ساعت:2:15|نویسنده: علی


زندگی درد بزرگی ست!

زندگی آدمو مشغول میکنه با انواع مشکلات.. جوریکه غافل بشه از اینکه پیرامونش چی میگذره! اونقدر درد و رنج میندازه به جونت که بی حست کنه! کجایی و چی میگذره! خوب که نگاه میکنی همه ی آدم ها به اجبار و اکراه زندگی میکنن! هیچ راهی برای رهایی نیست! وقتی نفس سنگین میشه.. نفس کشیدنم بار سنگینی رو دوش قلبت. به بیرحمانه ترین شکل ممکن بازی میکنه با روح آدما ها!

+ پنجشنبه ۱۵ مهر ۱۴۰۰ساعت:5:44|نویسنده: علی


ای دور مانده چه تنهایی
وقتی تمام عاطفه هایت را
یکجا به یک نفس نابود می کنند.

                                                      |سیاوش کسرایی|

+ سه شنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۰ساعت:18:41|نویسنده: علی


دَردا ..

دیگه دلی نمونده که دردها رو توش جا بدم.. همش شده درد!

 

+ سه شنبه ۱۳ مهر ۱۴۰۰ساعت:2:12|نویسنده: علی


نکنید خانم ها، نکنید آقایان، نکنید ..

آدم ها برای بدست آوردن یه لقمه نون چرب و چیلی بیشتر همو پاره میکنن.. از گوشت هم کباب لذیذ میسازن.. به هم خیانت میکنن.. برای هم دام پهن میکنن.. همو نابود میکنن..آرزوی مرگ همو دارن.. غافل از اینکه این تنی که زیر ساطور گذاشتیم به ظاهر تن دیگرانه در واقع تن خودشونه!همه ی ما این حقیقت رو میفهمیم ولی خیلی دیر..

+ دوشنبه ۱۲ مهر ۱۴۰۰ساعت:0:50|نویسنده: علی


خودخواهی ..

خودخواهی عالیه! و غم دیگرانو نخوردن.. کل غمای عالمو به تخم چپ گرفتن.. اینا هنر یه زندگی شاد، خوشبخت و لذت بخشه.. قشنگیای دنیا رو هم ببین .. یک کم هم مثبت فکر کن..

+ یکشنبه ۱۱ مهر ۱۴۰۰ساعت:3:41|نویسنده: علی


حالِ من..

هیچ چیز مثل گذشته نمیشه! گذشته ام خوب نبود .. ولی انگار بهتر از الان بود.. حسرت های امروزو نداشتم.. اون چیزی که میگم از دست رفته؛ منظورم حال خوب خودمه.. چیزی از دست رفته.. ولی ایکاش اون چیز خوبو نزاریم از دست بره.. نزاریم هدر بره.. بخشی از وجود خودمو برای آدم هایی خرج کردم.. حس ورشکستگی دارم.. ولی کاش قدر خودمونو بدونیم.. ولی بازم گول می خوریم.. کاش چند سال برمیگشتم به عقب.. تنها چیزی که میمونه حسرت کارهایی که باید میکردیم و نکردیم.. و یا کارهایی که نباید میکردیم و کردیم.. من آدمیم که نمیتونم اشتباه خودمو ببخشم.. چه برسه به دیگران..

+ جمعه ۹ مهر ۱۴۰۰ساعت:1:53|نویسنده: علی