هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

سهم من از زندگی..

اگرچه تو بیست سالگیمم این زندگی مالی نبود.. اون زمانم دلخوشی نداشتم از اوضاع و احوالم.. ولی آینده رو جور دیگه ای می دیدم! آینده معنا داشت.. بعد از اینهمه سال میفهمم چی داشتم! این چیزایی که دارمم بازم کمتر میشن! اون زمان یه چیزی داشتم که الان ندارم! یه دل صحیح و سالم.. دلخوش بودم به چیزای ساده و الکی.. با کوچکترین چیزا ذوق می کردم.. میتونستم بخندم.. این دلم دل بود! دنیا هیچی نداشت، حتی اون چیزی که داشتمم ازم گرفت! یه دل جوون داشتم.. نمیدونم، چرا دنیا رو جوری دیگه میدیدیم.. خدا نخواست یا مردم نزاشتن، نمیدونم..مردم نکبت! مردم بی شرافت! اسمشو چی بزارم جز تقدیر.. خدا با اینهمه بزرگیش هیچ نداشت برای بخشیدن .. همه ی اینا از برکات این کشور نفرین شده ست! همه چیزمونو از ما گرفتن.. اِشغالگرای بی وجود! خفه شو! بمیر..! تو حقی نداری! فقط بمیر.. دنیامون شده زندون.. حالا جرات کن و فرار کن از این زندون..

+ جمعه ۲۳ مهر ۱۴۰۰ساعت:23:2|نویسنده: علی