هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

من مینویسم، پس هنوز زنده ام!

اومدم و چندتا از نوشته های آخرمو مرور کردم. شبیه به نوشته های انسان که در حال احتضاره! و داره جون میکنه از درد که همین طور داره نفس نفس میزنه داره قصه ی زندگیشم تعریف میکنه! بَد و بی راه هم نگفتم اگر اینطور فکر کنم! آخه چه مرگته؟ چه دردته؟ دردتو بگو؟ بیماریت چیه؟ اصلا مشکلت چیه؟ بگو شاید تونستم کمکت کنم؟ دنبال نشونه بودم! یا شایدم یه اتفاق خوب! موضوع اینجاست که برگشت کارامو ندیدم.. هر چیزی بازتاب اعمال ماست! ولی من هرچه کردم نمیدونم، کدوم گوری رفت! با نانجیب مردمی سروکارم افتاد! نمیدونم چی شد! که اینجور شد! که نشد! نشد دیگه! آدم نیستیم ماها.. نمیدونم منم شاید نبودم.. ولی تو بیشتر از من ناآدم بود! میفهمی چی میگم.. آخه آدم اینقدر اوزگل! هرچی زحمت کشیدم یا نشد! یا رفت تو کون خر! نمیدونم واقعا! قد هیچی نشدم.. من قدم کوتاه بود! نتونستم! توانشو نداشتم! من تو زندگیم هیچی نشدم! ولی خوب فهمیدم اوناییم که چیزی شدن و جلو زدن، اونام خیلیاشون گوه تر از من بودن! دستی اومد و اونا رو کشید بالا.. من موندم و غمایی که مث خوره ته ته خوردنم ....... امیدمو، انگیزمو.. آیندمو.. من هیچی نفهمیدم از زندگی.. زندگی نکردم اصلا! خاکم به سر..

+ دوشنبه ۲۶ مهر ۱۴۰۰ساعت:0:50|نویسنده: علی