هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

می خواستم نویسنده شوم.

یه شب گزیده ی تمام آثار بزرگ علوی رو نشستم به خوندن! بزرگ علوی زندانی سیاسی و چپ گرا! معمولا یه فلاسک چای هم کنارم آماده است. زیر نور چراغ مطالعه مهندسی! ساعت دوازده شب بود. وقتی نشستم پای خوندنش. ساعت چهار صبح بود که به خودم اومدم! و دیدم چند ساعت گذشته. اوقاتی که گذر زمان رو حس نکردم با کتاب و ادبیات بود. وقتی نمیخوای نگرانی ها و دغدغه هات رو به خاطر بیاری! به دغدغه های دیگران گوش بده تا یادت بره! داستان همچین کاری با ما میکنه!

+ پنجشنبه ۴ دی ۱۴۰۴ساعت:20:25|نویسنده: علی