هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

بسیار سفر باید تا پخته شود خامی!

یک هفته پیش همراه مامان و بابا به یکی از شهرهای نزدیک سفر کردیم. شهر باستانی بود و موزه ی معروفی هم داشت. که دست کمی از موزه ی ایران باستان تهران نداشت. بنابراین انگیزه بهم میداد تا به این سفر برم! ساعت نه صبح حرکت کردیم. و بابا هم که مثل همیشه عجله میکرد! که به موقع راه بیفتیم. مبادا وقت کم بیاریم. بنابراین یه بند غر میزد! یک و نیم ساعت تو مسیر بودیم. مسیری که تماما مزارع کشاورزی بود و چشم اندازه سفرمون هم دشت گسترده ای بود. قرار بود، وقتی به شهر رسیدیم! من و مامان بریم بازار سنتی شهر برای خرید. بازاری که بافت قدیم بود. وارد شهر که شدیم ترافیک سنگینی بود. و کمی معطل شدیم. به سمت بازار که رسیدیم. من و مامان پیاده شدیم و مامان شروع کرد به دیدن و خریدن. اونقدر خرید کرد که هر دو دستم پر شد از کیسه های خرید. سراسر بازار رو با کیسه ها طی کردم. دیگه نای راه رفتن نداشتم. خسته بودم و گرسنه! دم ظهر بود و وقت ناهار. همونجا تو ماشین غش کردم. بعد هم که رفتیم تو یه پارک ساحلی کنار رودخونه. نشستیم به ناهار خوردن و خلاصه بعد هم که برگشتیم. سفر خوشی بود. ته دلم راضی بودم. با تمام خستگی هاش دلچسب بود!

+ چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۴۰۴ساعت:16:9|نویسنده: علی |