هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

اتوبیوگرافی

دوره دبیرستان به درس ادبیات فارسی و زبان فارسی علاقه داشتم. و دوران راهنمایی هم انشاهای خوبی مینوشتم. با معلم ادبیاتمون صمیمی بودم. فعال بودم و سر کلاس ادبیات سوال میپرسیدم. معنای لغات ناآشنا و... با اینکه رشته ی ریاضی رو انتخاب کرده بودم به عنوان رشته ی تخصصی. خوب یادمه که توی اون دوره چندین صفحه در مورد خاطرات دوران کودکی و نوجوانیم نوشته بودم. روی کاغذهایی بزرگتر از کاغذ آچار. از اون کاغذهای شرکتی که بابا از اداره برامون میاورد. کاغذهایی که پر میشدن از نوشته ها و خط خطی های من. خاطرات خونه ی قدیمی مادربزرگو اونجا نوشتم. بعضی روزا اونجا رو به خواب میبینم. اون خونه ی های قدیمی و هم محلی هاش. اون زمان رابطه ها جور دیگه ای بود. بچه محل هایی که هر کدوم سرنوشتی پیدا کردن. خودشون و پدر و مادرهاشون! که بعدها دیدیم و شنیدیم. نمیدونم اون کاغذها کجا گم و گور شدن. و چه بلایی به سرشون اومد! ای کاش اون کاغذها رو نگه داشته بودم. این روزهای دوباره یاد و خاطر اون دوران زنده شد برام. خواستم فاصله بگیرم با این اوضاع اجتماعی و سیاسی. ما دیگه اون آدم ها نیستیم. خیلی چیزها تغییر کرده! ولی یاد دوران شیرین کودکی و نوجوانی حالمو بهتر میکنه. برگشتم به اون دوران! اهمیتی نداره که آدم مهمی نبوده و نیستم. نه بازیگرم و نه وزیر و نه وکیل! نه نویسنده ای شناخته شده و نه مترجمی معروف! و نه آدم پولداره داستا زندگی! چیزی که برام اهمیت داره اینه که روزهای زندگیم برام با ارزش بودن. تک تک روزهاش! هفته ها و ماها و سال هاش! روزهای تلخ و شیرین، سخت و آسون! همراه با اتفاقات بد و خوبش! من آدم مهمی نیستم. ولی برای خودم وضعیت فرق میکنه! من آدم مهمه ی داستان زندگی خودمم. پس به آدم مهمهی داستان زندگی خودم بایستی اهمیت بدم! اینجا هیچ کس نیست به جز خودم.

+ دوشنبه ۴ اسفند ۱۴۰۴ساعت:15:1|نویسنده: علی |