هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

آن خواب طولانی!

دیروز صبح حالم بد شد. حس کردم یه طرف قلبم فلج شده و درد میکرد جوریکه گفتم الان وایمیسته. ضربانم نامنظم و کند شد. گفتم دیگه میمیرم! نترسیدم! همین طور ناله می کردم یه بند. از درد نتونستم جلوی خودمو بگیرم! که کسی نفهمه! نمیخواستم! بعد با خودم گفتم که بهتره بخوابم و استراحت کنم. شاید موثر باشه. به هیچ کس نگفتم. گرمای شومینه رو بالا بردم و خوابیدم. تو رختخواب اوایل تنگی نفس داشتم. بعد یه کم به آرامش رسیدم. رفته رفته چشم هام گرم شد و خوابم برد. صبح خوابیدم و صبح فردای اون روز بیدار شدم. نفهمیدم چطور شد! ولی امروز حالم بهتر شده! حس میکنم موندنی ام. ولی اونجای قلبم انگار موی رگ هاش پاره شده باشه! یه همچین دردی! و انگار ورم کرده باشه! شاید باور نکنید. ولی روحیه م خوبه خدا رو شکر! و ابدا به فکر احتمالاتی که ممکن بود پیش بیاد نیستم و همه چیز عادیه!

+ پنجشنبه ۲۳ بهمن ۱۴۰۴ساعت:19:2|نویسنده: علی |