هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

عمو نوروز نیا اینجا..


عمو نوروز! نیا این جا… که این خونه عزاداره!

پدر خرجِ یه سال قبلِ شبِ عیدو بدهکاره!

چشای مادر از سرخی مثِ ماهیِ هفت سینن،
که از بس تر شدن دائم، دیگه کم کم نمی بینن.

برادر گُم شده پُشتِ سُرنگای فراموشی.
تن خواهر شده پر پر تو بازارِ هم آغوشی.

توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نون و خوش بختی میونِ کوله بارت نیست!

عمو نوروز! نیا این جا! بهار از یادِ ما رفته
توی سفره نه هفت سینه، نه نونه، نه پولِ نفته!

عمو نوروز! تو این خونه تمامِ سال زمستونه.
گُل و بلبل یه افسانه س، فقط جغده که می خونه.

بهار و شادیِ عیدو یکی از این جا دزدیده.
یکی خاکسترِ ماتم رو تقویمِ ما پاشیده.

توی این خونه ی تاریک کسی چشم انتظارت نیست،
تا وقتی نون و خوش بختی میونِ کوله بارت نیست!

«یغما گلرویی»


+ دوشنبه ۲۹ اسفند ۱۴۰۱ساعت:13:37|نویسنده: علی


ذوقی چنان ندارد، بی دوست زندگانی!

«حضرت سعدی»

+ شنبه ۲۷ اسفند ۱۴۰۱ساعت:1:9|نویسنده: علی


سیاوش شاهنامه و چهارشنبه سوری!

در پى جار و جنجال سودابه، کیکاووس پادشاه ایران از جریان آگاه شده و از سیاوش توضیح خواست. سیاوش به پدر گفت که پاکدامن است و براى اثبات آن آماده است تا از تونل و راهرو آتش عبور کند. سیاوش گفت اگر من گناهکار باشم در آتش خواهم سوخت و اگر پاکدامن باشم از آتش عبور خواهم کرد.

این اتفاق و آزمایش عبور از آتش، در بهرام شید (سه‌شنبه) آخر سال روى داده بود و از چهارشنبه تا ناهید شید (جمعه یا آدینه) جشن ملى اعلام شد. در سراسر کشور پهناور ایران، به فرمان کیکاووس سورچرانى و شادمانى برقرار شد.

از آن پس، به یاد عبور سرفرازانه سیاوش از آتش، همواره ایرانیان واپسین شبانه بهرام شید (سه‌شنبه شب) را به یاد سیاوش و پاکى او با پریدن از روى آتش جشن مى‌گیرند.

هاشم رضی، از پژوهشگران معاصر، درباره ارتباط چهارشنبه سوری و گذر سیاوش از آتش، چنین می‌گوید:


(سیاوش در پایان سال 1013 پیش از میلاد به دستور افراسیاب کشته شد و یک روز پس از کشته شدن سیاوش، فرزند وی کیخسرو در روز پنجشنبه، یکم فروردین 1012 پیش از میلاد در توران متولد می‌شود و چون در آیین زرتشتی سوگواری در رثای مردگان جایز نیست، پارسیان زرتشتی در آخرین شب چهارشنبه پایان سال از آتش می‌گذشته‌اند تا خاطره سیاوش به منظور دفاع از عفت و پاکدامنی، جاودان بماند.)

+ سه شنبه ۲۳ اسفند ۱۴۰۱ساعت:19:39|نویسنده: علی


سی و پنج سالگی!

چی بگم والا!

آستانه ی سی و پنج سالگی، فقط یک حس دارم! حس می‌کنم دارم پیر میشم.. ظاهر و اوضاع و احوالم و موهای سفید سرم اینو میگن، اما قلبا همچین حسی ندارم.

اما از اینکه هنوز تنهام، تو دلم واهمه دارم،،،

از تنهایی و ...

مایل نیستم خیلی بنویسم درباره‌ی خودم..

همین کافیه..

+ سه شنبه ۱۶ اسفند ۱۴۰۱ساعت:16:46|نویسنده: علی


زنده به گوری!

اگر خواهان زنده به گوری خودت هستی! دست از عقاید کهنه برندار! عقاید کهنه ات تو رو میسوزونن.. پس دست بردار و آزاد شو .. تا زنده بمونی و زندگی کنی!

+ دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۱ساعت:21:3|نویسنده: علی


عشق،شادی،آزادی ..

سالهاست هیچی خوشحالم نکرده، انگار چیزی سر جای خودش نیست! اگه شادی هم بوده از ته دل نبود! چیزی گمشده و پیدا هم نشد!

+ دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۱ساعت:21:0|نویسنده: علی


خونه تکونی دم عیدی!

با چندتا جوهر نمک شروع کردم به شستن توالت و حمام.. بعد گردگیری در و دیوار و سقف و... دیروزم حیاطو شستم.. خلاصه فردا هم کار دارم حسابی!

فرش ها رو هم احتمالا بدیم برای شستشو! اصلا از اومدن عید خوشحال نیستم! شادی! کدوم شادی!؟ اوضاع و روزگار مردمو ببینید تو این بل بشو ...

میفهمید چی میگم! حال دل ما هم، اوضاع بهتری از روزگار این مردم نداره!

+ دوشنبه ۱۵ اسفند ۱۴۰۱ساعت:20:36|نویسنده: علی |


قلبم مو برداشته!

اگه سکته کنم، به هیچ جام نیست، چون چیزی برای باختن ندارم!

ابنه زندگی ما..

+ یکشنبه ۷ اسفند ۱۴۰۱ساعت:10:44|نویسنده: علی


برای آزادی..

آزادی واقعی اونجاست، که بتونی آزادانه ره زندگیتو انتخاب کنی بدون فشار، بدون ارعاب و تهدید و توهین و تحقیر!

ما چیز زیادی نخواستیم از دنیا به جز یک زندگی عادی!

شغل و درآمدی که بتونیم، سرمونو بالا بگیریم و تو اجتماع.. اما کمرمون له شد زیر آوار مشکلات..

جوونی که جوونی نکرد! از بودنش و زندگیش لذتی نبرد!

و موهایی که سفید شدن تو حسرت حداقل نیازهای یک زندگی مزخرف ..

ولی تو چه میدونی حسرت چیه؟

چه میدونی اندوه چیه؟ اندوه عمیقی که

آرزوی داشتن هم آزادی از دست سیستمی که همه ی زندگی رو برامون پر از حسرت و اندوه کرده،

خودش امید و زندگی..

اما مرگ برای آزادی،،، چه مرگ زیبایی..

مرگ اینگونه بهتر و بالاتر از زندگی بی هدفیه که برامون ساختن!

ولی تو چه میدونی مرگ چیه؟

مرگ، همین زندگی که برامون ساختن..

مرگ همین زندگیه..

زندگی بدون امید..

زندگی عشق...

زندگی بی ثمر...

تو چه میدونی زندگی؟

برای خود منم سواله، زندگی چیه؟

زندگی،

زندگی که نزاشتن بفهمیم چیه!

+ سه شنبه ۲ اسفند ۱۴۰۱ساعت:9:8|نویسنده: علی