هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

دَست سرنوشت!

سالها قبل، دقیقا بعد از خدمت سربازی، وقتی شروع کردم به کار تو بازار، کنکور کارشناسی ارشد دادم! ناگفته نماند، سه سال کنکور دادم تا بالاخره دانشگاه دولتی، اونم روزانه قبوم شدم! چقدر ذوق و شوق داشتم، که با رتبه ی ۱۰۰ رشته ام پذیرفته شدم. حسم این بود که به تمام آمال و آرزوهام رسیدم از شدت خوشحالی تو پوست خودم نمیگنجیدم! تمام چیزی بود که از زندگی خواسته بودم، که اتفاق افتاده بود. قبولی تو دانشگاه فردوسی مشهد که از بهترین دانشگاههای کشور بود. ترم اول و دوم خیلی عالی بود، ولی ترم سوم اتفاقاتی پیش اومد و مجبور شدم انصراف از تحصیل بدم! با استاد مشکل پیدا کردم! هنوز خاطرم هست روزیکه اسباب و اثاثیه مو از خوابگاه جمع میکردم، توی اون هوای بارونی که زمینم خیس بود.تو همون هوای سر، تنهایی، کلی بار رو باخودم تا ترمینال کشیدم! چقدر غمگین و افسرده بودم! چقدر سخت بود برام قرار جرفتن تو اون شرایط! شرایطی که ایجاد شده بود برام! نه میتونستم بمونم و نه رفتن برام آسون بود! شرایطی پیش اومد که حس کردم موندنم بی فایده است! پس رفتنو به موندن ترجیح دادم! و برگشتم به شهر خودم!

هنوز تلخی اون اتفاق بعد از حدود شش سال از خاطرم نرفته! تلخ،خیلی تلخ! اونقدر که ظلمی که به من شد هیچ وقت فراموش نخواهم کرد! ولی من دوباره کنکور دادم و دانشگاه تهران با رتبه ی ۲۵ پذیرفته شدم!

چقدر تو این سالهای لعنتی رنج کشیدم، تا این شش سال لعنتی سپری شد! ولی دیدم چیزایی که آرزو میکنم، ایکاش هرگز به چشم ندیده بودم! حقیقت زندگی رو تو خوابگاه و بین دانشجوها باید دید! از خوابگاه فجر گرفته تا کوی دانشگاه.. سرنوشت چقدر بازی میکنه با آدم ها.. چقدر بد شدیم ما..

+ شنبه ۶ آبان ۱۴۰۲ساعت:2:42|نویسنده: علی