کافکا..
گرچه باران میبارید و بعد من کاملاً تنها ماندم، گرچه درد و غصهٔ من همیشه برایم هست..
گرچه هر چه نوشتم بد بود، بازهم هنوز در آن تنهائی هیچ گونه احساسی نسبت به آنچه زشت یا تحقیرآمیز، غمانگیز یا دردناک باشد نداشتم
"تنهائی که، گذشته از هر چیز، جزو وجود من است –انگار که من فقط از استخوان تشکیل شدهام."
یادداشت ها/فرانتس کافکا
+ پنجشنبه ۴ آبان ۱۴۰۲ساعت:0:26|نویسنده: علی