هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

عجب صبری خدا دارد!

ما دیگه غصه نمی خوریم، این غصه ها هستن که ما رو می خوردن .. ذره ذره تا آخر! هرچی هم که مقاوم باشی، بالاخره یک جایی می شکنی و صدا خورد شدنت شنیده میشه! تا کجا میشه نادیده گرفت؟ و هیچی نگفت! بعضی چیز مث خوره روح آدمو میخورن.. دیگه روحی نمونده که بخواد خورده بشه! چه پشتکاری دارن بعضیا تو آزار .. چه سمجایی ان، این مشکلات سادیستیک .. زندگی تو این خاک گناه ماست! و موندن بین آدمای مزخرف.. نمیدونم چرا نمیمیرید شماها..!!!

+ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰ساعت:23:37|نویسنده: علی


خواهی برو جفا کن..

دردی است غیر مُردن
                      آن را دوا نباشد..
                                                            |مولانا|

 

+ سه شنبه ۳۰ شهریور ۱۴۰۰ساعت:0:30|نویسنده: علی


زخم هایی که کهنه شدن ولی خوب نشدن..

هنوز تو خاطرم مونده .. خاطره های نباید ساخته میشدن.. همینکه ساخته شد تا آخر عمر پا پیچ زندگیت میشه.. ما هنوز درگیر گذشته ایم.. خاطراتی که باید به سطل زباله ذهن سپرد و آدم هایی که باید پشت سر گذاشت و رد شد از اونها ..فراموش کن چی بوده و چی شده از نو شروع کن.. هرچند سخته برات.. تجربه ی دیروزو داریم و پختگی امروز .. ما هنوز راه داریم برای اشتباه کردن و بیراه رفتن.. ولی حواست باشه باید عاقلانه جلو رفت..دیگه بسه! اینکه فردا چه اتفاقاتی بیفته، به من بستگی داره و مسیری که درش تلاش میکنم.. مسیر غلط راه به جایی نمیبره! مسیر غلط یعنی تلاش بی نتیجه و عمر رفته..

+ یکشنبه ۲۸ شهریور ۱۴۰۰ساعت:20:43|نویسنده: علی


واکسن..

فردا نوبت واکسن کرونا دارم! سینوفارم میخوام بزنم. یک کمی واهمه دارم! از این بابت که به بدنم نسازه و یا احتمالات دیگه ای که میدم یا حتی نمیدم! البته تست ویروس کرونا ندادم و با اینحال دارم میرم سمت واکسن! حالم خوب خوبه، چون هیچ علائمی ندارم. باید به ترسم غلبه کنم.. تهش میمیرم!

+ شنبه ۲۷ شهریور ۱۴۰۰ساعت:23:55|نویسنده: علی


این شب طولانی..

بگو بگو به وصالت
که سخت سوگندی ست

شَب فِراقِ تُرا، هیچ انتهائی هست؟

| وحشی بافقی |

+ جمعه ۲۶ شهریور ۱۴۰۰ساعت:20:12|نویسنده: علی


انگار چیزی کم باشه!

دنیای دیگه لُطفی نداره .. انگار چیزی کم باشه!چیزی سرجاش نیست یا اینکه توازن یه جایی به هم خورده باشه! چیزایی رو پشت سرم جاگذاشتم.. روزایی که ارزشمند بودن برام و از دست رفتن.. چیزی گمشده تو اون روزها..

+ پنجشنبه ۲۵ شهریور ۱۴۰۰ساعت:22:13|نویسنده: علی


حال دِل..

آخر حوصله ی این دِل سر میره از دنیا و رهاش می کنه به حال خودش.. دنیا به خواست ما نمیچرخه.. ما باید به سازش برقصیم و این عادلانه نیست. به نقطه ای رسیدم که باید نتیجه بگیرم.. ای زندگی، بازی نکن با ما .. تو خودت بازیچه ای! نمیدونم چرا همه چیز این دنیا به نظرم بیهوده و بازیچه میاد!  جدیش نباید گرفت.. دنیا در عین جدیت و سختی و پیچیدگی، مضحک و بی هدف و احمقانه! چیزی که هیچ وقت باور نداشتم زندگی بوده! شاید به این خاطر که زندگی دلچسبی نداشتم و هرچه خواستم نبود.

ولی خوب که فکر میکنم تازه میفهمم بیراهم فکر نکردم.. به زندگی آدم ها و تعاملشون باهم و رفتارشون نگاه کن متوجه میشی.. چقدر که دلم نمیخواد این نوع زندگی رو.. ایکاش زندگی جور دیگه ای بود تا حیات ما ارزش بیشتری داشت! افسوس از اینهمه ارزشی که تو حیات پیدا کردن هست و آدم ها از فهمش عاجزن. تو میمیری و هرگز نمیفهمی چه به روز زندگی اجتماعی آوردی!

+ چهارشنبه ۲۴ شهریور ۱۴۰۰ساعت:1:29|نویسنده: علی


صندوق پستی خالی..

دیر است که دلـدار

                     پیامـی نفرستاد
  ننوشت سلامـــی

                   و کلامـــی نفرستاد

 صد نامه فرستادم

                 و آن شاه سواران
پیکـــی ندوانیـد

          و سلامـــی نفـــرستاد

                                                                    | حافظ شیراز |

+ سه شنبه ۲۳ شهریور ۱۴۰۰ساعت:22:47|نویسنده: علی


مهمان ناخوانده..

تازگیا یه کبوتر سفید و خوشگل سر میزنه به خونمون. میشینه تو حیاط و شروع میکنه به نگاه کردن به اینور و اونور! دلیل اومئنشو نمیدونم.. چند دقیقه ای میشینه و پرواز میکنه! و هر روز همین تکرار میشه. یکی دوبار گرفتمش و دون و آب بهش دادم. ولی دیدم میلی نداره از اینکه بهش نزدیک میشم.. ولش کردم تو حال خودش باشه! دیدم که میترسه از اینکه نزدیک بشم.. هر روز این ماجرا تکرار میشه. و سعی کردم کمی گندم براش بگیرم تا از اومدن اینجا دست خالی برنگرده! و همچنان این ماجرا ادامه داره..

+ دوشنبه ۲۲ شهریور ۱۴۰۰ساعت:14:7|نویسنده: علی


رسم بدعهدی ایام..

ناله کن، ضجه بزن! مشت به دیوار بکوب! دنیا که گوشش بدهکار نیست! فقط و فقط خودت می تونی خودتو رهاکنی از این مصیبت ها. انتظار داشتیم روزگار بهتر بشه ولی بهتر نشد، بدترم شد.. انتظار نباید داشت، خاصیت زندگی اینه! مجبوریم به زندگی، باید رو بعضی مسائل چشم ببندیم.. زندگی هنوز زیبایی هاشو داره..

+ جمعه ۱۹ شهریور ۱۴۰۰ساعت:6:18|نویسنده: علی


جاودانگی..

اگه عمرت هیچ وقت تموم نمیشد و عمر جاودانه داشتی! بالاخره بازهم روزی آرزوی مرگ می کردی از اینهمه یکنواختی و مرگ هم اونقدر تلخ و دردناک نیست! تنها راه حل زندگی برای خروج از مشکلات اونم توی این جغرافیا چیزی جز این نبوده و نیست!

+ سه شنبه ۱۶ شهریور ۱۴۰۰ساعت:7:8|نویسنده: علی


جانشین همه آرزوها غم شد..

نیستی ببینی دنیامو سیل غم ها برد! روزگامونو، هرچی شادی کنج دلمون مونده بود از قبل، همه رو باد برد! اصلا نفهمیدیم چی شد! فقط شد! واقعا ما شاهکار خلقتیم که باهمه نداشته ها هنوز زنده ایم.. با همه مصیبت ها که به سرمون میاد هنوز انگیزه ی داریم برای موندن ! چه جون سختیم.. موندیم ولی چه موندی! ما هنوز نفس می کشیم..

+ شنبه ۱۳ شهریور ۱۴۰۰ساعت:2:6|نویسنده: علی


کجایید ای روزهای روشن؟

زندگی همش روزهای سخت و نومیدکننده نبود! روزای خوبیم داشتیم.. روزهایی که حرف از آینده معنا و مفهوم داشت! کجا رفتن اون روزای روشن؟ چی شدن؟ چی به سرمون اومد؟ ایکاش برگردن دوباره.. ایکاش زندگی کنیم از نو..

 

 

+ پنجشنبه ۱۱ شهریور ۱۴۰۰ساعت:2:0|نویسنده: علی


رنج زمان..

روزهایی در زندگی هست که مایلی زود بگذرن، روزها رو می شماری! تا بگذرن.. ولی در واقع اون روزها دیر می گذرن! روزهایی هم هست که دوست داریم نگذره؛ به هر دلیلی میخوایم وقت بخریم و حتی با از دست رفتن زمان رنج می کشیم! هر دو اینها رنج آوره و سخته! روح آدمو خُرد می کنه! و زمانی می رسه که از هر دو اینها به تنگ میای! این زمان لعنتی که شده بلای جون.

اون وقته که هیچ چیز در دنیا جوابگوی تو نیست! دنیا و هرچی در اونه تیره و تار میشه! تمام این ماجرا تو یه لحظه میتونه اتفاق بیفته. لحظه ای که آگاهی پیدا می کنی از گذشته. و میفهمی چقدر زمان و گذر زمان میتونه کشنده باشه! آدم ها در طول سالیان زندگیشان گاهی چندین بار میمیرند و دوباره متولد میشوند. مرگ انتهای زندگی اتفاق نمیفته. ولی این زمان یه نقطه ی پایانی داره. هیچ چیز اگرچه طولانی ولی بی نهایت نیست. زمان هم مثل همه چیز روزی برای همیشه تموم میشه! چه زندگی کرده باشیم و چه زندگی نکرده باشیم! برای زمان فرقی نداره. چرخ زمان مدام در حال گردشه، گرچه به میل ما هم نچرخه!

+ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰ساعت:23:23|نویسنده: علی


من به خود نامدم اینجا

من به خود نامدم اینجا
                            که به خود باز روم..

  ***
     آنکه آورد مرا
                         باز برد تا وطنم..

 

+ شنبه ۶ شهریور ۱۴۰۰ساعت:3:43|نویسنده: علی


روزگار و زمونه!

اون زمان که همه چیز رنگ و بوی معامله و داد و ستد گرفت. همون وقت بود که همه چیز از اعتبار افتاد! عشق الکی، محبتای آبکی.. دوستیامون غیر راس راسکی! آدمای گُهکی! روزگار عَنکی! اخلاقا سَگکی! و دلا سنگکی! جون و جوونی و عمر مام درکی شد! خاک بر سرت! این روزگار من و تو خراب کردیم! تویی که عقده هات قد اقیانوس شده بود! ببین چه روزگاری بشه! ببین به کجا رسیدیم! این تازه اولشه! سرمو از زیادی بدبختی بکوبم به دیوار! از درد زار بزنم! فایده ای ندارد! ولی فراموش نکن، هر رفتی برگشتیم داره! زدی و رفتی! زرنگی کردی! آدم نبودی! ولی بالاخره روزی همونم میخوری... از یه جا! جایی که نمیدونی.. از کسی ... بگذریم.. همه چیز یه روزی که دور هم نیست تموم میشه، و روسیاهی به ذغال میمونه!

+ جمعه ۵ شهریور ۱۴۰۰ساعت:2:21|نویسنده: علی


روزی که جهان از حرکت باز می ایستد!

زندگی بارسنگینی روی شونه های نحیف آدمی.. وقتی دنیا با تمام خوشی ها، لذت ها و زیبایی هاش سخت میگیره .. روزگار جلوی جشمات تیره و تار میکنه! امان از روزی که رو دنده ی لج بیفته! روزگار کَمر به نابودیت میبنده! ذجه زدن و ناله کردن و سر به دیوار کوبیدن هیچ فایده ای نداره! این بار سنگین و کَمرشکن، روزی که دنیا وایسه از رو شونه هامون کنار میره. سبک میشیم! خالی میشیم از هرچی زندگیه. اون روز از درد و رنج تهی میشیم.. زندگی که به انواع دردها و رنج ها عجین شده. درست وقتی که از خودمون تهی بشیم.. از تمام دردا خالی میشیم ..

+ چهارشنبه ۳ شهریور ۱۴۰۰ساعت:3:28|نویسنده: علی