زندگی !
در ســـرزمین
هر چهار فصل خــزان پاییزی
زندگی با تو چه کرد؛
تا به دامان مـــرگ پناه بردی؟
-----------------------------
شعر امروز
99/08/30
تمام، ناتمام من!
در ســـرزمین
هر چهار فصل خــزان پاییزی
زندگی با تو چه کرد؛
تا به دامان مـــرگ پناه بردی؟
-----------------------------
شعر امروز
99/08/30

قصه ی يك قطره باران را
تماشا مي كنم
در فضا
.
همچو من
در چاه تنهایی رها
.
مي زند در موج حيرت
دست و پا
.
خود نمي داند
كه مي افتد كجا!
.
در زمين
همزبانانی
ظريف و نازنين
.
مي دهند
از مهربانی جا به هم
تا بپيوندند چون دريا به هم
.
قطره ها
چشم انتظاران هم اند؛
چون به هم پيوست جان ها
بي غم اند!
"فریدون مشیری"

گاهی وقت ها
دل ات
ندیدن میخواهد!
ندیدن مردمی که اندکی درکت نمی کنند؛
اما به وسعت جهانی که در آن زندگی میکنند
به قضاوت هم مینشینند!
نه میبینند ات!
و نه میببینی شان!
گاهی وقت ها دل ات
نشنیدن میخواهد!
نشنیدن صدای آدم های هر روزه ای
که میبینی شان!
بی هیچ
پیوندی...
گسسته و دور...
گاهی وقت ها
دل ات
هیچ نگفتن میخواهد...
بی هیچ حرفی و کلامی!
گاهی وقت ها
دل ات
رفتن میخواهد!
رفتن
به جایی...
دور... دور... دور...
گاهی وقت ها
دل ات پرسه ی شبانه میخواهد!
تنها...!
تنها راه می افتی
جاده های بی مقصد...
می روی و می روی!
گاهی وقت ها
هم دل ات یک
خلوت میخواهد!
غرق در سکوت!
یک فنجان چای داغ!
یک کتاب
و یک دنیا زیبایی!
یک دنیا تنهایی...
یک دنیا سکوت...
یک دنیا خوشبختی...
چقدر ما از هم دوریم...
دور... دور... دور...
اما من بی تو
ولی با یاد تو
شاد و خوشبختم...
سبکبال و رها ...
من بی تو خوشبخت ترینم...
-----------------

وای ؛ باران باران
شیشه ی پنجره را بَاران شست.
از دل من اما ،
چه کسی نقش تو را خواهد شست؟
آسمان سربی رنگ ،
من درون قفس سرد اتاقم دلتنگ.
می پرد مرغ نگاهم تا دور
وای باران باران
پرمرغان نگاهم را شست.
"حمید مصدق"
آلبر کامو در میان خشونت بزرگ شد. سرزمین مادری او در الجزایر در درگیریِ میان بومیان الجزایر و اروپاییان فرانسوی استعمارگر گرفتار آمده بود.
کامو پدرش را در خلال جنگ جهانی اول از دست داد و برای مبارزه در جنگ جهانی دوم رد صلاحیت شد. مبارزه با سل در فرانسه و مواجهه با ویرانی جنگ به عنوان یک روزنامهنگار مقاومت، کامو ناامید شد. او نمیتوانست هیچ معنایی را در این همه خونریزی و رنج بیپایان درک کند.
او پرسید: اگر حیات در جهان پوچ و بی معناست!
آیا زندگیهای فردی ما همچنان میتوانند ارزشمند باشند؟
بسیاری از معاصران کامو سوالات مشابهی را جستجو میکردند تحت لوای یک فلسفهی جدید که اگزیستانسیالیسم نامیده میشد. اگزیستانسیالیستها باور داشتند که مردم مانند لوحهای خالی متولد شدهاند، هریک مسئول ساخت معنای زندگی خود در میان دنیایی آشفته هستند. اما کامو مکتب فکری آنها را رد کرد.
او استدلال کرد که همه مردم با سرشت انسانی مشترکی متولد شده اند که آنها را به اهداف مشترکی متصل میکند.
یکی از این اهداف جستجوی معنا باوجود بیرحمی مستبدانه جهان بود. کامو میل انسانیت به معنا و سکوت بیتفاوت جهان را به عنوان دو قطعه پازل ناسازگار دید و تلاش برای با هم متناسب کردن آنها را کاملاً پوچ میدانست. این تنش به قلب فلسفه پوچانگاری کامو بدلشد، که بیان میکند که زندگی ذاتاً بیهوده است.
بررسی چگونه بدون معنا زندگی کردن سوال راهنمایی کننده درپس کارهای اولیه کامو شد، که وی آنرا «چرخه پوچ» خود نامید.
ستاره این چرخه و اولین رمان منتشر شده کامو، پاسخی نسبتاً تیرهوتار ارائه میدهد. «بیگانه» مورسو را دنبال میکند.
مرد جوانی خشک و بیروح که برای هیچ چیز معنای زیادی قائل نمیشود. در مراسم خاکسپاری مادرش گریه نمیکند. از نقشه همسایهاش برای تحقیر یک زن حمایت میکند. او حتی مرتکب جرمی خشن میشود.
اما مورسو احساس پشیمانی نمی کند. برای او دنیا بی معنی است و قضاوت اخلاقی در آن جایی ندارد. این نگرش بین مورسو و جامعه منظمی که در آن زندگی میکند خصومت ایجاد میکند، به آهستگی بیگانگی خود را تا اوج انفجاری رمان افزایش میدهد.
برخلاف قهرمان اصلی داستان خود، برای کامو به افتخار فلسفه صادقانهاش جشن گرفته شد. «بیگانه» او را به شهرت رساند، و کامو به خلق آثاری ادامه میداد که ارزش زندگی را در دل پوچی جستجو میکرند بسیاری از آنها به همان سوال فلسفی قبل برمیگشتند:
اگر که زندگی واقعا بی معناست، آیا تنها پاسخ منطقی اقدام به خودکشی است؟
پاسخ تأکیدی کامو«نه» بود.
ممکن است برای دنیای ناعادلانهی ما هیچ توضیحی نباشد، اما انتخاب زندگی با بیاعتنایی عمیق ترین بیان از آزادی واقعی ماست. کامو این را در یکی از مشهورترین مقالاتش شرح میدهد که حول افسانه یونانی سیزیف است. سیزیف پادشاهی بود که خدایان را فریب داد، و محکوم شد که تا ابد تخته سنگی را به بالای یک تپه هل دهد.
بی رحمی مجازاتش در بیهودگی منحصر به فرد آن نهفته است، اما کامو استدلال میکند که تمام بشریت درهمان موقعیت است. و تنها زمانی که بی معنی بودن زندگیهایمان را قبول کنیم میتوانیم با سربلندی با پوچی روبرو شویم. همانطور که کامو میگوید، وقتی شاه برمیگزیند تکلیف بیرحمانهاش را دوباره انجام دهد، «باید سیزیف را خوشحال تصور کرد.»
معاصران کامو چندان پوچی را نمیپذیرفتند. بسیاری از اگزیستانسیالیستها طرفدار انقلابی خشونت آمیز بودند تا نظامهایی را که باور داشتند اختیار و هدف را از مردم صلب میکنند براندازند. کامو با مجموعه اثر دوم خود پاسخ داد: چرخهی شورش. در «شورشی» او شورش را به عنوان عملی خلاق دریافت، به جای یک عمل مخرب.
کامو معتقد بود که پویایی وارونه سازی قدرت تنها به چرخهی خشونت بی پایانی منجر میشود. در عوض، راه جلوگیری از خونریزی بی مورد ایجاد یک درک عمومی از ذات مشترک انسانی مان است. از قضا این چرخهی ایدههای نسبتاً مسالمت آمیز بود که باعث آغاز همجوشی وی با بسیاری از نویسندگان و فیلسوفان همقطار شد.
با وجود جنجال، کامو کارکردن روی طولانیترین و شخصیترین رمان خود را آغاز کرد: یک اثر زندگینامهای با عنوان «آدم اول».
این رمان به عنوان اولین بخش از مسیر امیدوارکنندهی جدیدی در نظر گرفته شده بود: چرخهی عشق!
اما ناگهان در سال ۱۹۶۰، کامو در یک تصادف رانندگی درگذشت که آن را تنها میتوان بی معنا و پوچ توصیف کرد. درحالی که دنیا هرگز چرخهی عشق او را ندید، امروزه همچنان چرخههای شورش و پوچی او توسط خوانندگان طنین انداز میشود. مفهوم پوچی او به بخشی از ادبیات جهان، فلسفه قرن بیستم، و حتی فرهنگ پاپ تبدیل شده است.
امروزه، کامو به عنوان راهنمایی قابل اعتماد برای لحظات تردید باقی مانده است؛ ایدههای او به نحوی جسورانه سرشار از الهامی با یک دنیای بیمعناست. به جای شکست.
ترجمه: سجاد بنی اسدی

اتاق بدون کتاب
مانند جسم بیروح است.
"سیسرو"
زندگی با تو چه کرد؛
که به دامان مـــرگ پناه بردی؟
"تنهایی"
هر آنچه که میتوانی
و جان در بدن داری!
زندگی کن و زندگی کن و زندگی کن!
و خاطراتی خوش به جا بگذار!
اگرچه اندک!
لبخند بزن؛ به تلخی و سیاهی زمانه!
اگرچه لبخند زدن
در این روزگار سخته گشته باشد!
چشم ببند؛
و پشت کن
به زشتی ها و ناملایمات روزگار!
اگرچه جهان تو را
رنج ها و ناملایمات در برگرفته باشند!
عشق بورز؛
به مردمانی
که دیگر معنای دوست داشتن
و دوست داشته شدن؛
و عشق ورزیدن را هم از یاد و خاطر برده اند!
تو نمی دانی
که خداوند؛
پس از این لحظه
برای تو چه مقدر کرده است!
وقتی که
میان
هستی و نیستی تو؛
جز
چشم برهم زدنی
هیچ فاصله ای نیست!

نام بعضي نفرات
رزقِ روحم شده است.
وقت هر دلتنگي
سويشان دارم دست
جرئتم مي بخشد
روشنم مي دارد.
نیما یوشیج
هیچ چیز اینجا مثل قبل نیست!
ثانیه ها، دقایق،ساعت ها
ماه ها و سال ها می گذرند!
جهانم در حال تغییر
ولی با همون ریتم قبلی!
شاید هم، یک کم بهتر از قبل!
نمیدونم!
تنها چیزی که میدونم، باید حرکت کرد!
وگرنه؛
از قافله جا می مونیم!
منتظر هیچ چیز و هیچ کس نباید موند!
هرچند این قافله هیچ مقصدی نداره!
مراد حرکت کردن نه به مقصد رسیدن!
چه باید کرد؛
با این قافله ی بی مقصد؟
نِی گفت که:
تلخ ست جهان!
گفتم اش:
این نیست!
نالید که:
من بارِ شِکَر داشتم این شد!
|حسین جنتی|
عمری گذشت ...
و ساخته ام با نداشتن
ای دل؛
چه خوب بود تو را هم نداشتم!
سعید بیابانکی
دلم سیاهه از این مردم
دلم رفتن و نبودن و ندیدن میخواد
دوری چقدر میتونه آرومم کنه!
دوری و تنهایی بدون این مردم!
هرگز فرصت نیافتم
تا محبتم را به تو ابراز کنم...
--------------------------
هرگز فرصت نیافتم تا محبتم را به تو ابراز کنم...
و بگویم دوستت دارم.
ترکم کردی پیش از آنکه بهم برسیم.
با تمام وجود
حس نیازم را به تو درک کردم!
در این گوشه از جهان؛
تو را می جویم و نمی یابم ات!
روزی گفتی؛
هرگز مرا از خاطر نخواهی برد!
چگونه بتوانم بی تو سر کنم؟
احساس بیهودگی می کنم!
جهانی سرد و دلمرده؛
گاهی، در انزوا و تنهایی،
آغوش گرم و پراحساس تو را
حس می کنم؛
و تمام نیاز من به تو از درد بیرون می رود.
خاطرات با تو بودن مرا احاطه کرده اند.
هرگز نمی توانم باور کنم که تو را نخواهم دید
- نیکلاس گوردون -
24
-------------
ترجمه: ع.خ
اگرچه زندگی
آن هدیه ای
که انتظارش را داشتیم؛
نیست؛
---
ولی با وجود عشـــق ؛
می توان زندگی را دلپذیر کرد؛
---
آری چنین خواهد شد؛
زیرا با وجود عشـــق؛
شعله ای تابان بر ظلمت و یخبندان
زندگی روشن می شود؛
---
که به نور و گرمای محبت
ظلمت و تاریکی زندگی را روشن
می سازد
و ســـوز و زمهـــریر زندگی
را به گرمی مبدل می کند.
----------------
شاعر: نیکلاس گوردون
مترجم: ع.خ
عمــــر کوتاه من و تو در مقابل عمر جهان و تاریخ بشریت لحظه ای
ناچیز بیشتر نیست!
به اندازه ی عمر ذره ای از ذرات بنیادی؛ که آنی تولید و محــــو میشه...
انگار نه انگار وجود داشته...
---
ولی هر کدوم از ما میتونیم
آنچنان اثرگذار باشیم...
که تا سالیان سال
بعد از مرگ مون...
---
حتما نباید :
حافظ یا سعدی
یا حتی فردوسی و... باشیم!
---
حتی وقتی به فعالیت به ظاهر کوچکی اشتغال داریم!
که قطعا هر فعالیتی اثرگذاره...
شاید روزی هم روز ما برسه!
---
کسی که کتابی مینویسه؛
یا حتی ترجمه میکنه..
هنرمندی که هنرشو ماندگار میکنه!
و
یا بنایی که بنیای استواری
بنا میکنه...
---
اگـــرچه به ظاهــر کوچک...
یا حتی کســی که
نسلی از خودش بجا میـــزاره...
---
شاید روزی یک نفر از اون نسل موجب افتخار
نسل و تبار خودش بشه...
تاریخ رو من و تو مینویسم...
تاریخ رو مردم عادی کوچه و بازار
با اخلاق و رفتارشون مینویسند!
این هیچ چیزی
که میتونه همه چیز باشه...!
---
لطفا این هیچ چیزها رو دست کم نگیرید!

ricchi e Poveri - Come Vorrei
روزهایی هست. (خاطره انگیز و خوب!)
در حالی که بیخوابی به سرم زده و خواب به چشمانم نمی آید؛ به تو فکر می کنم!
به عنوان محبوب تو؛ خودم را در خانه حبس می کنم.
و در سکوت و خاموشی خانه غرق می شوم!
و آن هنگام که برف پشت شیشه ی پنجره در حال باریدن است!
نزدیک آتش خودم را گرم می کنم! اینجا منتظر تو می مانم...
***
زمستان امسال مثل سالیان گذشته خوب نیست! انگار چیزی کمه ...!
عید برای نخستین بار در زندگی وجود ندارد؛
درست یک سال پیش بود؛
هنوز امیدوار بودم که روزهای خوش تمام نشده باشند.
***
چگونه بخواهمت، چگونه دوستت بدارم، محبوبم!
چگونه بخواهم مرا دوست داشته باشی؟
غروب آفتاب چقدر در نظرم افسرده و ملالت آور و تکراری شده است!
دیگر نمی خوام بی تو سر کنم....
***
چگونه بخواهمت
چگونه دوستت بدارم؛ محبوبم!
چگونه دوری این عشق را تاب بیارم!
زمستانی یخبندان است؛
برفی که در معرض آفتاب قرار گرفته ذوب نمی شود!
بی تو و حرف ها و کلام تو سرد است!
***
وقتی مرا ترک کردی، تازه شناختمت
چگونه دوستت داشته باشم
وقتی شما مرا دوست ندارید!
درگیر عشق دیگری نشده ام!
تنها شما مرا درک می کردید!
***
چگونه بخواهمت
چگونه دوستت بدارم، محبوبم!
چگونه بخواهم شما مرا دوست داشته باشید؟
غروب افسرده و ملالت آور دیگر تکراری شده است!
دیگر نمی خوام بدون شما سر کنم.
***
چگونه بخواهمت
چگونه دوستت بدارم، محبوبم!
چگونه دوری این عشق را تاب بیارم!
برفی که در معرض آفتاب قرار گرفته ذوب نمی شود!
بدون حرف های تو!
***
وقتی هیچ زن دیگری مانند تو در زندگی ام نخواهد آمد!
تا خاطره تو را ذهن و قلبم پاک کند.
از ماه خواهش کردم و علاقه ای به من نداشت؛
و نخواست در کنارم بماند!
***
مترجم: ع.خ
خدایا صبوری بده
چیزایی رو که از دست دادم غمشو نخورم...
غصه خوردن چیزی رو حل نمیکنه...
باریه رو دوش زندگی...!
کمک کن؛ بسازم چیزایی رو که به راحتی باختم...
وقتی که با رنج و خون دل خوردن بدستشون اورده بودم...
حتی بهتر از قبل ...
***
خدایا یاری ام کن؛ و نزار عمرم هدر بشه الکی...
گذشته تموم شد و رفت!
فکر نمیکنم به گذشته...
***
باید فراموش کرد!
***