آوای باران...

قصه ی يك قطره باران را
تماشا مي كنم
در فضا
.
همچو من
در چاه تنهایی رها
.
مي زند در موج حيرت
دست و پا
.
خود نمي داند
كه مي افتد كجا!
.
در زمين
همزبانانی
ظريف و نازنين
.
مي دهند
از مهربانی جا به هم
تا بپيوندند چون دريا به هم
.
قطره ها
چشم انتظاران هم اند؛
چون به هم پيوست جان ها
بي غم اند!
"فریدون مشیری"
+ پنجشنبه ۲۹ آبان ۱۳۹۹ساعت:20:11|نویسنده: علی
|