آدرین پوزی/درباره نوشتن ۱۰۵
صادقانه بنویس، از صمیم قلب بنویس، آنگاه کلماتت زنده خواهند ماند.
- آدرین پوزی
تمام، ناتمام من!
صادقانه بنویس، از صمیم قلب بنویس، آنگاه کلماتت زنده خواهند ماند.
- آدرین پوزی
انسانها موزهدار هستند. هر کس خاطرات مورد علاقهی خود را صیقل میدهد و آنها را طوری مرتب میکند که روایتی خوشایند خلق کند. برخی رویدادها برای نمایش تعمیر و صیقل داده میشوند؛ برخی دیگر بیارزش تلقی شده و کنار گذاشته میشوند و در انبار لبریز ذهن، در زیر زمین نگهداری میشوند. در آنجا، اگر شانسی داشته باشیم، فوراً فراموش میشوند. این فرآیند صادقانه نیست: این تنها راهی است که مردم میتوانند با خود و بار تجربیاتشان زندگی کنند.
- کیت مورتون
دایی آموسی، دایی عمو زاده هام بود. عموزاده هام که اکثر دایی هاشون اهواز ساکن بودن. و از قضی یکی از دایی هاشون هم وضعیت مالی خوبی داشت. عموی بزرگم هم که شهر همجوار ما زندگی میکرد. و دوران کودکی ما و دهه ی هفتاد همیشه آخر هفته ها خونه شون مهمون بودیم. زیر شُر شُر بارون و تو گرمای داغ آفتاب تابستون با ژیان سفر میرفتیم. البته خونه عموی بزرگم چند کیلومتری بیشتر با شهر محل سکونت ما فاصله نداشت. بابا، برادر کوچکتر بود و عموی بزرگم حکم پدری به گردنش داشت و احترامی خاصی هم براش قائل بود. بابا از بچگی زیر دست عموی بزرگم قد کشیده بود و مرد شده بود. زن عموی بزرگم از اقوام پدرم بود. بنابراین دایی آموسی هم از اقوام نزدیک پدرم به حساب میومد. قدیما وقتی یکی از دخترها و پسرهای فامیلای اهوازیمون عقد یا عروسی داشت. همه ی فامیل رو اهواز دعوت میکردن. من و مامان و خواهرامم معمولا با قطار به اهواز میرفتیم. ولی بابا مرخصی نمیگرفت و میموند کار میکرد و با ما نمیومد. دهه هفتاد هنوز اهواز اینقدر پیشرفت نکرده بود. اهواز از شهرهای نفت خیز جنوب ایرانه که به خاطر وجود نفت رشد و توسعه پیدا کرده. و قبل از ورود به شهر همیشه با فلرهای شرکت نفت روبرو میشید. اون سال ها خیابون ها شهرها پر بود از: پیکان، رنو، وانت، فولوکس قورباغه ای، آریا، جیپ سیمرغ، لندرور، کادیلاک، مرسدس بنز، بی.ام.و و همین طور شورلت آمریکایی. البته مردم بیشتر پیکان سوار میشدن. دایی آموسی هم یه شورلت آمریکایی قهوه ای رنگ داشت که انداخته بود زیر پای پسر بزرگش که اون زمان بیست و چند سالی بیشتر نداشت. و مثل اکثر جوونای اون زمان موهاشو پشت بلند میزاشت و فوکول هم میزد. بعد از رسیدن ما به اهواز اون شورلت که دو تا در هم بیشتر نداشت. همراه با راننده که پسر دایی آموسی باشه در اختیار ما بود. دایی آموسی تو مهمون نوازی سنگ تموم میزاشت برای فامیل. بنابراین اون ماشین در بست در اختیار من و مامان و خواهرام بود برای گشت و گذار تو خیابونای اهواز. شورلت قهوه ای رنگ بود و برای سوار شدن رو صندلی عقب باید صندلی جلو رو خم میکردی تا رد بشی و روی صندلی عقب بشینی. دایی آموسی اهواز منطقه بازار نادری بوتیک لباس داشت. بنابراین وضعیت مالی توپی داشت. یه خونه ی پونصد یا شش صد متری با یه حیاط بزرگ که توش یه باغچه درخت کاری شده و گل کاری شده و یه استخر بزرگ داشت. و یه سالن پذیرایی مُیله وسیع تو مرکز خونه اش. چقدر تماشای چنین خونه و وسایل خونه ای شگفت زده میکرد منو تو سنین کودکی. اون زمان مُبل و صندلی اعیونی داشتن. من تا اون زمان و تو تمام عمر چند ساله ام خونه ای به این بزرگی بین اقوام و آشنایان ندیده بودم. خونه ی ما صد متر بیشتر نبود. و کاملا قدیمی و سنتی بود. بنابراین تجربه ی اون خونه و زندگی برای من حکم کویت رو داشت.
او شیفتهی کلمات بود. برای او، کلمات چیزهای زیبایی بودند، هر کدام مانند یک پودر یا معجون جادویی که میتوانست با کلمات دیگر ترکیب شود و طلسمهای قدرتمندی بسازد.
- دین کونتز
سبک
سبک شیوهای است که چیزی نوشته میشود، برخلاف معنای آنچه نوشته شده است. با این حال، در نوشتار، این دو بسیار به هم مرتبط هستند. سبک به عنوان بستهای برای معنای متن، بر برداشت خواننده از خود اطلاعات تأثیر میگذارد. سبک شامل طرز بیان و لحن است. هدف اصلی در بررسی سبک، ارائه اطلاعات به شیوهای مناسب برای مخاطب و هدف نوشتار است. ثبات حیاتی است. تغییر سبک میتواند خواننده را منحرف کند و باورپذیری استدلال مقاله را کاهش دهد.
طرز بیان
طرز بیان انتخاب کلمه است. هنگام نوشتن، از واژگانی متناسب با نوع تکلیف استفاده کنید. کلماتی که تقریباً معنای یکسانی (معنای فرهنگ لغت) دارند، میتوانند معانی ضمنی بسیار متفاوتی داشته باشند.
مثالها:
طرز بیان رسمی
طرز بیان خودمانی
عامیانه (بسیار غیررسمی)
نه عصبانی هستند، نه علامت زده
علاوه بر سطح رسمیت، معانی ضمنی مثبت یا منفی کلمات انتخاب شده را نیز در نظر بگیرید.
مثالها:
مثبت منفی
هرس کردن بوتهها
موضع سیاستمدار
چرخش سیاستمدار
بعضی از انواع سبکهای نگارش تقریباً هرگز در نوشتن توصیه نمیشوند. از کلیشهها، ابهام (زبانی که بیش از یک معنی محتمل یکسان دارد.) پرحرفی و زبان پیچیده غیرضروری خودداری کنید.
لحن
گذشته از انتخاب کلمات فردی، لحن یا نگرش کلی یک نوشته باید متناسب با مخاطب و هدف باشد. لحن ممکن است عینی یا ذهنی، منطقی یا احساسی، صمیمی یا غیرصمیمی، جدی یا طنزآمیز باشد. میتواند عمدتاً از جملات طولانی و پیچیده، جملات کوتاه و ساده یا چیزی بین این دو تشکیل شود. (نویسندگان خوب اغلب طول جملات خود را تغییر میدهند.)
یک راه برای رسیدن به لحن مناسب، تصور موقعیتی است که در آن کلمات نوشته شده را بیان کنید. یک دفتر خاطرات ممکن است مانند مکالمهای با یک دوست صمیمی باشد که در آن آزادی استفاده از زبان عامیانه یا سایر اشکال گفتاری غیررسمی وجود دارد. یک ستون برای یک روزنامه ممکن است بیشتر شبیه یک سخنرانی فارغالتحصیلی دبیرستان باشد: میتواند رسمیتر باشد، اما همچنان میتواند خندهدار یا خودمانی باشد. یک مقاله دانشگاهی مانند یک سخنرانی رسمی در یک کنفرانس است: جالب بودن مطلوب است، اما جایی برای انحرافات شخصی یا استفاده آشنا از کلمات عامیانه وجود ندارد.
در همه این موارد، در عین حال که با مخاطب سازگار میشوید، آزادی بیان وجود دارد. به همین ترتیب، نوشتن باید متناسب با موقعیت تغییر کند.
لحن در مقابل صدا
هر چیزی که مینویسید باید همچنان صدای شما را داشته باشد: چیزی که باعث میشود نوشته شما منحصراً شبیه شما به نظر برسد. یک مکالمه شخصی با یک دوست با سخنرانی که برای گروه بزرگی از غریبهها انجام میشود متفاوت است. همانطور که با افراد مختلف به روشهای مختلف صحبت میکنید اما خودتان باقی میمانید، لحن نوشته شما نیز میتواند با توجه به موقعیت تغییر کند در حالی که صدا - افکار و بیان اساسی و فردی - هنوز صدای خودتان است.
مثالها:
این دو نوازنده یک فکر را با صدای منحصر به فرد خود بیان کردند.
مرجع: استرانک، ویلیام جونیور، و ای. بی. وایت. عناصر سبک. ویرایش چهارم، آلین و بیکن، ۲۰۰۰.
۴۲ نمونه لحن برای انواع نوشتار
نوشتهی جو بانتینگ
لحن در نوشتار چیست و چرا اهمیت دارد؟
لحن کلید همه ارتباطات است. به مادری فکر کنید که به فرزند بیادب خود میگوید: «مواظب لحنت باش، مرد جوان.» یا لحن طعنهآمیز و طنزآمیز یک کمدین که استندآپ کمدی اجرا میکند. یا شیوهی شگفتانگیز صحبت کردن مردم در مورد نوازنده، نویسنده یا بازیگر مورد علاقهشان. یا لحنهای ملایم و دقیقی که مردم وقتی برای اولین بار عاشق میشوند با یکدیگر استفاده میکنند. لحن، ارتباط است، گاهی اوقات بیشتر از خود کلماتی که استفاده میشوند.
پس چگونه از لحن در نوشتار استفاده میکنید و لحن چگونه بر معنای یک نوشته تأثیر میگذارد؟
در این مقاله، هر آنچه را که باید در مورد نحوهی استفاده از لحن در انواع نوشتار، از نوشتار خلاق گرفته تا نوشتار دانشگاهی و حتی نوشتار تجاری بدانید، خواهید آموخت. خواهید آموخت که لحن در نوشتار واقعاً چیست و چگونه منتقل میشود. شما چهل و دو نوع لحن در نوشتن را یاد خواهید گرفت. به علاوه حتی فرصتی خواهید داشت تا تشخیص لحن خود را با یک تمرین عملی آزمایش کنید.
آمادهاید که استاد لحن شوید؟ بیایید شروع کنیم.
چرا باید به من گوش دهید؟
من بیش از یک دهه است که نویسنده حرفهای هستم و در قالبها و سبکهای مختلف مینویسم. من کتابهای غیرداستانی رسمی، رمانهای توصیفی، فصلهای خاطرات طنزآمیز و مقالات آنلاین محاورهای اما آموزنده (مانند این یکی!) نوشتهام.
به طور خلاصه، من تا حدودی با تطبیق لحن مناسب با هر نوع نوشتاری که روی آن کار میکنم، امرار معاش میکنم. امیدوارم نکات مربوط به لحن زیر برای شما مفید باشد!
نتیجهگیری: چگونه لحن را یاد بگیریم
تمرین عملی
تعریف لحن در نوشتار
لحن در نوشتار به احساسات و نگرش نویسنده نسبت به موضوع و مخاطب و نحوه بیان این احساسات اشاره دارد. لحن یکی از عناصر نوشتار است و نویسندگان لحن خود را از طریق انتخاب کلمات و نحو منتقل میکنند. مانند لحن صدا، به تنظیم حال و هوای نوشته کمک میکند و بر تفسیر خواننده تأثیر میگذارد.
نمونههایی از لحن میتواند رسمی، غیررسمی، جدی، طنزآمیز، طعنهآمیز، خوشبینانه، بدبینانه و بسیاری موارد دیگر باشد (برای مشاهده همه چهل و دو مثال به زیر مراجعه کنید.)
چرا لحن در نوشتار اهمیت دارد
من یک بار نسخهای از نمایشنامه «رویای شب نیمه تابستان» شکسپیر را دیدم که در آن دیالوگها به طور کامل به لهجههای مختلف هندی، از جمله هندی، اردو، بنگالی و موارد دیگر ترجمه شده بود. و با این حال، با وجود اینکه هیچ یک از آن زبانها را نمیدانستم، با کمال تعجب متوجه شدم که میتوانم داستان را کاملاً دنبال کنم، بینهایت بهتر از یک نمایش معمولی شکسپیر در پارک.
چطور میتوانستم داستان را با وجود اینکه به زبان دیگری بود، اینقدر خوب بفهمم؟ تا حدودی، مهارت بازیگران و زبان بدن آنها بود. اما یکی از بزرگترین راههایی که بازیگران معنا را منتقل میکردند، یک چیز بود.
لحن صدای آنها
لحن یکی از مهمترین راههایی است که ما معنای آنچه کسی میگوید را درک میکنیم. اگر کسی با عصبانیت و تمسخر بگوید "دوستت دارم"، مهم نیست کلماتش چه میگویند؛ معنی کاملاً با لحن او تغییر خواهد کرد.
به همین ترتیب، لحن در نوشتن بسیار مهم است. زیرا به طور قابل توجهی بر نحوه تفسیر و واکنش خوانندگان به متن تأثیر میگذارد. در اینجا چند دلیل برای اهمیت لحن آورده شده است:
لحن احساس را منتقل میکند. لحن منعکس کننده نگرش نویسنده نسبت به موضوع و مخاطب است و به شکل گیری ادراکات و پاسخهای عاطفی خوانندگان کمک میکند.
لحن میتواند به خوانندگان در درک معنای متن کمک کند. یک لحن خوب انتخاب شده میتواند معنا را روشن کند و درک هدف و پیام نویسنده را برای خوانندگان آسانتر کند.
لحن جذاب است! ما به عنوان انسان، طوری طراحی شدهایم که به احساسات و عواطف پاسخ دهیم! لحن میتواند به جذب یا دفع خوانندگان کمک کند. یک لحن قابل درک یا جذاب میتواند خوانندگان را جذب کند، در حالی که یک لحن ناخوشایند میتواند آنها را دور کند.
لحن، حال و هوا را تنظیم میکند. لحن میتواند حال و هوا یا فضای یک نوشته را تنظیم کند و بر احساس خوانندگان هنگام خواندن متن تأثیر بگذارد.
لحن، متقاعد میکند. در نوشتار متقاعدکننده، لحن نقش مهمی در تأثیرگذاری بر میزان قانعکننده یا جذاب بودن استدلالهای شما ایفا میکند.
لحن، حرفهای بودن را منعکس میکند. در زمینههای حرفهای یا دانشگاهی، حفظ لحن مناسب برای حفظ اقتدار نویسنده بسیار مهم است.
به همین ترتیب، لحن در نوشتار بسیار مهم است زیرا به طور قابل توجهی بر نحوه تفسیر و واکنش خوانندگان به متن تأثیر میگذارد.
۴۲ نوع لحن در نوشتن به علاوه مثالهایی از لحن
لحن در مورد احساس است. احساس یک نویسنده نسبت به موضوع و مخاطب. این یعنی تقریباً هر نگرش یا احساسی میتواند نوعی لحن باشد، نه فقط آن چهل و دو مورد در زیر فهرست شدهاند.
با این حال، باید از جایی شروع کنید، بنابراین در اینجا لیستی از لحنهای رایج که میتوانند در نوشتن استفاده شوند، به همراه مثالی برای هر نوع، آورده شده است:
رسمی: این لحن حرفهای، باوقار و تا حدودی بیطرف است.
مثال: «پس از تجزیه و تحلیل دادهها، مشخص است که فرضیه پیشنهادی اثبات شده است.»
غیررسمی: این لحن غیررسمی، دوستانه و محاورهای است.
مثال: «سلام دوستان، امروز در مورد آخرین روندهای فناوری صحبت خواهیم کرد.»
جدی: این لحن جدی و گاهی اوقات فوری است و قصد طنز یا سرگرمی ندارد.
مثال: «پیامدهای تغییرات اقلیمی بر نسلهای آینده ما را نمیتوان بیش از حد بیان کرد.»
شوخطبعانه: این لحن سبک، خندهدار و سرگرمکننده است.
مثال: «چرا دانشمندان به اتمها اعتماد ندارند؟ چون آنها همه چیز را تشکیل میدهند!»
طنزآمیز: این لحن شامل گفتن چیزی است اما منظور مخالف آن، اغلب به شیوهای تند یا برنده است.
مثال: «عالیه، یک برنامه غذایی دیگر. دقیقاً همان چیزی که لازم داشتم!»
خوشبینانه: این لحن امیدوارکننده است و به جنبههای مثبت مسائل نگاه میکند.
مثال: «با وجود شکستها، ما به توانایی خود در دستیابی به اهدافمان اطمینان داریم.»
بدبینانه: این لحن منفی است و تمایل دارد بر بدترین جنبههای موقعیتها تمرکز کند.
مثال: «با توجه به اقتصاد رو به زوال، بعید است که کسبوکارهای کوچک بتوانند دوام بیاورند.»
فوری: این لحن حس فوریت یا اهمیت ایجاد میکند و ممکن است خواننده را به اقدام فوری فرا بخواند.
مثال: «ما باید همین حالا اقدام کنیم! هر لحظهای که هدر میدهیم، خطر را افزایش میدهد.»
هدفمند: این لحن بیطرفانه، خنثی، مبتنی بر واقعیت و مستقیم است. اغلب در گزارشهای علمی یا مقالات خبری استفاده میشود.
مثال: «آزمایش با افزایش ۲۵ درصدی عملکرد سوژه به پایان رسید.»
ذهنی: این لحن شخصی، جانبدارانه و پر از نظرات و احساسات شخصی نویسنده است. اغلب در مقالات نظری یا مقالات شخصی استفاده میشود.
مثال: «من همیشه طعم قهوه را کاملاً بهشتی یافتهام.»
محترمانه: این لحن، تحسین یا احترام نسبت به موضوع را نشان میدهد. این لحن هنگام صحبت در مورد افراد یا نهادهای محترم استفاده میشود.
مثال: «ما موفقیت خود را مدیون تلاشهای بیوقفه تیم محترم خود هستیم.»
بیاحترامانه: این لحن عمداً نشاندهنده عدم احترام یا جدیت است. اغلب در آثار طنز یا بحثبرانگیز استفاده میشود.
مثال: «این محصول «انقلابی» آنهاست. به اندازه تماشای خشک شدن رنگ هیجانانگیز است.»
انتقادی: این لحن، موضوع را موشکافی یا قضاوت میکند. اغلب در نقدها یا مقالات تحلیلی یافت میشود.
مثال: «طرح فیلم آنقدر قابل پیشبینی بود که مانند یک دژاووی خستهکننده به نظر میرسید.»
الهامبخش: این لحن برای ایجاد انگیزه، تشویق یا تحریک خواننده استفاده میشود. اغلب در سخنرانیهای انگیزشی یا کتابهای خودیاری یافت میشود.
مثال: «هر شکستی مقدمهای برای بازگشت است. به پتانسیل خود ایمان داشته باشید.»
بدبینانه: این لحن، صداقت و خوبی اولیه افراد را زیر سوال میبرد. اغلب در نوشتههای طنز یا تفسیرهای اجتماعی یافت میشود. مثال: «سیاستمداری وعده میدهد؟ حالا چیز جدیدی وجود دارد.»
پرشور: این لحن، احساسات یا باورهای قوی را بیان میکند. اغلب در نوشتههای حمایتی یا مقالات نظری یافت میشود.
مثال: «ما باید برای محافظت از سیارهمان بجنگیم - این تنها خانهای است که داریم.»
بیتفاوت: این لحن، فقدان علاقه یا نگرانی را نشان میدهد. میتواند برای تأثیرگذاری در انواع خاصی از داستانسرایی یا توسعه شخصیت استفاده شود.
مثال: «چه فردا باران ببارد و چه ببارد، برای من فرق چندانی نمیکند.»
دراماتیک: این لحن پر از اکشن، احساس یا تعلیق است. اغلب در داستانها، نمایشنامهها یا اخبار هیجانانگیز استفاده میشود.
مثال: «همینطور که درها با صدای جیرجیر باز شدند، باد سردی از میان عمارت متروکه وزید.»
مالیخولیایی: این لحن، غم یا تأمل را منتقل میکند. اغلب در مقالههای شخصی، شعر یا داستانهایی که به فقدان یا غم میپردازند، یافت میشود.
مثال: «او به عکس محو شده خیره شد، در پژواکهای گذشتهای دور گم شده بود.»
طعنهآمیز: این لحن شامل گفتن یک چیز است اما به طور ضمنی خلاف آن را بیان میکند. اغلب برای طنز یا انتقاد استفاده میشود.
مثال: «ایستگاه آتشنشانی آتش گرفت - تقریباً شاعرانه است، اینطور نیست؟»
دلسوزانه: این لحن درک و توجه به موضوع را نشان میدهد. این لحن در مقالات تأملی یا نوشتههای شخصی رایج است.
مثال: «میتوانم درک کنم که این دوره چقدر برای شما چالشبرانگیز بوده است.»
تحقیرآمیز: این لحن تحقیر یا بیاحترامی به موضوع را نشان میدهد. اغلب در نوشتههای جدلی یا مقالات انتقادی یافت میشود.
مثال: «بهانه او برای دیر کردن به همان اندازه که قابل پیشبینی بود، رقتانگیز بود.»
حسن تعبیری: این لحن از عبارات ملایم یا غیرمستقیم برای توصیف چیزی ناخوشایند یا شرمآور استفاده میکند. اغلب در ارتباطات دیپلماتیک یا نامههای رسمی یافت میشود.
مثال: «همراه گربه ما برای دنبال کردن علایق به محلی دیگر رفته است» (به معنی: گربه فرار کرد).
مستقیم: این لحن سرراست است.
ما روزها را به یاد نمیآوریم، لحظات را به یاد میآوریم. غنای زندگی در خاطراتی است که فراموش کردهایم!
- چزاره پاوزه
شهریورماه یعنی خداحافظی فصل تابستون. خداحافظ تابستون ۱۴۰۵. امروز دوم شهریورماه هست. دومین روز از ماه شهریور. اما اواسط شهریورماه هوا کمی خنک میشه و میگه که فصل در حال تغییر. فصل پاییز تو راهه و پاییز هم مثل بهار. اما به نظرم پاییز بهار اوله و بهار یک حس غریبی با خودش میاره. حس خوشایندی که وصف ناپذیره. نوعی شادی و شعف که منشاء نامعلومی داره. اما پاییز از بهار هم بهتره. به قول اخوان، پادشاه فصل ها پاییز! اما آدم ها زمستون که میرسه از سوز سرماش فصل تابستونو صدا میزنن و از گرمای تابستون، روزهای خیس و بارونی زمستونو میخوان! از گرمای تابستون به پنکه و کولر و رودخونه و استخر پناه میبرن و از سردی زمستون به بخاری و شوفاژ و پتوی گرم. ولی هر چیزی رو به وقتش بخواهید. و از خوبی هاش لذت ببرید. اینچوری که هی فصل ها جای خودشونو به هم میدن و عمر رو با خودشون میبرن. تریلر عمر همه فصل ها رو با خودش میکشه. اما تابستون ۴۰۵ داره به اتمام میرسه. آدم ها چیزی از فصول به یادگار تو حافظه شون به جا میزارن. ای کاش اون چیز خاطرات خوش ایام از روزهای داغ تابستونی باشه. اما از این بین فصل ها، فصل پاییز و بهار از بهترین ها هستن. همیشه انتظار یک چیز از خود اون چیز شیرین تر. و فصل های پاییز و بهار فصل های انتظار هستن.
به همین دلیل است که ادبیات بسیار جذاب است. همیشه در معرض تفسیر است و میتواند برای صدها نفر مختلف، صد چیز متفاوت باشد. هرگز دو بار یک چیز نیست.
- سارا راش، برف مانند خاکستر
زندگی کوتاه است. برهنه بنویس.
- آدرین پوزی
در حال آب و جارو کردن حیاط خونه بودم. عصری باد وزید و برگ درخت ها رو ریخته بود روی زمین و تمام حیاط رو پر از برگ های خشک زرد و قهوه ای کرده بود. شیلنگ به دست در حال شستن حیاط بودم که صدای خنده و صحبت چند جوان، پشت دیوار توجه مو جلب کرد. یک جمع دوستانه ی بود. چند جوان در حال سیگار کشیدن و صحبت کردن بودن و بوی دود سیگارشون از اون طرف دیوار به داخل خونه میومد. یکی از چند جوان صدای آهنگ گوشی موبایلش رو که رپ میخوند رو بالا برد و دیگران هم شروع کردن به همراه هم خوندن. میشد فهمید چند موتور هم کنار دیوار پارک شدن. چند دقیقه ای گفتگوی دوستانه چند جوان طول کشید. صدای اذان از مسجد محله بلند شد و چند جوان موتورهاشون رو روشن کردن و رفتن.
بنشین و خودت را آرام کن. در یک خاطره خاص غرق شو، جزئیات خودشان از راه میرسند. بگذار تصاویر جریان پیدا کنند. از آنچه روی کاغذ خواهد آمد شگفتزده خواهی شد. من هنوز در حال یادگیری این هستم که چه چیزی در مورد گذشته میخواهم بنویسم. نگرانش نیستم. خودش آشکار خواهد شد. اصرار دارد که گفته شود.
- فرانک مککورت
دوران کودکی که با خانواده ی پنج نفری مون ساکن خونه بی بی بودیم. خونه مون خیلی کوچیک بود. کمتر از صدمتر. تو یه محله ی فقیرنشین جنوب شهر زندگی میکردیم. بابا یه کارمند ساده بود. و با یه بخور و نمیری روزگار میگذروندیم. یه ژیان سبز رنگ داشتیم که اونم به زور هل دادن در و همسایه و کسبه محل روشن میشد. قبل از اونم که پیکان جوانان داشتیم. کوچه ها و خیابون هامون تنگ و باریک بود. و درب تمام خونه های محله های قدیم نزدیک به هم بودن. قدیم درب خونه ها کوچیک بود. و از قضا بعد از ورود به در خونه مون باید از یه دهلیز میگذشتیم تا به حیاط برسیم. و نقش روی درب ها نقش گُل و پروانه و حتی پرنده بود. گاهی هم نقش خورشید و ماه بود. و همین که همسایه ها از خونه میزدن بیرون یک متری بیشتر با هم فاصله نداشتن. و همین بود که باعث صمیمیت بین همسایه ها میشد. همه باهم مثل قوم و خویش بودن. پیش از اومدن فصل زمستون و آغاز بارندگی بابا به فکر مَرمت پشت بام میفتاد. اونزمان اکثر خونه ها قیرگونی بود. و سال ها بعد هم که ایزوگام اومد. بنابراین بابا سفارش چند بار الاغ رو میداد! مش رحمان نامی که از فامیل های دور ما بود صاحب دو الاغ بود. و مسئول آوردن کاه و گل. خورجین الاغ ها رو پر از گل میکرد و چند نوبت گل و کاه رو دم در خونه مون منتقل میکرد. بعد هم که استاد بنا میومد به لگد کردن و بیل زدن و مخلوط کردن کاه با گل. و همین که کاهگل مهیا میشد. با ظرف مخصوص به پشت بام برده میشد. تا پشت بام رو بازسازی کنه. خوب یادمه بعد از اومدن از مدرسه، تفریح من بچه دبستانی، بردن کاهگل بالای پشت بام بود. پله های پشت بام خونه همه از خشت بودن. حتی دیوارهای و کف حیاط خونه هم از خشت بود. و همین که فصل زمستان سپری میشد و بهار میرسید. پشت بام پر میشد از گل هایی که تو صحرا سبز میشن. اون زمان بود که من و خواهرام میرفتیم پشت بام و بادبادکمونو هوا میکردیم.
هر وقت مینویسم، متمرکز میشوم و احساس میکنم دنیای پرسرعت اطرافم کند میشود. نوشتن به من کمک میکند تا ذهنم را شفاف کنم و دوباره به یک روح شاد تبدیل شوم.
― اینو ای.تی.سی
اگر به من بگویید که باید داستان زندگیام را بنویسم، خیلی سریع به شما میگویم که خدا قبلاً آن را نوشته است. کاری که باید انجام دهم این است که از نقش ویراستاری دست بردارم.
- کریگ دی. لانزبرو
کتاب، فیلمی است که در ذهن خواننده اتفاق میافتد. به همین دلیل است که ما به سینما میرویم و میگوییم: اوه! کتاب بهتر است.
- پائولو کوئیلو
مدت ها پیش با دوستی در مورد مسائل زندگی، ناگواری ها، غم ها،رنج ها،دردها و بیماری ها صحبت می کردیم. یه جمله به دوستم گفتم که تو ذهنم به یادگار از اون صحبت مونده. و خودم درس گرفتم. همیشه نباید از دیگران آموخت. گاهی باید خودت بشینی روبروی خودت و خودت رو دلداری بدی و آروم کنی! تو در آن واحد دو نفر هستی! من، این من رو باید ایجاد کنم. اولی من رنج دیده است و دومی منی که باید تسکین دهنده و تسلی بخش باشم! اون روز من رو به دوستم گفتم: اگر دنیا جهنم بود. تو بهشت خودت رو یه گوشه ی کوچیک اش بنا کن! اما چطور میشه وسط جهنم، بهشتی بنا کرد؟ الان میفهمم که چه جمله ی پرمعنا و پرمغزی از دهنم صادر شده! بدون اینکه بخوام.
بهشت اما یه مکان نیست یک حالته. شاید حس آدم ها به وضعیت موجودشون باشه. اما جهنم یعنی حس زندانی بودن. زندانی در کجا؟ زندانی در عدم تغییر. اینکه تغییر از وضع موجود غیرممکنه. یا زندگی به گونه ای که خیال میکردیم نبوده. آدمها با گذشت زمان به نتایجی میرسن. این نبودن و نشدن چنین حسی در ما ایجاد میکنه. اما قدرت کلمات رو باید شناخت. کلمات رو دست کم نگیرید. و جادوی کلمات رو. هر کلمه ای نه! ولی کلمه ای که از دهان دوستی صادر بشه.دوستی که خیرخواه تو باشه. دوستی که خودخواه، حسود، حیله گر، دورو و درغگو نباشه. و اون دوست فقط خود تو میتونی باشی. همون منی که برای خودت باید ایجاد کنی. اینجا برای من دوست معادل بهشته. و بهشت چیزی که ما رو به رضایت و همین طور آرامش برسونه. الزاما مادیات توان اینو ندارند. اما خواستن و ساختن چیزی که توان انجام دادنش رو داریم میتونه بهشت واقعی باشه. این انجام نشدن خود خود جهنمه. برای ساختن بهشت باید انجام داد. اما چه چیزی رو؟ چیزی که از زندگی خواستیم. من چه چیزی از زندگی باید بخوام؟ چیزی که اکنون زندگی توان انجامش رو داشته باشیم. و در مدت کوتاهی انجام باشه. تاخیر حس نارضایتی ایجاد میکنه. زمان از دست رفته یعنی جهنم. و دست آخر این احساس رضایت از خود و زندگی بهشت ماست.
چند روزه که حالم خوب نیست. یا تپش قلب دارم یا سر درد. دیشب خواب بدی دیدم. خواب بود. اما احساسات من کاملا واقعی بود. فکر می کنم بخاطر خبرهایی که منتشر میشه. خواب دیدم من و مامان و بابا سوار ماشینم و توی خیابون های شهر میچرخیم. ساعات آخر روز بود. احتمالا عصر بود. هوا روشن بود اما آفتاب کم رمق بود. وضعیت هم عادی بود. منظورم وضعیت سفید تو وضعیت جنگی. مردم همه تو خیابون در حال عبور بودن. ماشین ها و عابرین پیاده. بعد یه دفعه یه جا رو موشک زدن. یک ساختمان دولتی بود که مردم رفت و آمد داشتن داخلش. با شنیدن صدای انفجار همه مردم پا به فرار گذاشتن. دود انفجار بود که هر بار از یه منطقه ای به هوا بلند میشد. من یه گوشه ی امنی سنگر گرفته بودم و تمام این ماجراها رو به چشم میدیدم. خودمم میدیدم. انگار من دو نفر بودم. خودی که کنار صحنه نشسته بود و خودی که توی صحنه ی جنگ بود. خودم و مامان و بابا رو میدیم در حالی که کناری نشسته بودم. بعد یه جنگنده ی آمریکایی اومد در حالی که مامان از یه خیابون در حال فرار بود بهش شلیک کرد. آسمون شهر پُر بود از هواپیماهای غول پیکر سفید رنگ و جنگنده های خاکستری رنگ که تا حالا ندیده بودم اونم تو ارتفاع پایین و حین پرواز! انگار فیلم هالیوودی جنگی میدیدم. در حال دیدن صحنه ی شلیک به مامان بودم. که از گوشه ی امنی که سنگر گرفته بودم به سمت صحنه شروع به دویدن کردم. بابا بالای سر مامان بود. این صحنه ها انگار که برام واقعی بود. هیچی خواب نبود انگار! بابا چادر مامانو کنار زد. ترس برم داشته بود. آرزو میکردم مامان چیزیش نشده باشه. انگار که تو خواب گریه میکردم. اینجور حس میکردم. تو خواب ها هیچ دیالوگی بین آدم ها برقرار نمیشه. همه با انجام دادن کارها به ما احساساتی مثل غم و شادی رو منتقل میکنن. ساعت نه صبح از خواب بیدار شدم.
ما به عنوان نویسنده، زندگی را دو بار زندگی میکنیم، مانند گاوی که یک بار غذایش را میخورد و سپس آن را برای جویدن و هضم دوباره بالا میآورد. ما فرصت دوبارهای داریم تا تجربههایمان را بررسی کنیم. این زندگی ماست و قرار نیست تا ابد ادامه داشته باشد. وقت صحبت کردن در مورد نوشتن آن داستان کوتاه یا شعر یا رمان در آینده نیست. اکنون سرعت خود را کم کنید. آنچه را که در اطرافتان است لمس کنید و با توجه و دلسوزی برای هر لحظه و جزئیات، قلم را روی کاغذ بگذارید و شروع به نوشتن کنید.
- ناتالی گلدبرگ
دیشب حالم خوش نبود. سر درد و سرگیجه داشتم. متوسل به دارو نشدم. تا الان که با دکتر رفتن و قرصی شدن مبارزه کردم. اما نمیدونم کی از خستگی خوابم بُرد. خوابیدم ولی نتونستم عمیق بخوابم. حالتی بین خواب و بیداری بود! خواب بودم. اما اطرافمو احساس میکردم. ساعت پنج بامداد بود که به خودم اومدم. دیدم وسط اتاقم ولو شدم و چراغ اتاق هنوز روشنه. هیچ کس نیومد بود از رو دلسوزی هم که شده خاموش کنه! گیج و منگ بودم تو عالم هپروت. که اینجا کجاست دیگه؟ و من کی هستم؟ همچین حالتی بود. خوابیدم و ساعت هشت صبح بیدار شدم. رفتم حمام دوش گرفتم و حالم بهتر شد. اما هنوز تو کمام! فکر کنم گرما رو مغزم اثر گذاشته.
تقویم تاریخی ایران رو نگاه مینداختم. تا ببینم پدر و مادرم، عموها، مادربزرگ و پدربزرگم تو چه سالی به دنیا اومدن و مقارن با حکومت چه کسی تو ایران بودن. بابا ده سال بعد از سلطنت رضاشاه بدنیا اومده یعنی سال ۱۳۳۳. و عموهای بزرگم تو پانزده سال آخر سلطنت رضاشاه به دنیا اومدن یعنی سال ۱۳۰۸ شمسی. پانزده سالی تو حکومت رضاشاه زندگی کردن. اما مادربزرگ ها و پدربزرگ هام که سال هاست هر چهار نفرشون فوت کردن. چند سال آخر دوره قاجاریه و تو دوره سلطنت احمدشاه قاجار بدنیا اومدن. یعنی حدودای سال ۱۲۹۹ . تاریخی که تو شناسنامه شون دیدم. خونه قدیمی پدرمو هم که برادر مادربزرگم براشون ساخته بوده. اون زمان دایی بابا معمار خونه ی مادربزرگم بوده. خونه ای که بیست سال قبل بعد از فروش کوبیدن و نوسازیش کردن.
دوره ی سلطنت رضاشاه که جنوب ایران در اشغال انگلیس بوده و هندی ها تو جنوب کار میکردن. دایی بابا با هندی ها همکار بوده و زبان هندی هم یاد گرفته بوده به خاطر ارتباط با هندی ها. دوران کودکی برامون به زبان هندی حرف میزد. خدابیامرزدش، دایی بابا شاید بیش از سی ساله که فوت کرده.
یه زمانی که جهیزیه دخترها رو تو سینی رویی بزرگ خونه شوهر میبردن. و داماد با خَر یا قاطر عروس رو تا خونه اش همراهی میکرده! اونم شب عروسیش. اون زمان مرسوم بوده این رسوم. و الان با اتومبیل و بوق بوق کنان میبرن. تو شهری که ما بودیم. بالش، پتو و تشک عروس و داماد رو هم میبافتن. بین جهیزیه شون میزاشتن. ولی نشنیدم الان همچین رسومی باشه.
درشکه سوار شدن رو هم یادمه دوران بچگی شنیدم از مادربزرگم. زمانی که تو خونه ی قدیمی مادربزرگم زندگی می کردیم. خیلی چیزها شنیدم از بزرگترها. مادربزرگ ظهر بعد از خوردن ناهار برای ما قصه (یا متل به زبان محلی!) میگفت. از همون قصه های محلی قدیمی. که همیشه قصه هاش تو خاطرم مونده. تو اون خونه ی قدیمی که شبستان داشت. یه زیرزمین سرد و نمناک و تاریک بود که بهش شبستان میگفتیم. که تا چند سال بعد از جنگ، وقت قطعی برق میرفتیم اونجا. شبستان مثل کولر خنک بود. اتفاقا تازه کولر گازی های او جنرال وارد خونه ها شده بودن و ما هم یه دونه داشتیم. و یه کولر آبی هم بود. تو شبستون چند حفره داشت تو دل دیواره هاش که به عنوان اتاق هایی برای نشستن ازشون استفاده میشد. و یه دریچه رو به بالا که به عنوان تهویه و برای نور گرفتن داشت. دریچه ای که تو ایوان خونه باز میشد. و توی اون ایوان یه تخته سیاه بود در کنار دیوار و یک تاب! تو ایوان دو تا درب چوبی بود روبروی هم. یک درب به رنگ آبی که اتاق بی بی بود و یه درب سبز تیره که اتاق ما بود. و در وسط ایوان تابی که هنوز هم داریمش. ما از دوران کودکی روی این تاب بزرگ شدیم. ساخت تاب برمیگرده به دوران جنگ ایران و عراق. که بعد از گذشت چهل سال هنوز گوشه ی خونه مونده. میخوام تمام اینا رو بنویسم. که یادم بمونه. جزئیاتش رو الان نمیتونم به خاطر بیارم. حافظه ی من ابدی نیست. حافظه ای که به قد سنم عمر میکنه. مینویسم که فراموش نشه. وقتی نه دیگه خبری از اون خونه است و نه پدربزرگی و نه مادربزرگی. همه رفتن!
چند هفته است که قصد دارم، بخشی از رمان بلندی های بادگیر امیلی برونته رو اینجا بنویسم. تنبلی کردم و یا حوصله نداشتم. اونقدر کار ریخته سرم که فرصت خاروندن سرمو ندارم! باید سر فرصت میخوندم رمانش رو. داستانهای عاشقانه رو دوست دارم. ولی نه هر داستان عاشقانه ای رو. داستان عشق کتی به خدمتکار خونه شون که از بچگی باهم مثل دو دوست بزرگ شدن. فیلم بلندی های بادگیر رو هم اخیرا دیدم. فیلم سانسور شده اش رو البته یه جا دیدم. اما سانسورچی خیلی از صحنه های مهم رو هم حذف کرده بود. اما از صحنه هایی که از فیلم تو خاطرم مونده. صحنه ی شکستن صندلی اتاق توسط هیت کلیف بود. هیت کلیف برای گرم کردن کتی صندلی زیر پای خودشو میشکنه تا به عنوان هیزم تو بخاری کلبه ی چوبی بسوزونه! درست زمانی که پدر کتی آقای ارنشا فقیر شده بود و از خرید هیزم هم ناتوان بود! نمیخوام نوشته م سطحی به نظر برسه و کوتاه. بنابراین بخشی از متن رمان بلندی های بادگیر رو مینویسم.
دﯾﺮوز ﺑﻌﺪازﻇﻬﺮ ﻣﻪآﻟﻮد و ﺳﺮد ﺑﻮد. ﺗﺼﻤﯿﻢ داﺷﺘﻢ آن را ﮐﻨﺎر ﺷﻮﻣﯿﻨﻪ اﺗﺎق ﻣﻄﺎﻟﻌﻪام ﺑﮕﺬراﻧﻢ، ﺑﻪ ﺟﺎی اﯾﻨﮑﻪ از ﻣﯿﺎن ﺑﻮﺗﻪزار و ﮔﻞ و ﻻی ﺑﻪ ﺳﻤﺖ وﺛﺮﯾﻨﮓ ﻫﺎﯾﺘﺲ ﺑﺮوم. ﺑﺎ اﯾﻦ ﺣﺎل، وﻗﺘﯽ از ﺷﺎم ﺑﺮﮔﺸﺘﻢ! (ﺗﻮﺟﻪ داﺷﺘﻪ ﺑﺎﺷﯿﺪ ﻣﻦ ﺑﯿﻦ ﺳﺎﻋﺖ دوازده ﺗﺎ ﯾﮏ ﺷﺎم ﻣﯽﺧﻮرم؛ ﺧﺎﻧﻪدار، ﯾﮏ ﺧﺎﻧﻢ ﻣﺘﺸﺨﺺ، ﮐﻪ ﺑﻪ ﻋﻨﻮان ﯾﮑﯽ از اﻋﻀﺎی ﺛﺎﺑﺖ ﺧﺎﻧﻪ در ﻧﻈﺮ ﮔﺮﻓﺘﻪ ﻣﯽﺷﻮد، ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺖ ﯾﺎ ﻧﻤﯽﺧﻮاﺳﺖ درﺧﻮاﺳﺖ ﻣرا ﮐﻪ ﻣﻤﮑﻦ اﺳﺖ ﺳﺎﻋﺖ ﭘﻨﺞ ﺑﻪ ﻣﻦ ﺳﺮوﯾﺲ داده ﺷﻮد، درک ﮐﻨﺪ.) ﺑﺎ اﯾﻦ ﻧﯿﺖ ﺗﻨﺒﻼﻧﻪ از ﭘﻠﻪﻫﺎ ﺑﺎﻻ رﻓﺘﻢ و وارد اﺗﺎق ﺷﺪم، ﺧﺪﻣﺘﮑﺎری را دﯾﺪم ﮐﻪ زاﻧﻮ زده و اﻃﺮاﻓﺶ ﭘﺮ از ﺟﺎرو و دﯾﮓ زﻏﺎل ﺳﻨﮓ ﺑﻮد و در ﺣﺎﻟﯽ ﮐﻪ ﺷﻌﻠﻪﻫﺎی آﺗﺶ را ﺑﺎ اﻧﺒﻮﻫﯽ از ﺧﺎﮐﺴﺘﺮ ﺧﺎﻣﻮش ﻣﯽﮐﺮد، ﮔﺮد و ﻏﺒﺎر ﺟﻬﻨﻤﯽ ﺑﻪ ﭘﺎ ﻣﯽﮐﺮد. اﯾﻦ ﻣﻨﻈﺮه ﻓﻮراً ﻣﺮا ﺑﻪ ﻋﻘﺐ راﻧﺪ. ﮐﻼﻫﻢ را ﺑﺮداﺷﺘﻢ و ﭘﺲ از ﭼﻬﺎر ﻣﺎﯾﻞ ﭘﯿﺎده روی، درﺳﺖ ﺑﻪ ﻣﻮﻗﻊ ﺑﻪ دروازه ﺑﺎغ هیت کلیف رﺳﯿﺪم ﺗﺎ از اوﻟﯿﻦ داﻧﻪﻫﺎی ﺑﺮف ﻓﺮار ﮐﻨﻢ.
روی آن ﻗﻠﻪی ﺗﺎرﯾﮏ ﺗﭙﻪ، زﻣﯿﻦ از ﯾﺨﺒﻨﺪان ﺳﯿﺎه ﺳﻔﺖ ﺷﺪه ﺑﻮد و ﻫﻮا ﺑﺎﻋﺚ ﻣﯽﺷﺪ ﺗﻤﺎم ﺑﺪﻧﻢ ﺑﻠﺮزد. ﭼﻮن ﻧﻤﯽﺗﻮاﻧﺴﺘﻢ زﻧﺠﯿﺮ را ﺑﺮدارم، از روی آن ﭘﺮﯾﺪم و از ﮔﺬرﮔﺎه ﻋﻼﻣﺖﮔﺬاریﺷﺪه ای ﮐﻪ ﺑﺎ ﺑﻮﺗﻪﻫﺎی اﻧﮕﻮر ﻓﺮﻧﮕﯽ ﭘﺮاﮐﻨﺪه ﻫﻢﻣﺮز ﺑﻮد، ﺑﺎﻻ دوﯾﺪم و ﺑﯿﻬﻮده ﺑﺮای ورود در زدم، ﺗﺎ اﯾﻨﮑﻪ ﺑﻨﺪ اﻧﮕﺸﺘﺎﻧﻢ ﻣﻮرﻣﻮر ﺷﺪ و ﺳﮓﻫﺎ زوزه ﮐﺸﯿﺪﻧﺪ.
گاهی اوقات وقتی لحظهای را ثبت میکنم، وقتی لبهایم از حرکت باز میمانند. کلمات را برای نوشتن پیدا میکنم.
- جووانی دو سادلیر
بچه گربه ای که به اصرار وارد خونه شد. و میلی به بودنش نداشتیم. حالا شده عزیز همه! منی که ازش فراری و عاصی ام و هر بار که به اجبار و به خاطر جابجا کردنش بهش دست میزنم. میاد کنار دستم میشینه و لوس میکنه خودشو! روبروم میشینه زیر باد کولر و کم کم چشماش گرم میشه، میبنده چشماشو و میخوابه همونجا. گاهی هم با توپ کامواییش بازی میکنه. به دندون میگیره و راه میفته تو خونه. توپ کاموایی شده توپ فوتبالش. به دندون میگیره و میندازه و با دست بازی میکنه باهاش. و همین طور راه میفته تو خونه!
خُر خُر هم میکنه گاهی. صدایی که ازش شنیدم به جز میو میو کردنی که شبیه به التماس کردنه که اونم وقت بغل کردنشه. گاهی هم میشینه زیر دستام و خودشو میماله بهم. یه جورایی میگه که به محبت نیاز داره. و البته به موقع چنگ هم میندازه به آدم و با دندونای نیش گاز هم میگیره. وقتی اعصاب نداره البته همیشه نه!خاصیت گربه ها همینه. هر وقت سری به اتاق مامان میزنم. میبینم که بعد از ظهرها تو اتاق کنار مامان دراز کشیده و خوابیده. بدنشو موقع خوابیدن گاهی گرد میکنه و گاهی میکشه. دایره ای، خطی. مثلثی. و این جونور به اندازه ی یک روباه مکار و حیله گر. فعلا یکی از اعضای خانواده ماست و باید تحملش کرد. بزرگ که بشه چه شری بشه خدا میدونه!
زندگی یک فیلم مناسب برای افراد بالای 18 سال نیست. زندگی واقعی اغلب به طرز بدی به پایان میرسد. ادبیات سعی میکند این واقعیت را مستند کند. در حالی که به ما نشان میدهد که هنوز هم میتوانیم با شرافت تحمل کنیم.
- متیو کوئیک، کتاب بارقههای امید
با احترام به همه پیرمردها و پیرزن هایی که چراغ همه خونه ها هستن. و سایه شون بالای سر همه جوون هاست و حامی جوون ها هم هستن. پیرمردهای بازنشسته به چند گروه مختلف تقسیم میشن. دسته اول پیرمردهایی باشخصیت، تحصیل کرده، خوش برخورد و نسبتا هم ثروتمند و لاغر اندام که از قضی به صورت گروهی ورشی میکنن. در دسته های چهار الی پنج نفری و معمولا ساعات آخر شب و اول صبح توی پارک ها و خیابون ها باهاشون برخورد میکنید. دسته دوم پیرمردهای محله گرد هستن. که من بهشون پیرمردهای خیابونی هم لقب میدم. این دسته هم شامل پیرمرهای از نوع اول هستن و هم شامل پیرمردهای فقیر،فضول و درس نخونده! که البته تحصیلات چندانی هم ندارن. این ها همون کارگرها، رفتگرها و... بازنشسته هستن. که از بیکاری و توی خونه نشستن رو آوردن به دخالت در کارهای مردم محله های دور و نزدیک. کی کجا رفت؟ کی، کی اومد؟ کی چی گفت؟ کی چه کار کرد؟ آمار ریز و درشت تک تک همه رو دارند. خلاصه اینکه مفتش مردم محله ها هستن. و به خاطر سن و سالشون هم همیشه حق به جانب ان. این دسته از پیرمردها گنگ و هفت تیرکش هستن و بهتره بهشون نزدیک نشید و دم خور هم نشید باهاشون. دسته سوم پیرمردهای چاق، تحصیلکرده و نسبتا ثروتمند هستن که روزانه توی خونه ی خودشون هم چند قدمی بیشتر برنمیدارن و اهل مهمونی دادن و مهمونی رفتن و و کلا معاشرتی نیستن، اهل ورزش و تفریح هم نیستن. ساعت ها با گوشی موبایل با دوستاشون حرف میزنن. این پیرمردها گروه های تلگرامی، واتساپی و... هم تشکیل میدن! دسته هایی که نام بردم دقت بالایی داشتن. تو چند سال تجربه و در سال های اخیر برخوردهای زیادی با چنین دسته هایی داشتم.
زندگی من مجموعهای از صحنههای فیلم است. بنابراین، من هر روز مینویسم.
― نیدریا دیون کنی
نوشتن با کیبورد در مقایسه با نوشتن با خودکار متفاوته. کیبورد سرعت دسترسی به حافظه مو بیشتر میکنه. اما کاغذ همه چیز دیر به ذهنم میرسه و کُند پیش میره. کاغذ ارزون تر و در دسترس تر و صفحه نمایش پرهزینه است. قیمت یه موبایل ارزون قیمت ۲۰ میلیونه و لب تاب ارزون قیمت هم ۵۰ میلیون تومان. با کیبورد راحت تر میتونم جملات رو تغییر بدم یا حتی جابجا کنم. و این دو هم زبان متفاوتی هم باهم دارند. زبان نوشتاری در کاغذ و زبان محاوره ای در کیبورد. با کیبورد حس می کنم روبروی مخاطبین صحبت می کنم. انگار که مخاطبین روی صندلی و تو یه سالن نشستن و من بالای تریبون ایستادم. چنین حسی داره. اما در مقایسه با کاغذ، وقتی روی کاغذ مینویسم، فقط کاغذ روبروی منه. بنابراین زبانم نوشتاری و کتابیه. اما باید تغییر بدم چنین احساسی رو چون نوشتن با کاغذ ارزونتره. و حس کاغذ و خودکار رو بیشتر دوست دارم. بعد میتونم اینجا بنویسم. اما به پیشنویس روی کاغذ نیاز دارم. باید احساساتمو تغییر بدم.
چند ماه بعد از اتمام دوران خدمت سربازی و وقتی حس کردم، دیگه خسته از دوران خدمت نیستم. راه افتادم دنبال یک شغل. دقیقا بیست و یک ماه خدمت کردم. بدون یک روز کسری خدمت. شاید پنج یا شاید هم شش ماه! طول کشید تا به چنین احساسی رسیدم که برای کار کردن آماده ام. به شغل های متعددی فکر کردم. و فکر کردم به اینکه چی از زندگیم میخوام. چه مهارت هایی دارم و چه کارهایی میتونم انجام بدم. اوایل ناامید بودم. اون سال ها لیسانسه بودم و میدونستم شاید نتونم هیچ وقت از مدرکم استفاده کنم. همین طور هم شد. بعد از خدمت اکثر هم کلاسی های دانشگاه بیکار بودن. و دیگه حوصله شون از اوضاع سر رفته بود و بداخلاق شده بودن. تغییرات همه مون از همون نقطه بود که شروع شد. درست بعد از اتمام دوران خدمت. وقتی فهمیدیم که دیگه بچه نیستیم. و زندگی کردن به این سادگی ها نیست. از همونجا بعضی هامون بد شدیم! بعضی همکلاسی ها که خوش شانس تر بودن با کمک آشنا و فامیل استخدام سازمان های دولتی شدن. بعضی هم وارد بازار شده بودن. به عناوین مختلفی مثل ویزیتور یا حتی به عنوان شاگرد مغازه یا فست فودی و... و من مونده بودم چه کنم؟ اولین شغلی که بعد از دوران خدمت انتخاب کردم برای فرار از بیکاری. کار تو کارخانه ی روغن سازی بود. کارخانه خط تولید روغن نباتی بود. یکی از فامیل ها واسطه بود تا به عنوان کارگر روزمزد تو شرکت مشغول به کار بشم. میگفت کارخانه محیط خوبی نداره و به درد تو نمیخوره. اما بالاخره بعد از چند ماه، با اصرار و خواهش رفتم کارخانه تا مشغول به کار بشم! محل کارخانه چند کیلومتری هم دور از شهر بود. برای رفتن به کارخانه باید ساعت ۵ بامداد از خواب خوش بیدار میشدم و تو ایستگاهی که شرکت مشخص کرده بود. منتظر اتوبوس سرویس شرکت میموندم. و معمولا هم نیم تا یک ساغت قبل بیدار میشدم. و هیچ روز هم دیر به محل کار نرسیدم. صبح که سر کار میرفتم خواب آلود بودم. معمولا صبحانه مختصری میخوردم و گاهی هم گرسنه سر کار میرفتم. اما وقت ناهار تلافی می کردم. و وقت برگشتن هم خسته و کوفته بودم. و خیلی از کارگرها همونجا روی صندلی ها از خستگی زیاد خوابشون میبرد. جوری که هر لحظه نزدیک بود از روی صندلی سر بخورن و بیفتن. باید بیدارشون میکردی تا از این اتفاق جلوگیری کنی. تعداد از کارگرها مدرک کارشناسی ارشد داشتن و تعدادی هم لیسانسه و فوق دیپلم. اکثرا قبلا جاهای دیگه هم مشغول به کار بودن. و کم کم داشتم میفهمیدم زندگی چقدر سخته شده. تو کارخانه حداقل چهار خط تولید بود. که به صورت چرخشی تمام کارگرها روی تمام خط تولید ها کار میکردن. و مسئولیت برچسب زنی روی قوطی های روغن هم با ما بود. خط تولید روغن های سرخ کردنی و خط تولید روغن جامد بزرگ و روغن جامد کوچک و خط تولید روغن پخت و پز. دودکش ها بالای سر سوله ی خط تولید کارخانه بود. و معمولا هر روز فضای کارخانه پر از دود بود.
تو محیط کار هیچ کس با دیگری رفیق نبود. و هیچ کس هم با دیگری خوب نبود. همه از هم میترسیدن چون زیرآب زن ها هم کم نبودن. هیچ کارگری چشم دیدن دیگری رو نداشت. هر کس به فکر خودش بود. این حس بی اعتمادی همه جا بود.
.........................................................
جزئیات زیادی در مورد پست کارخانه روغن سازی وجود داره. چون کار چندماه طول کشیده. حتی نوشتن از اتفاقات بازه ی زمانی یک هفته ای از کار تو کارخونه هم بیش از این خطوط که نوشتم میشه. ذهنم خسته بود و درگیر و نتونستم بنوسم. احتمالا بعدا بنویسم. نظم فکری هم نداشتم. جزئیاتی مثل اتفاقاتی که تو محیط کار افتاده. و وقت ناهار خوردن. و استراحت و ماجرای خرید لباس کار و...
نوشتن همانند آواز خواندن است. همه میتوانند بخوانند.
فقط باید زیر و بمی صدا را پیدا کرد که با صدا هماهنگ باشد.
در مورد نوشتن هم همینطور است.
پیدا کردن زیر و بمی که با فکر هماهنگ باشد.
- سایکه روکساس