شِورُلِت دایی آموسی
دایی آموسی، دایی عمو زاده هام بود. عموزاده هام که اکثر دایی هاشون اهواز ساکن بودن. و از قضی یکی از دایی هاشون هم وضعیت مالی خوبی داشت. عموی بزرگم هم که شهر همجوار ما زندگی میکرد. و دوران کودکی ما و دهه ی هفتاد همیشه آخر هفته ها خونه شون مهمون بودیم. زیر شُر شُر بارون و تو گرمای داغ آفتاب تابستون با ژیان سفر میرفتیم. البته خونه عموی بزرگم چند کیلومتری بیشتر با شهر محل سکونت ما فاصله نداشت. بابا، برادر کوچکتر بود و عموی بزرگم حکم پدری به گردنش داشت و احترامی خاصی هم براش قائل بود. بابا از بچگی زیر دست عموی بزرگم قد کشیده بود و مرد شده بود. زن عموی بزرگم از اقوام پدرم بود. بنابراین دایی آموسی هم از اقوام نزدیک پدرم به حساب میومد. قدیما وقتی یکی از دخترها و پسرهای فامیلای اهوازیمون عقد یا عروسی داشت. همه ی فامیل رو اهواز دعوت میکردن. من و مامان و خواهرامم معمولا با قطار به اهواز میرفتیم. ولی بابا مرخصی نمیگرفت و میموند کار میکرد و با ما نمیومد. دهه هفتاد هنوز اهواز اینقدر پیشرفت نکرده بود. اهواز از شهرهای نفت خیز جنوب ایرانه که به خاطر وجود نفت رشد و توسعه پیدا کرده. و قبل از ورود به شهر همیشه با فلرهای شرکت نفت روبرو میشید. اون سال ها خیابون ها شهرها پر بود از: پیکان، رنو، وانت، فولوکس قورباغه ای، آریا، جیپ سیمرغ، لندرور، کادیلاک، مرسدس بنز، بی.ام.و و همین طور شورلت آمریکایی. البته مردم بیشتر پیکان سوار میشدن. دایی آموسی هم یه شورلت آمریکایی قهوه ای رنگ داشت که انداخته بود زیر پای پسر بزرگش که اون زمان بیست و چند سالی بیشتر نداشت. و مثل اکثر جوونای اون زمان موهاشو پشت بلند میزاشت و فوکول هم میزد. بعد از رسیدن ما به اهواز اون شورلت که دو تا در هم بیشتر نداشت. همراه با راننده که پسر دایی آموسی باشه در اختیار ما بود. دایی آموسی تو مهمون نوازی سنگ تموم میزاشت برای فامیل. بنابراین اون ماشین در بست در اختیار من و مامان و خواهرام بود برای گشت و گذار تو خیابونای اهواز. شورلت قهوه ای رنگ بود و برای سوار شدن رو صندلی عقب باید صندلی جلو رو خم میکردی تا رد بشی و روی صندلی عقب بشینی. دایی آموسی اهواز منطقه بازار نادری بوتیک لباس داشت. بنابراین وضعیت مالی توپی داشت. یه خونه ی پونصد یا شش صد متری با یه حیاط بزرگ که توش یه باغچه درخت کاری شده و گل کاری شده و یه استخر بزرگ داشت. و یه سالن پذیرایی مُیله وسیع تو مرکز خونه اش. چقدر تماشای چنین خونه و وسایل خونه ای شگفت زده میکرد منو تو سنین کودکی. اون زمان مُبل و صندلی اعیونی داشتن. من تا اون زمان و تو تمام عمر چند ساله ام خونه ای به این بزرگی بین اقوام و آشنایان ندیده بودم. خونه ی ما صد متر بیشتر نبود. و کاملا قدیمی و سنتی بود. بنابراین تجربه ی اون خونه و زندگی برای من حکم کویت رو داشت.