هـنوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

بوی کاهگِل

دوران کودکی که با خانواده ی پنج نفری مون ساکن خونه بی بی بودیم. خونه مون خیلی کوچیک بود. کمتر از صدمتر. تو یه محله ی فقیرنشین جنوب شهر زندگی میکردیم. بابا یه کارمند ساده بود. و با یه بخور و نمیری روزگار میگذروندیم. یه ژیان سبز رنگ داشتیم که اونم به زور هل دادن در و همسایه و کسبه محل روشن میشد. قبل از اونم که پیکان جوانان داشتیم. کوچه ها و خیابون هامون تنگ و باریک بود. و درب تمام خونه های محله های قدیم نزدیک به هم بودن. قدیم درب خونه ها کوچیک بود. و از قضا بعد از ورود به در خونه مون باید از یه دهلیز میگذشتیم تا به حیاط برسیم. و نقش روی درب ها نقش گُل و پروانه و حتی پرنده بود. گاهی هم نقش خورشید و ماه بود. و همین که همسایه ها از خونه میزدن بیرون یک متری بیشتر با هم فاصله نداشتن. و همین بود که باعث صمیمیت بین همسایه ها میشد. همه باهم مثل قوم و خویش بودن. پیش از اومدن فصل زمستون و آغاز بارندگی بابا به فکر مَرمت پشت بام میفتاد. اونزمان اکثر خونه ها قیرگونی بود. و سال ها بعد هم که ایزوگام اومد. بنابراین بابا سفارش چند بار الاغ رو میداد! مش رحمان نامی که از فامیل های دور ما بود صاحب دو الاغ بود. و مسئول آوردن کاه و گل. خورجین الاغ ها رو پر از گل میکرد و چند نوبت گل و کاه رو دم در خونه مون منتقل میکرد. بعد هم که استاد بنا میومد به لگد کردن و بیل زدن و مخلوط کردن کاه با گل. و همین که کاهگل مهیا میشد. با ظرف مخصوص به پشت بام برده میشد. تا پشت بام رو بازسازی کنه. خوب یادمه بعد از اومدن از مدرسه، تفریح من بچه دبستانی، بردن کاهگل بالای پشت بام بود. پله های پشت بام خونه همه از خشت بودن. حتی دیوارهای و کف حیاط خونه هم از خشت بود. و همین که فصل زمستان سپری میشد و بهار میرسید. پشت بام پر میشد از گل هایی که تو صحرا سبز میشن. اون زمان بود که من و خواهرام میرفتیم پشت بام و بادبادکمونو هوا میکردیم.

+ پنجشنبه ۲۹ مرداد ۱۴۰۵ساعت:17:19|نویسنده: علی |