هـنوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

اُتاق تاریک

چند روزه که حالم خوب نیست. یا تپش قلب دارم یا سر درد. دیشب خواب بدی دیدم. خواب بود. اما احساسات من کاملا واقعی بود. فکر می کنم بخاطر خبرهایی که منتشر میشه. خواب دیدم من و مامان و بابا سوار ماشینم و توی خیابون های شهر میچرخیم. ساعات آخر روز بود. احتمالا عصر بود. هوا روشن بود اما آفتاب کم رمق بود. وضعیت هم عادی بود. منظورم وضعیت سفید تو وضعیت جنگی. مردم همه تو خیابون در حال عبور بودن. ماشین ها و عابرین پیاده. بعد یه دفعه یه جا رو موشک زدن. یک ساختمان دولتی بود که مردم رفت و آمد داشتن داخلش. با شنیدن صدای انفجار همه مردم پا به فرار گذاشتن. دود انفجار بود که هر بار از یه منطقه ای به هوا بلند میشد. من یه گوشه ی امنی سنگر گرفته بودم و تمام این ماجراها رو به چشم میدیدم. خودمم میدیدم. انگار من دو نفر بودم. خودی که کنار صحنه نشسته بود و خودی که توی صحنه ی جنگ بود. خودم و مامان و بابا رو میدیم در حالی که کناری نشسته بودم. بعد یه جنگنده ی آمریکایی اومد در حالی که مامان از یه خیابون در حال فرار بود بهش شلیک کرد. آسمون شهر پُر بود از هواپیماهای غول پیکر سفید رنگ و جنگنده های خاکستری رنگ که تا حالا ندیده بودم اونم تو ارتفاع پایین و حین پرواز! انگار فیلم هالیوودی جنگی میدیدم. در حال دیدن صحنه ی شلیک به مامان بودم. که از گوشه ی امنی که سنگر گرفته بودم به سمت صحنه شروع به دویدن کردم. بابا بالای سر مامان بود. این صحنه ها انگار که برام واقعی بود. هیچی خواب نبود انگار! بابا چادر مامانو کنار زد. ترس برم داشته بود. آرزو میکردم مامان چیزیش نشده باشه. انگار که تو خواب گریه میکردم. اینجور حس میکردم. تو خواب ها هیچ دیالوگی بین آدم ها برقرار نمیشه. همه با انجام دادن کارها به ما احساساتی مثل غم و شادی رو منتقل میکنن. ساعت نه صبح از خواب بیدار شدم.

+ سه شنبه ۲۷ مرداد ۱۴۰۵ساعت:16:55|نویسنده: علی |