چراغِ روشن!
دیشب حالم خوش نبود. سر درد و سرگیجه داشتم. متوسل به دارو نشدم. تا الان که با دکتر رفتن و قرصی شدن مبارزه کردم. اما نمیدونم کی از خستگی خوابم بُرد. خوابیدم ولی نتونستم عمیق بخوابم. حالتی بین خواب و بیداری بود! خواب بودم. اما اطرافمو احساس میکردم. ساعت پنج بامداد بود که به خودم اومدم. دیدم وسط اتاقم ولو شدم و چراغ اتاق هنوز روشنه. هیچ کس نیومد بود از رو دلسوزی هم که شده خاموش کنه! گیج و منگ بودم تو عالم هپروت. که اینجا کجاست دیگه؟ و من کی هستم؟ همچین حالتی بود. خوابیدم و ساعت هشت صبح بیدار شدم. رفتم حمام دوش گرفتم و حالم بهتر شد. اما هنوز تو کمام! فکر کنم گرما رو مغزم اثر گذاشته.
+ دوشنبه ۲۶ مرداد ۱۴۰۵ساعت:11:28|نویسنده: علی
|