هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

خاله حَجی

بابا یه خاله ای داشت که بچگی هام، ظهر تابستون که میشد، مامان دستمو میگرفت و میرفتیم خونش مهمونی! اونم ناهار برامون کته میزاشت با ماست میخوردیم چقدرم مزه میداد کته هاش! و چقدر مهربون بود! قد کوتاه و جثه ی کوچیکی داشت! خدابیامرز وقتی فوت کرد. اقوام تعریف می کردن، تازه وضو گرفته بود و وقت نماز ظهر، دم در اتاقش فوت کرده بود.

در حالیکه یکی از دمپایی هاش رو در آورده بود و یک پاش رو داخل اتاق گذاشته و خواسته بود که وارد اتاق بشه، اجل مهلتش نداده بود! امروز یاد خاله حجی افتادم و ظهرای گرم تابستون بچگی هام! خدابیامرزه خاله حجی رو.. !

+ دوشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۳ساعت:14:1|نویسنده: علی