هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

تشنگی..

هر سال یکی از ظهرهای گرم تابستونی یا بهاری یه بچه گنجشک یا یه کبوتر پر و بال تراشیده ی تشنه که از قضی له له میزنه از گرمی هوا، خیلی ناگهانی و کاملا تصادفی میشینه تو حیاط خونمون و طبق معمول شلنگ بدست میشینم روبروش و یه دل سیر آب بهش میدم! این اتفاق که سالیان سال تکرار شده و همیشه منو سر شوق آورده! همین اتفاقات به ظاهر کوچک و بی اهمیت برای من بیش از تصورات خودم و شما تاثیرگذار بوده! از دید و زاویه ی شاعرانگی و لطافت میگم! حس نزدیکی به طبیعت و کمک، به دور از سوءاستفاده ای که ما از طبیعت می کنیم.

+ دوشنبه ۷ خرداد ۱۴۰۳ساعت:13:4|نویسنده: علی