دیگه دیره..
نمیدونم چه سریه، باید بشکنی تا بفهمی و دستت بیاد، دنیا دست کیه! باید از دست بدی تا بفهمی، اما به خودت بیا که دیگه فرصتی برای تلف کردن نداری! دیگه دیره.. دیر.. خیلی دیر..
تمام، ناتمام من!
نمیدونم چه سریه، باید بشکنی تا بفهمی و دستت بیاد، دنیا دست کیه! باید از دست بدی تا بفهمی، اما به خودت بیا که دیگه فرصتی برای تلف کردن نداری! دیگه دیره.. دیر.. خیلی دیر..
بعضی آدما اونقدر بو میدن که آدم دلش میخواد سیفونو بکشه همه باهم برن پایین .. ولی خب چه باید کرد وقتی بیخ ریشمون گیر کردن! باید یه کاری کرد.. نباید نشست!
دیروز تولد سی و چهار سالگیم بود! هرچند از تبریک دیگران خبری نبود! و از تولدم هم! البته این چیزا برای من مهم نیست. اما چیزی که مهمه اینه که دنیا رو واضح تر میبینم! نزدیکامو دور انداختم، نزدیک بودن به معنای همفکر بودن نیست! شاید این اولین نشونه ی بزرگ شدن بود! آدم ها تو گرفتاری و مشکلات خودشو نشون میدن! باید منتظر اتفاقات بود تا به شناخت رسید!
رنگ های شاد زندگی کمرنگ شدن در نظرم.. دنیا جور دیگه ای داره میشه! درد و خوب احساس کردم، نگهش داشتم جایی که هیچ کس بهش دسترسی ندارم! هیچکس نباید بفهمه درون تو چی میگذره! فشارها رفته رفته بیشتر و بیشتر میشه! اما من خودمو نباختم.. تغییرات اطرافمو خوب میفهمم و این فهمیدن که رنج آوره، تکونم داد! آدمایی که نقش بازی میکنن رو خوب تشخیص دادم! هیچکس با هیچکس نیست! همه میرن پی زندگیشون! و تو میمونی و دنیای خودت! اونکه خودش میمونه می بازه کل زندگیشو! باید نقش بازی کرد! وقتشه دیگه باید کاری کرد! کاری که خودمو براش آماده کرده بودم!
قدرت تو ریشه در اعماق قلب تو داره، ریشه در خواسته های تو و علاقه ی تو داره! عشق آدم ها رو نترس میکنه.. گاهی الاغ بودن هم لازمه.. الاغ ها موجودات نترسی هستن، به این خاطر که جاهلن به هرچی سر راهشونه.. به هرچی میخوای برسی اول باید عاشقش بشی! بعد خودبخود مشکلات آسون میشن.. اما ممکنه تو مسیر کم بیاری! گاهی همون عشق تو رو زمین میزنه! اونکه تو رو دنبال خودش میکشونه! بعد از اون نوبت میرسه به شهامت! شهامت پذیرفتن اینکه زمین خوردی.. زمین خوردن درد و رنج داره! باید صبور باشی و تحمل کنی وگرنه زندگیتو باختی! آدم ها وقتی خودشونو به بازن دست به اشتباهات بزرگ میزنن! کینه و خشم سراسر وجودتو فرامیگیره! باید بلند بشی! اما دستی نیست که بلندت کنه! بلند شدن همت و اراده میخواد.. و این اراده ریشه در عشق تو به زندگی داره! باور به چیزی که از بین رفته! تکیه گاهی برای بالا رفتن نیست! پس اونقدر رو زمین میمونی که یا بمیری یا دستی بیاد و کمکت کنه! اما نهایتا میفهمی تو دنیایی به این بزرگی چقدر تنها هستی! و این ترس قدرت تو رو کم میکنه! آدمی که باورشو به زندگی از دست بده، یه آدم مرده ست!
تو هنوز نفس میکشی اما مرگ پیش از موعد به سراغ تو اومده!
امروز حس کردم زندگیم داره به آخر میرسه، یکجور ترس و اندوه عمیق.. اینجا شده بیمارستان! دیگه نمیتونم فکر کنم به وضعیت! خودمو زدم به خواب! ساعت خوابم زیاد شده! حس پرت شدن از دنیا بیرون آزارم میده! هیچ چیز سرجایش نیست، هیچ چیز اونطور که انتظار دارم نشده، من مشکلی ندارم..
مشکل از تو بود..! تو که فکر کردی عقل کُلی ولی هیچی نبودی! نه میتونم از سر راه برت دارم! تا حقمو از زندگی بگیرم! نه تونستم خودمو از این وضعیت نجات بدم!فقط میتونم برات آرزوی مرگ کنم!
من بخاطر تو حاضر بودم هر کاری بکنم؛اما تو حتی یک قدم برای دل من بر نداشتی..تو خوب میدونی چه میکنی!
وقتی سکوت و سکون ریشه می دوونه، مرگ کم کم وجودتو فرامیگیره و انگار موجودی سعی داره قفسه ی سینه ات رو بشکافه و خودشو رهاکنه..رها از غم های که حاصل همین سکون و سکوت تو هستن. موجودی که در رنجه ازین ناتوانی ازین سکون و سکوت..
تو برهه ای خوب مینوشتم، از خوندن مطالب خودم و حتی نوشتنشون لذت می بردم! یه حس نابی که خودم فقط می دونم! یک جمله می نوشتم و حس می کردم تمام من، توی اون یه جمله خلاصه شده! الان، اما حس می کنم چیزی نیست! دیگه ندارم.. انگار چیزی رو از دست دادم.. انگیزه و امیدواری به نوشتن.. به زندگی.. به خودم، آدمای اطرافم. من امیدمو به کل باختم.. حس هیچ بودن دارم. ولی پیش از اون سال های عمرمو باختم.. هیچ چیز اونطور که انتظار دارم پیش نمیره! به بن بست رسیدم! من بلد نبودم! اشتباه کردم! اما من بیکار نه نشستم! دنیا باید بدونه داره ظلم میکنه! اما من جلوش ایستادم.. من از خودم راضی ام اما تو فکری به حال جنگلت بکن ..
تنهایی آدم ها به اندازه ی حرف هاییه که ناگفته میمونه ازشون، نگفتن این حرفا بدجور آدمو داغون میکنه.. !
تجربه ثابت کرده احترام به آدما کار غلطیه! آدمایی که به نزدیکای خودشونم رحم نمیکنن.. شایسته ی احترام نیستن.. تو جنگلی به این بزرگی من موندم و زندگی که دیگه زندگی نشد! نمیشه فکر نکرد.. نمیشه به گذشته برنگشت.. نمیشه..
اینکه وقتی عصبی میشیم، دلمون میخواد بزنیم و بشکنیم، داغون کنیم هرچی دم دستمون میاد، گاهی اوقات غیرقابل اجتنابه! اما بعد از مدتی باخودمون فکر میکنیم و تازه یادمون میاد چه غلطی کردیم..
اما حالا چیزی از دست رفته! چیزی که خواسته و نیاز ما بوده و دیگه نیست! اما دیگه دیره! از دست رفته و توان برگردوندنشو نداریم... اما اینار نوبت غصه خوردنه، کم کم رگای مغزمون بازمیشن و میفهمیم به چه مصیبتی گرفتار اومدیم! گاهی چیزهایی رو میشکنیم که نباید، اما تا آخر عمر خاطرمون میمونن.. و این خاطره ها هیچ وقت فراموش نمیشن..
کاش اون حرفی رو که نباید گفتو، میگفتیم! اون ناگفته هایی که طفره رفتیم همیشه، اون بی معرفتی هایی که کردی و هیچ نگفتیم بعدش.. همیشه از بازگویی بعضی حرفا بخاطر کمرویی و حجب و حیا طفره رفتم، احمق بودم شاید! نمیدونم! شک داشتم بگم یا نگم! اما آدما سوءاستفاده میکنن ازین موقعیت.. گذاشتم سواستفاده کنی.. اما تو نتونستی جلوی خودتو بگیری.. تو بد کردی..!
تنها رفیق صادق تو عقل و تدبیرته! همه دوستی ها و رفاقتا نیرنگ و دروغه.. به عقل و تدبیرت رجوع کن، واقعیت ها رو پیش روی تو میزاره.. بین آدم ها دنبال دوست و رفیق نگرد ..
اگه خورشیدم باشی و بی دریغ به تابی و عشق بدی به آدم ها، آدم های نالایق.. یکروز خاموش میشی.. اون روز دنیای تو و قلب تو رو خاموشی فرامیگیره.. زندگیت تیره و تار میشه.. نورتو برای خودت نگهدار.. اون نور مال تو بوده و هست!
هیچ وقت به دیوارها تکیه نکن، همه دیوارها سست هستن و روزی ناگهان فرومیریزن و تو زیر اونا مدفون میشی، به خودت تکیه کن، وقتی به خودت تکیه کنی، محکم تر میشی و همه دیوارهایی که روزی خیال می کردی تکیه گاه محکمی بودن، یکباره پیش چشمانت فرومیریزن و اونوقت که همه چیز عیان میشه!
قلبم تیر میکشه از درد، از فکر و خیال.. درد سینه با تنگی نفس! فکر میکنم، کار داره به جایی میرسه که نباید! اما همچنان سکوت پیشه کردم و هیچ نگفتم.. نفهم ها زیادن دور و برم.. فشارها رو تحمل کردم و چیزی بروز ندادم! حرف زیاده، اما گفتن بی فایدست! زندگی که اونقدرام که فکر میکردیم، با ما مهربون نبوده! اون روی زندگی رو من دیدم! با این وجود، نمیشه ازش دل کند! باید تحملش کرد.. زندگی که هیچ وقت هم روی خوششو ندیدم! چقدر بی رحمی با دل من! چه میشه کرد به جز تحمل.. اما کاش ضرباتشو آرومتر میزد. دیگه جونی نمونده ..
برای چندمین بار تو زندگیم شکست خوردم! شاید از خودم! هیچ کس نمیتونه تو رو شکست بده، مگر اینکه تو بهش اجازه داده باشی! هیچ وقت، هیچ کجا، بند نشدم! شاید من آدم صبوری نبودم! این اسمش صبر نبود! صبر اونجایی معنا میده که حاصلی داشته باشه! آخر کار که همه چیز روشن میشد! چیزی که قانعم کنه بمونم، ندیدم! خیلی زود ماجرا به آخر میرسید! سعی بی حاصل! بیثمر! و هربار نتونستم خودمو ثابت کنم!
و هر بار شکست تازه ای رو تجربه کردم، آدمای جدید! تو محیط جدید! اما واکنش من یکجور بود! ترک محیط! فرار رو به عقب! هربار عقب گرد کردم!
شکست مقدمه ی پیروزی نیست! هر شکست میتونه مقدمه ای باشه برای شکست بعدی! اگر درس نگیریم! و تغییر نکنیم..
حس می کنم، دیگه نمیتونم بنویسم! چیزی نمونده که نگفته باشم! حس نوشتن ندارم.. نمیدونم ! نمیتونم خوب بنویسم!
انگار چیزی درونم از دست رفته! یا شاید تموم شده..! اعتماد به نفس یا هر چیز دیگه ای که باعث میشد، بتونم حرفمو بزنم!
اونقدر درد بر سر ما آوار کردن که فرصت زاری برای مردم جنگ زده و مظلوم اوکراین نداریم!
تو رنج کشیدی، درد کشیدی تا بالا بری.. اما نشد! امان از رنج های بیثمر و بیهوده، بی هیچ حاصلی.. رفتن و رفتن با پای تاول زده! لبخندی که به لب، ماسید، دویدن دنبال خوشبختی و بی سرانجامی! شیرین که زهر مارش کردن.. با قصد و غرض..
یه پرنده ست که دم سحری شروع میکنه به خواندن..شاید مرغ عشق باشه.. اونقدر میخونه و چقدر قشنگ.. خیلی قشنگ.. [نوید بهارو میده شاید! اما تو دل من بهار هنوز نیومده! دل من با بودن تو خوشه!] چند روزه صداشو میشنوم.. میرم رو پشت بوم.. یه بارم رفتم صداشو ضبط کردم.. زیر نور ماه سر شوق میاد.. آواز میخونه! حدود نیم ساعتی میخونه و بعد خاموشی و تمام.. صداش تو کل منطقه میپیچه! حال و هوای دل آدمو بهتر میکنه..
بدترین نوع محاکمه؛
اینه که خودت در جایگاه قاضی، خودتو که اتفاقا متهمم هستی، محاکمه کنی!
تو که همه چیزو خوب میدونی و حکمم که مشخصه! آدما اینجوری درباره ی گذشته شون فکر میکنن..
تو که با من اومدی تا اینجای راه، لحظه لحظه خودتو نثارم کردی! اما من حرومت کردم، گناه من اینه! من به تو بدهکارم! اما تلخه که میدونم بامن نمیمونی..! تو کم کم داری تموم میشی! این دونستن زهره برام، چون میدونم، کی بودم و میدونم با تو چه کردم.. حرومت کردم و تازه فهمیدم، تازه بیدار شدم..
بعضی حرفا دفن میشه ته قلب آدما و هیچ وقت گفته نمیشه.. همون حرفاست که آدمو میسوزونه..