هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

چشمه ی خشکیده ..

تو برهه ای خوب مینوشتم، از خوندن مطالب خودم و حتی نوشتنشون لذت می بردم! یه حس نابی که خودم فقط می دونم! یک جمله می نوشتم و حس می کردم تمام من، توی اون یه جمله خلاصه شده! الان، اما حس می کنم چیزی نیست! دیگه ندارم.. انگار چیزی رو از دست دادم.. انگیزه و امیدواری به نوشتن.. به زندگی.. به خودم، آدمای اطرافم. من امیدمو به کل باختم.. حس هیچ بودن دارم. ولی پیش از اون سال های عمرمو باختم.. هیچ چیز اونطور که انتظار دارم پیش نمیره! به بن بست رسیدم! من بلد نبودم! اشتباه کردم! اما من بیکار نه نشستم! دنیا باید بدونه داره ظلم میکنه! اما من جلوش ایستادم.. من از خودم راضی ام اما تو فکری به حال جنگلت بکن ..

+ یکشنبه ۲۲ اسفند ۱۴۰۰ساعت:19:34|نویسنده: علی