جوابی نشنیدم
گُفتم و گُفتم و گُفتم
و جوابی نشنیدم...
تمام، ناتمام من!
ما آدم ها عادت میکنیم به هر چیز ناخوشایندی در زندگیمون! که البته اون چیز ناخوشایند میتونه هر اتفاقی باشه! ماها در طول زندگی چیزهایی رو تحمل میکنیم که نتیجه اش احساس باری رو دوشمونه! بارها که تا آخر عمر به دوش میکشیم.. در طول این مدت، از سنگینی این بار کم نمیشه که علاوه بر اون اضافه هم میشه... ولی این ماییم که باید نادیده اش بگیرمش! هرچند روزگار چنگ میندازه به روح و روان آدم ..

میخوام و تلاش میکنم و به خواسته ام میرسم.. دور باید بشه ناامیدی و بدبینی..! سستی و بی انگیزگی! دنیا همیشه روی پاشنه ی ناسازگاری نمیچرخه! خسته ات میکنم دنیا! تا از رو بری! روزی که قطعا نزدیکه، تن به خواسته های من میدی..! تلاش کن بی وقفه و مصمم! بلاخره به خواسته ات میرسی..
دلم میخواد؟ ولی مگه هرچی دل بخواد ممکنه .. نه! اینطور نیست! هرگز!
نه توقع زیادیه! و نه بی جا و نامعقول .. ولی همونم نشد!
این شد که با زندگی قهر کردیم.. ! دست خودم نیست که اینجوریم!
برای کامیابی تو زندگی باید همنفس و همراه خوب داشته باشی! کسی که بفهمه چرا اومده تو زندگیت و نقشش چی میتونه باشه تو زندگیت! تا امروز به همچین آدمی بر نخوردم و یا اینکه شایسته نبودم..! واقعا نمیدونم..!

روزهایی هست که باید سخت کار کرد! کاری که دلت میخواد و علاقه داری! و یا حتی کاری که برای گذران زندگی بهش رو آوردی! سخت کوشی، شایسته و نیازمند تفریح و شادی بیشتره! تفریح و شادی برای ادامه دادن با انرژی بیشتر و نه صرفا برای تفریح! برای ادامه دادن زندگی! اگه تفریح و شادی نباشه! از استرس و تنش انباشته، روح افسرده و پژمرده میشه!
تفریج و شادی، نباید پرهزینه باشه! اخلاق خوش داشتن باخود و گاهی لبخند زدن ... گوش دادن آهنگ های ملایم و ... ! و با خود مهربان بودن اصل ماجراست..

لحظه ی دیدار نزدیک است
باز من دیوانه ام، مستم
باز می لرزد، دلم، دستم
باز گویی در جهان دیگری هستم
های! نخراشی به غفلت گونه ام را، تیغ
های، نپریشی صفای زلفکم را، دست
و آبرویم را نریزی، دل
ای نخورده مست
لحظه ی دیدار نزدیک است!
|مهدی اخوان ثالث |

کاش جهان جای زیباتری بود؛ بهتر و خوش آب و رنگ تر.. ایکاش آدم ها وفادارتر و پرمهرتر و منصف تر بودن!. و روزگار هم عادلانه تر بود.. جوریکه نبود که حس کنیم، آن روی خوش زندگی گم شده و هیچ وقت پیدا هم نخواهد شد! تحت هیچ شرایطی و هیچ زمان...
یاد دیالوگی از فیلم هملت افتادم..

بودن یا نبودن؟ مسئله این است. آیا شریف تر آنکه تیر و تازیانهٔ بخت ستم پیشه را تاب آوردن، یا تیغ برکشیدن در برابر دریای مصائب، و با جانْ سختی به آن پایان دادن؟ مردن، خفتن، همین و بس! و با خفتن، گفتن که به دل شکستگیها و هزاران بلای طبیعی، که میراث تن است پایان دادن؛ چنین فرجامی، سختْ آرزوست. مردن، خوابیدن، خوابیدن و شاید خواب دیدن، آه، مسئله همین است! زیرا در آن خوابِ مرگ، در آن رهایی از جسم فانی، آن که چه رؤیاها پدید آید، به تأمل وا می داردمان، و همین مصلحت اندیشی است. که عمر مصیبت را چنین دراز میکند. وگرنه کیست که نیش و تحقیر زمانه، ظلم ظالم، اهانت متکبّر، رنج عشق خوار شده، اهمال قانون، وقاحت صاحب منصبان و دست ردی که فرومایگان، بر سینهٔ شایستگان شکیبا میزنند. را تحمل کند؟ حال آن که میتواند با خنجری برهنه، خود را به دستان خویش آسوده سازد. کیست که این بارِ گران را تاب آورد، و زیر زندگیِ ملال آور ناله کند و خون دل خورد؟ اما وحشت از آنچه پس از مرگ پیش آید، آن سرزمین ناشناخته، که از سرحدش هیچ مسافری بازنگردد، عقل را حیران میکند
و وا می داردمان تا به تحمل مصیبت هایمان تن در دهیم، تا آنکه به مصائبی پناه بریم، که از آن هیچ نمیدانیم. چنین افکاری ست که ما را بزدل میسازد، و بدین سان، طرح بیرنگ اندیشه، رنگِ نابِ عزم ما را بی جان میکند، و نیتهای والایمان، هر زمان که با احتیاط درآمیزد، فرومینشیند و جامهٔ عمل برمیاندازد. دیگر دم فرو بندم، ای اُفیلیای عزیز، ای پری رو! باشد که در نیایشهایت، گناهان مرا نیز به یاد آری!

قلب تو
آخرین سرزمین است؛
باقیمانده در جغرافیای آزادی!
تو آخرین وطنی
که از ترس و تنهایی ایمن ام میکند!
|نزار قبانی|
دور گردون گر دو روزی بر مراد ما نرفت
دائما يکسان نباشد حال دوران غم مخور
|حافظ شيراز|

بهشت پرندگان ژاپن
Photo by ©Hironbu Mizunaka
در زندگی همیشه غمگین بودن از شاد بودن آسان تر است! اما من اصلاً از کسانی که آسانترین راه را انتخاب میکنند خوشم نمیآید! تو را به خدا شاد باش و برای شاد بودن هرکاری که از دستت بر میآید انجام بده!
آنا گاوالدا - رمان سی و پنج کیلو امیدواری

در خانه من، ابراز احساسات، بوسیدن و در آغوش گرفتن، مانند نفس کشیدن بدیهی و ضروری است. زندگی حتی وقتی انکارش میکنی، حتی وقتی نادیده اش میگیری، حتی وقتی نمیخواهی اش از تو قوی تر است. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدمهایی که از بازداشتگاههای اجباری برگشتهاند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانههاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوسها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است. باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشکها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد. چه قدر باید بگذرد تا آدمی بوی تن کسی را که دوست داشته از یاد ببرد؟ و چه قدر باید بگذرد تا بتوان دیگر او را دوست نداشت؟
آنا گاوالدا - رمان نویس

دُنیا اونقدر سَرش شلوغه؛ که حتی فرصت نمیکنه به خواسته های بعضی ها نگاهی هم بندازه..! چه برسه اینکه برآورده شون کنه! همین قَدر بی تفاوت ...! زندگی و این قِصه ی پُر غُصه ی آدم ها!

جایی که زندگی میکنم، دور از تمام هیاهوی دنیاست! و دور از مردمی که هر روز باهم سر هیچ و پوچ درگیر میشن! مردمی که از درون با خودشون درگیرن و این عقده ها و عصبانیت ها رو سر هم خالی میکنن! آدم هایی از اندیشه و البته معنا تهی! حرف من درباره ی مردم نیست! حرف زندگی آروم خودمه! زندگی که هیچ وقت نخواستم شبیه به هیچ یک از آدم های دور و برم باشه! و یا حتی دور از مزخرفات شبکه های اجتماعی، کامنت های بی محتوا و مملوء از ایموجی های که خنده ای آمیخته با اشک داره و خنده ی جنون آمیزی از ته دل! من دنیای خودمو دارم.. مثل هیچ کس دیگه ای که میشناسید نیستم، شبیه به خودمم و کاری با حرف دیگران ندارم..هرکسی مختاره و آزادی داره به گونه ای که پسندیده ست و دلخواهه زندگی کنه! ولی به نظرم باید تاثیر خودشو روی محیط اطرافش بزاره! چیزی رو بسازه یا حتی ترمیم کنه! خودش و یا حتی دیگران رو.. زمان و هرچه داریم امروز در حال اتمامه ولی چیزی که باید بشیم، اضافه کردن چیزی هرچند اندک به دنیاست!

چه میپرسی زحالم؟ سنگ می بارد، بلورم من!
به رسوا کردن ایوب مشغولم! صبورم من!
|حسین جنتی|

مونرو:
هالیوود جاییست که هزاران دلار به دختری میدهند تا طبق انتظارات نمایش داده شود. هزاران دلار برای یک بوسه و پنجاه سنت برای روح آن دختر! من هزاران دلار گرفتهام اما هنوز از پنجاه سنت خبری نیست!
متولد یکم ژوئن سال ۱۹۲۶ .. که اگر تا به امروز زنده بود؛ نود و پنج ساله میشد!
***
|
|---|

و برای رفع تحریم، به یک دولت نُرمال نیاز داریم!
ناآرامی و بیقراری به خاطر دوری از خواسته هامه.. این دوری و خیال نداشتنشون بیقرارم میکنه! همه داشته ها و دلخوشی یه آدم.. همینکه بویی میشنوم از روزگارم یا حتی ذره ای حس میکنم دارم بهشون نزدیک میشم به آرامش میرسم.. روزگارم شده مثل مرغ سرکنده ای که خودشو به زمین وهوا میزنه تا جون بده! دورم! جدافتادم! نه جدا از دیگری! از چیزی که میخواستم باشم و نشدم.. از وضعیتی که گرفتارشم رضایت ندارم.. این بی صبری و ناشکبایی! این چه کنم! چه کنم! روح آدمو تحلیل میبره! ناشاد و پژمرده ات میکنه! زندگی هیچ نیست! به جز روزهایی که شادیم.. من دگر صبر ندارم و صبوری نتوانم... |


سعدیا گر همه شب
شرح غمش خواهی گفت:
شب به پایان رود
و شرح به پایان نرود...
|حضرت سعدی|

جامی است که عقل آفرین میزندش
صد بوسه ز مهر بر جبین میزندش
این کوزهگر دهر چنین جام لطیف
میسازد و باز بر زمین میزندش
|حکیم عمر خیام|

مونرو با نام نورما جین مورتنسون در روز ۱ژوئن ۱۹۲۶ در مرکز پزشکی یواسسی شهرستان لس آنجلس در لس آنجلس، کالیفرنیا به دنیا آمد. مادرش، گلادیس پیرل بیکر از خانوادهای فقیر از غرب میانه بود که در اوایل قرن به کالیفرنیا مهاجرت کرده بود. گلادیس در ۱۵ سالگی با جان نیوتن بیکر، مردی بد لحن و نه سال بزرگتر از خود ازدواج کرد. آنها صاحب دو فرزند به نامهای رابرت (۱۹۱۷–۱۹۳۳) و برنیس (زادهٔ ۱۹۱۹) شدند. او با موفقیت درخواست طلاق و حضانت تنهایی در سال ۱۹۲۳ داد، اما بیکر خیلی زود بچهها را ربود و با آنها به زادگاهش کنتاکی رفت.
به مونرو گفته نشده بود که او خواهر دارد و برای نخستینبار در بزرگسالی با برنیس ملاقات کرد. پس از طلاق، گلادیس به عنوان برشگر فیلم نگاتیو در صنایع ادغام فیلم کار کرد. در سال ۱۹۲۴، او با مارتین ادوارد مورتنسن ازدواج کرد، اما آنها فقط چند ماه بعد از هم جدا شدند و در سال ۱۹۲۸ طلاق گرفتند. هویت پدر مونرو ناشناخته است و او بیشتر از بیکر به عنوان نام خانوادگی خود استفاده میکرد.
اگرچه گلادیس از نظر روحی و مالی برای یک کودک آماده نبود، اما در اوایل کودکی مونرو پایدار و شاد بود. گلادیس دخترش را نزد والدین خوانده مسیحی تبشیری آلبرت و آیدا بولندر در شهر روستایی هاوتورن قرار داد؛ او همچنین شش ماه نخست را در آنجا زندگی کرد تا اینکه مجبور شد به دلیل کار به شهر بازگردد. او سپس آخر هفتهها به ملاقات دخترش میرفت.
در تابستان سال ۱۹۳۳، گلادیس با وام از شرکت وام صاحبان خانه یک خانه کوچک در هالیوود خریداری کرد و مونرو هفتساله را با او به آنجا برد. آنها خانه را با مهمان داران، بازیگران جورج و مود اتکینسون و دخترشان، نلی مشترک کردند. در ژانویه ۱۹۳۴، گلادیس دچار یک فروپاشی روانی شد و به اسکیزوفرنی پارانوئید مبتلا شد.
پس از چند ماه در یک خانه استراحت، او به بیمارستان دولتی متروپولیتن سپرده شد. او بقیه عمر خود را در بیمارستان و خارج از بیمارستان گذراند و بهندرت با مونرو در ارتباط بود. مونرو نگهدار بیمار شد و دوست مادرش گریس گدارد ، مسئولیت امور او و مادرش را بر عهده گرفت.
در چهار سال آینده، وضعیت زندگی مونرو بیشتر تغییر میکند. در ۱۶ ماه اول، او زندگی خود را با خانواده اتکینسون ادامه داد و در این مدت مورد آزار جنسی قرار گرفت. او که همیشه دختری خجالتی بود، اکنون دچار لکنت زبان شد و گوشهگیر شد. در تابستان سال ۱۹۳۵، او مدت کوتاهی در کنار گریس و همسرش اروین «داک» گدارد و دو خانواده دیگر ماند و در سپتامبر، گریس او را در خانه یتیمان لس آنجلس قرار داد. این یتیم خانه «یک مؤسسهٔ نمونه» بود و توسط همسنوسالان او با عبارات مثبت توصیف میشد، اما مونرو احساس میکرد که رها شدهاست.
گریس با تشویق کارمندان پرورشگاه که فکر میکردند مونرو از زندگی در یک خانواده خوشبخت تر خواهد بود، در سال ۱۹۳۶ سرپرست قانونی او شد، اما او را تا تابستان ۱۹۳۷ از یتیم خانه خارج نکرد. اقامت دوم مونرو با گدارد فقط چند ماه طول کشید زیرا همسرش داک او را مورد آزار و اذیت قرار میداد؛ او سپس دوره های کوتاهی را با اقوام و دوستان و بستگان گریس در لس آنجلس و کامپتن، زندگی کرد.
تجربه های کودکی مونرو بود که برای نخستینبار او را به بازیگری تبدیل کرد:
«من دنیای اطرافم را دوست نداشتم چون نوعی ترسناک بود. وقتی شنیدم این بازیگری است، گفتم این همان چیزی است که میخواهم باشم. بعضی از خانواده های پرورشی من برای بیرون آوردن از خانه من را به سینما میفرستادند. در جلوی من، آنجا یک صفحه بزرگ با یک بچه کوچک تک و تنها بود، و من آن را خیلی دوست داشتم.»
مونرو در سپتامبر ۱۹۳۸، هنگامی که زندگی را با عمه گریس، آنا لوور در ساوتل را آغاز کرد، خانه دائمیتری پیدا کرد. او در دبیرستان امرسون جونیور ثبت نام کرد و با لوور به خدمات هفتگی علوم مسیحی میرفت. مونرو دانشآموز متوسطی بود اما در نوشتن بسیار عالی بود و در روزنامهٔ مدرسه همکاری میکرد. به دلیل مشکلات سلامتی لوور، مونرو در حدود اوایل سال ۱۹۴۱ برای زندگی با خانواده گدارد به ون نایز بازگشت. در همان سال، او شروع به تحصیل در دبیرستان ون نایز کرد. در سال ۱۹۴۲، شرکتی که داک گدارد را استخدام کرد، او را به ویرجینیای غربی منتقل کرد.
قوانین محافظت از کودکان در کالیفرنیا مانع از آن شد که خانواده گدارد مونرو را از ایالت خارج کنند و او مجبور شد که به یتیم خانه برگردد. برای راه حل، او در ۱۹ ژوئن ۱۹۴۲ درست پس از تولد ۱۶ سالگی با پسر ۲۱ ساله همسایهٔ خود، کارگر کارخانه، جیمز دوگرتی، ازدواج کرد. پس از آن مونرو دبیرستان را رها کرد و خانهدار شد. او به خود پی برد و با دوگرتی ناسازگار بود و بعداً اظهار داشت که او در طول ازدواج «از کسالت میمیرد». در سال ۱۹۴۳، دوگرتی به عضویت ناوگان بازرگانی درآمد و در جزیرهٔ سانتا کاتالینا مستقر شد، جایی که مونرو با او نقل مکان کرد.
در دوران جنگ و پس از آن ازدواج افراد جوان پس از دبیرستان بسیار رایج بود. آنان در ۱۹۴۲ ازدواج کردند و زمانی که جیم به ارتش برای جنگ فراخوانده شد، مریلین به شغل مدل عکاسی روی آورد. در سال ۱۹۴۶ زمانی که آنها از هم طلاق گرفتند، مونرو تبدیل به مدل عکاسی معروفی شده بود که تصاویرش در همه مجلات کشور خودنمایی میکرد.
بین سالهای ۱۹۴۹ تا ۱۹۵۲ عکسهای برهنه ای از او گرفته شد. عکسهای برهنه او در ۱۹۵۳ بر روی صفحات پلی بوی به چاپ رسید، که برایش بسیار اضطرابآور بود، چرا که عکسهای هیچ هنرپیشهای تا آن تاریخ در هالیوود بهطور برهنه گرفته نشده بود. چاپ این عکسها که بعدها در هر کافهای در کشور دیده میشد برای او اضطرابآور بود.
یکی از علل ازدواج مریلین با جو دی ماجیو، قهرمان بیسبال در سال ۱۹۵۴ عکسهای برهنهای بود که او را بسیار نامطمئن از وضعیت خویش کرد و میتوانست به اخراج او از استودیوی فاکس بینجامد. جو قهرمان بیسبال، مردی مهربان اما خشن بود که خود را مالک مریلین میدانست. زندگی آنان پر از تنش بود و دوران این ازدواج بیش از ۹ ماه طول نکشید.
در سال ۱۹۵۵ ازدواج آرتور میلر نمایشنامه نویس برجسته آمریکایی با مریلین رخ داد. زندگی آنان ۵ سال به طول انجامید، او سه بار مجبور به سقط جنین شد. این موضوع تأثیرات روحی اسف باری روی مریلین گذاشت و به قرصهایی که پزشک تجویز میکرد اعتیاد پیدا کرده بود. آرتور میلر نویسنده نیز آدم سختی بود و سر صحنه فیلمبرداری دخالت میکرد و به کارگردان میگفت که مثلاً بخشی از فیلمنامه را که مربوط به مریلین است، باید تغییر دهند.

نویسنده کتاب «شور و تضاد» بر این باور است که مریلین به عشق آزاد اعتقاد داشت و رابطه نزدیکش را با جو دی ماجیو در تمام سالهای زندگیش با آرتور میلر حفظ کرد. این در حالی است که رابطه آزاد جنسی در هالیوود به ندرت وجود داشت. در کتاب خاطرات راف رابرت، دوست صمیمی مونرو، اشاره شده که مریلین در آن عنوان کرده خوشحال است که با جو به این توافق رسیده که رابطه عاشقانه شان را با هم ادامه دهند و در عین حال با افراد دیگر هم رابطه جنسی داشته باشند.
آخرین حضور برجسته مریلین مونرو در انظار عمومی به ۱۹ مه ۱۹۶۲ بازمیگردد که او در مراسم جشن تولد جان اف. کندی در سالن مدیسون اسکوئر گاردن بر صحنه ظاهر شد و ترانه تولدت مبارک، آقای رئیسجمهور را در حضور او اجرا کرد.
مرگ مونرو
مرلین مونرو در تاریخ ۵ اوت ۱۹۶۲ میلادی، در کالیفرنیا درگذشت. علت مرگ وی، «مصرف بیش از حد داروی خوابآور» ذکر شد. دلیل رسمی مرگ وی «خودکشی» بر اثر «مصرف بیش از حد داروهای خوابآور و آرامبخش» اعلام شد، اما ادعاهای مبنی بر حصول یک توطئه و مجموعه حوادث اسرارآمیزی که منجر به مرگ وی شد، همواره بحثبرانگیز بوده است.

مریلین مونرو در ۸ اوت ۱۹۶۲ میلادی، در یکی از آرامگاههای مشهور شهر لسآنجلس، به نام گورستان وستوود به خاک سپرده شد. پلیس علت مرگ را میزان بالای نمک اسید باربیروتیک در بدن وی و بر اثر خودکشی اعلام کرد.

لویس بنر نویسنده کتاب ''شور و تضاد'' احتمال خودکشی او را کم میداند، چرا که میگوید او در فرم بسیار مناسبی بود و برنامههای مختلفی برای زندگی داشت. او معتقد است: «رابرت کندی برادر جان اف کندی و دادستان وقت عالی آمریکا با او رابطه پنهانی داشت. همسایهها و سرایدار اوایل بعد از ظهر روز پنجم اکتبر، رابرت کندی را در منزل مریلین دیدهاند.» بنر میگوید: «همه گزارشهای پلیس در عرض چند هفته مفقود شد. رابرت کندی با دپارتمان پلیس ارتباط داشت.»
نویسنده کتاب معتقد است که احتمالاً مافیا برای جلوگیری از افشای روابط پنهانی مرلین با جان اف. کندی رئیسجمهور و رابرت اف. کندی برادر وی، مریلین را به قتل رساندهاند. البته این یکی از سناریوهای قتلی است که پس از پنج دهه در هالهای از ابهام فرورفتهاست.
پس از مرگ مریلین هفتهای سه بار گلهای سرخی بر سر خاک وی به مدت ۲۰ سال فرستاده میشد. این فرد کسی نبود جز جو دی ماجیو، معشوقه یکی از پر آوازهترین بازیگران قرن بیستم. هماینک یک بازرگان آمریکایی به نام ریچارد پانچر در قبر بالای وی دفن شدهاست که در سال ۱۹۸۶ درگذشت. وی وصیت کرده بود که با صورت بر روی زمین در قبر گذاشته شود.
|
هر دوره ای، تاریخ انقضای خاص خودشو داره، حتی اگر با زور و قُلدری نگهش داری..!

هوشنگ ابتهاج و یلدا دخترش
شب آمد و دل تنگم هوای خانه گرفت
دوباره گریه ی بی طاقتم بهانه گرفت
شکیب درد خموشانه ام دوباره شکست
دوباره خرمن خاکسترم زبانه گرفت
نشاط زمزمه زاری شد و به شعر نشست
صدای خنده فغان گشت و در ترانه گرفت
زهی پسند کماندار فتنه کز بن تیر
نگاه کرد و دو چشم مرا نشانه گرفت
امید عافیتم بود روزگار نخواست
قرار عیش و امان داشتم زمانه گرفت
زهی بخیل ستمگر که هر چه داد به من
به تیغ باز ستاند و به تازیانه گرفت
چو دود بی سر و سامان شدم که برق بلا
به خرمنم زد و آتش در آشیانه گرفت
چه جای گل که درخت کهن ز ریشه بسوخت
ازین سموم نفس کش که در جوانه گرفت
دل گرفته ی من همچو ابر بارانی
گشایشی مگر از گریه ی شبانه گرفت
| هوشنگ ابتهاج |
امیر هوشنگ ابتهاج (زادهٔ ۶ اسفند ۱۳۰۶) متخلص به، ه. ا. سایه، حافظ پژوه و شاعر معاصر ایرانی است.

اغلب وقتی که می گویید چیزی را فراموش کرده اید،
درست تر آن است که بگویید هرگز آن را به خاطر نسپرده اید!
کتاب چگونه حافظه ی خود را تقویت کنیم!
نویسنده: دکتر جیمز وینلند
ترجمه: شمس الدین زرین کلک
اگر تحصیل میکنید، به فراگیری و از برکردن موضوعات، اسامی، تاریخ ها و نظریات گوناگون نیاز فراوانی دارید! اگر بازرگان هستید. بازهم مطالب، چهره ها، نام ها و قرارهای خود را به خاطر داشته باشید و اگر منشی، آموزگار، نویسنده، پزشک، قاضی، مهندس، هنرپیشه، صنعتکار یا اهل حرفه ی دیگری باشید؛ این مطالب در مورد شما صادق است!