سیاهی و شب..

کاش جهان جای زیباتری بود؛ بهتر و خوش آب و رنگ تر.. ایکاش آدم ها وفادارتر و پرمهرتر و منصف تر بودن!. و روزگار هم عادلانه تر بود.. جوریکه نبود که حس کنیم، آن روی خوش زندگی گم شده و هیچ وقت پیدا هم نخواهد شد! تحت هیچ شرایطی و هیچ زمان...
یاد دیالوگی از فیلم هملت افتادم..

بودن یا نبودن؟ مسئله این است. آیا شریف تر آنکه تیر و تازیانهٔ بخت ستم پیشه را تاب آوردن، یا تیغ برکشیدن در برابر دریای مصائب، و با جانْ سختی به آن پایان دادن؟ مردن، خفتن، همین و بس! و با خفتن، گفتن که به دل شکستگیها و هزاران بلای طبیعی، که میراث تن است پایان دادن؛ چنین فرجامی، سختْ آرزوست. مردن، خوابیدن، خوابیدن و شاید خواب دیدن، آه، مسئله همین است! زیرا در آن خوابِ مرگ، در آن رهایی از جسم فانی، آن که چه رؤیاها پدید آید، به تأمل وا می داردمان، و همین مصلحت اندیشی است. که عمر مصیبت را چنین دراز میکند. وگرنه کیست که نیش و تحقیر زمانه، ظلم ظالم، اهانت متکبّر، رنج عشق خوار شده، اهمال قانون، وقاحت صاحب منصبان و دست ردی که فرومایگان، بر سینهٔ شایستگان شکیبا میزنند. را تحمل کند؟ حال آن که میتواند با خنجری برهنه، خود را به دستان خویش آسوده سازد. کیست که این بارِ گران را تاب آورد، و زیر زندگیِ ملال آور ناله کند و خون دل خورد؟ اما وحشت از آنچه پس از مرگ پیش آید، آن سرزمین ناشناخته، که از سرحدش هیچ مسافری بازنگردد، عقل را حیران میکند
و وا می داردمان تا به تحمل مصیبت هایمان تن در دهیم، تا آنکه به مصائبی پناه بریم، که از آن هیچ نمیدانیم. چنین افکاری ست که ما را بزدل میسازد، و بدین سان، طرح بیرنگ اندیشه، رنگِ نابِ عزم ما را بی جان میکند، و نیتهای والایمان، هر زمان که با احتیاط درآمیزد، فرومینشیند و جامهٔ عمل برمیاندازد. دیگر دم فرو بندم، ای اُفیلیای عزیز، ای پری رو! باشد که در نیایشهایت، گناهان مرا نیز به یاد آری!