هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

کجاست آشنایی که بشناسه تو رو؟

هرچی به دور و برم نگاه کردم، آشنایی ندیدم.. همه غریبه و بدخواه هم.. ولی تنها یه آشنا دیدم که اونم خودم بودم..ا

این بار سنگین زندگیه که رو شونه های منه.. امان از روزیکه ندونی چرا؟ چرا اینجایی؟ چرا اینقدر سنگین؟؟؟ نتیجه اش چیه؟ به کجا میرسیم؟

+ شنبه ۱۴ مرداد ۱۴۰۲ساعت:2:32|نویسنده: علی