عمه
از همه دنیا یه عمه دارم که اونم چند سالی هست که ندیدم اش! چند روزه رفتم تو فکرش و همش حرفاش مرور میشه تو ذهنم. تازگی شوهرشو از دست داده. بعد از اونم نزدیکترین برادرش رو از دست داد. و هر بار که بابا پشت گوشی باهاش حرف میزنه گریه میکنه. زیاد پیر نیست ولی دیگه جوون هم نیست. از این عمه بی کلاس ها نیست. با اینکه سواد چندانی نداره! ولی نوع حرف زدن و رفتارهاش شبیه یه آدم تحصیلکرده و امروزیه. از همون سالهای کودکی که تو محله قدیم مون بودیم. خوب یادمه زن تمیز و مرتبی بود. و همیشه تو حیاط در حال شستن قالی و ... بود. اونقدر که خاطرم مونده. همه میشورن ومیسابن ولی عمه ی من یه بند تو حیاط بود و کار میکرد. هوش خوبی هم داشت و اجتماعی بود و خوش زبون. دلتنگ اون روزهایی شدم که میرفتم سر میزدم بهش. یادآوری اون روزها هم بهانه ای شد برای نوشتن . الان چند روزه که تو مغزم میپیچه صداش! عجیب میپیچه!