هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

خانواده ای که هیچ وقت خانواده نبود!

چند روز قبل، بعد از مشاجره با خانواده اعصابم به هم ریخت. حالم بد شد. حق با من بود. ولی من شروع کننده نبودم ولی از پسشون بر اومدم. عقب نشینی موجب، زیاده خواهی طرف مقابل میشه! کوتاه اومدن آدم ها رو پررو تر میکنه! نهایتا سر درد و اعصاب خورد گرفتم و خوابیدم. بعد از بیدار شدن، گلاب به روتون رفتم دستشویی! روده هام خونریزی کردن! با دیدن خون اونم اولین باری که خون از روده هام میومد واقعا ترسیدم! چند روزی لب به غذا نزدم! حدودا سه چهار روز. ولی فهمیدم بابا قصد جونم کرده! فقط به این خاطر که تو خونه ی پدری زندگی می کنم!

+ پنجشنبه ۱ شهریور ۱۴۰۳ساعت:14:33|نویسنده: علی