هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

مرگ سراغ ماهی تنگ اومد!

چند دقیقه قبل رفتم، سراغ تنگ ماهی، طبق روال هر روز ، تا به ماهی نگاه کنم و براش غذا بریزم، یا حتی اگر آب تنگ آلوده باشه ،آب تنگ رو عوض کنم! با صحنه ی بدی مواجه شدم.. ماهی کف تنگ افتاده بود، بی حرکت و آروم! اونم به پهلو، چشم ها و دهن اش همونطور باز مونده بود! و خیره شده بود به روبرو! هیچی فقط دلم سوخت براش.. چند ماهی که نگه اش داشتم، ازش خوب مراقبت کردم. دلیل مرگ اش رو هم نمیدونم! آلودگی آب،بیماری،غذای ناکافی و بد! نمیدونم!

ماهی ها، عمر کوتاهی دارن.. ولی مرگ این ماهی، منو به فکر واداشت! همیشه مرگ، منو به فکر وا می داره! که زندگی کوتاهه، کوتاه تر از چیزی که تصور بکنید! که بخوایم با چیزای بیخودی، هدرش بدیم!

باید از زمان نهایت استفاده رو ببرید. باید کاری انجام بدید! شاید کاری که بعد از شما بمونه! و این ماندگاری کار شماست، که زیستن شما رو ارزشمند می کنه.. زندگی و حیات، ذاتا ارزشمند نیست! باید کاری کرد، پیش از رفتن! باید کاری کرد، اینو خوب درک کردم..

+ سه شنبه ۱۴ آذر ۱۴۰۲ساعت:1:40|نویسنده: علی