هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

دوست!

یه نفرو دلم میخواد که باهم بریم یه جای خلوت و دنج!یه نفر که تا حالا باید می بود ولی نیست! که بشینیم روبروی هم باهم سیگار بکشیم! مثل همین عکس! بعد بشینیم به حرف زدن! شاید سیگار نه ولی چایی یا قهوه! یا یه چیزی دیگه! نه یه جای گرون قیمت! یه جایی که جیب منم بکشه! نمیخوام چیز خاصی بگه! فقط بشینه روبروم! بهم اعتماد کنه! اگه حرفی میزنم، نه نگه! نه اینکه هر کاری بگم فورا بگه باشه!! میفهمی چی میگم؟ اگه بفهمی چی میگم! که آزارم نده با رفتارش و حرفاش! با نیش کلامش!آدم فهمیده ای باشه! یه نفر که بفهمه خدایا! فقط همین! زندگی خیلی مزخرف شده! پر از رنج و درد! بدون هیچ دلخوشی! بی عاطفه! تلخ! بیخودی! یکنواخت و رنج آور! سخت و بی نتیجه! زندگی که من میخواستم این نبود!

+ چهارشنبه ۱۹ اردیبهشت ۱۴۰۳ساعت:1:18|نویسنده: علی