یه دختر خانمی چندسال قبل اومد اداره، وقتی دیدنش نتونستم جلوی دلمو بگیرم! بعدها خواسته ای داشت در مورد کار اداری و من با کمال میل پذیرفتم!
که نهایتا باعث شد به ثروت برسه که حقش نیست! بعد از اینکه به خواسته اش رسید! گفت من که تو رو نمیشناسم! تو اصلا کی هستی!؟ برو رد کارت، واقعا وقتی دیدم دلی براش کار میکنم و داره اینجوری رفتار میکنه، دلم شکست!
من هیچ وقت آدمی نبودم که بخاطر هرچیزی دنبال دخترا راه بیفتم! و این منو بیشتر آزار میداد! بعد سالها فهمیدم این باهمه اینجوریه! اصلا رسم و رسوم کارش همینه! ثروتی رو که من براش ساختم، نصیب اونایی دیگه شد! اونای دیگه منظورم پسرای دیگه است. من غریبه بودم! و باید میرفتم رد کارم! انتخاب شده بودم برای بیگاری! اما اون انتخاب دیگه ای داشت!
بعدها فهمیدم چه حماقتی کردم! گول دلمو خوردم! هیچ وقت نه برای غریبه و نه آشنا قدمی برندارید! هیچ کس ارزش قلب شما رو نمیدونه! دوستی من برای ازدواج بود و اون از سر منفعت طلبی و برای خوشی زندگیش منو وادار به کاری میکرد که ناخواسته پای خودم گیر میفتاد ولی اون به خواسته اش میرسید!
تلخی این ماجرا بعد از فهمیدن حقیقت بیشتر شد! دیونه شدم وقتی دیدم ماجرا از چه قراره! اما دل منم شکست! اون عشقی که داری برای خودت نگه دار و اون کسی که مطمئنی از دوستیش وگرنه بدجوری ضرر میکنی! بدجوری زمین میخوری!