هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

کسی از درون ...

صدایی که همیشه منکرش بودم، به کسی که نمی‌خواستم باشم،  فرامیخواند! انکاری که برابر بود با دست و پا زدن تو زندگی فلاکت باری که تنها دستاوردش رنج و عذاب بود!باید تغییر میکردم! ولی نخواستم.. چیزی جلوی منو می‌گرفت! بی تجربگی و نشناختن مردم و اجتماع! زندگی بیرحمه و تو این مسابقه باید تنه زد و رد شد! و این برای من قابل باور نبود! برای شاد زندگی کردن باید خوشی دیگرانو نابود کرد! اینا رو فهمیدم ولی بازهم تغییر نکردم! ساده دلی اینجوریه.‌. چیزی که خوردم می‌کنه از درون به بیرحمانه ترین شکل ممکن و میسوزوندم اینه که تا یک قدمی خواسته ام رفتم ولی بدستش نیاوردم.. خاکم کرد و نتونستم جلوش بایستم.. من مُردم ولی نفس میکشم.. هیچ نشونی از زندگی نیست.. از اینکه دیر فهمیدم..! از اینکه نتونستم جوری که میخوام زندگی کنم و از اینهمه نشدن! دنیا رو سرم خراب میشه وقتی میفهمم کجا ایستادم..

 

+ یکشنبه ۲۸ آذر ۱۴۰۰ساعت:22:9|نویسنده: علی


امریست محال..

تو این وضعیت نیاز دارم، که خدا خودش رسماً پادرمیونی کنه! از من طلب بخشش کنه! از دلم دربیاره نه فقط با حرف، که عملا! و بگه بد کردم باهات.. تو لایق اینهمه رنج نبودی! اینهمه رفت اینهمه آمد! من تو رو به اینجا رسوندمت! عمر و جوونیتو هدر دادم، با قرار دادن آدمای لجن و شرور سر راهت!  و بگه ببخش منو؟ اصرار کنه! رد کنم طلبشو و بگم برو به جهنم!..برو به جهنم..

محال به نظر میاد.. و همین طور هم هست!

+ شنبه ۲۷ آذر ۱۴۰۰ساعت:22:3|نویسنده: علی


طعم تلخی در دهان..

دنیا جای قشنگیه! اگه میزاشتن زندگی پا بگیره.. که هوا یکسره زمستون نباشه! و یکسره تاریک! دهن تلخ تلخ! لبایی که باید بخنده همیشه وا رفته‌.‌. آرامش از دلا رفته.. زندگی شیرینه اگه بزارن.. 

+ سه شنبه ۲۳ آذر ۱۴۰۰ساعت:3:26|نویسنده: علی


تُف به دنیا...

اعتماد و اطمینان به آدم ها، تاوان داره.. اینجا جاییه که باید حساب و کتاب پس بدیم.. هر کی به نوبه ی خودش! هرکی سهم خودشو باید بده.. و این سوخت و سوز ندارد! نمیدونم چی داره میشه.. یا قراره چه اتفاقاتی بیفته! هرچی بیشتر بدونی، بیشتر زجر میکشی! چون حقیقت پیش روته! ولی این تاوان سختیه، که من تحملشو ندارم.. دارم از جوون میدم.. ولی ذره ذره شو دارم با تمام وجودم حس می کنم! خوشا به حال اونکه رفت و دیگه نمیبینه اینجا چه خبر‌‌ه.. کاش بعد این خراب شده نباشه هیچ کجا.. که همینش از سرمون زیادی کرده..!

+ جمعه ۱۹ آذر ۱۴۰۰ساعت:2:57|نویسنده: علی


تقدیر..

تقدیر چنین خواست و تو نتونستی جلوش به ایستی! تسلیم چیزی شدی که نمی‌پسندید ی..  انگار که مسخ شده بودی! تغییر نیازمند صرف انرژی بود چیزی که از تو گرفته بودن..  اون قدرت برای ایجاد تغییر همه چیز تو بود و گذاشتی ازت بگیرن.. تو بازی خوردی... بازی برده رو باختی.. حماقت کردی..

+ دوشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۰ساعت:13:43|نویسنده: علی


زیر بار ..

کوه ها هم زیر بار و فشار کمر خم میکنن و کمرشون  می‌شکنه! آدمیزاد که جای خودش! با اینهمه ضعف کم میاره! مشتی گوشت و استخوان.. این قلب بدبخت چقدر درد داره و تحمل می‌کنه! نمیدونم چجوری!؟ صدای آمیخته به دردشو می‌شنوم.. 

تا کجا ناحق رو  به جای حق نشوندن؟ حق خوری کردن..! آخر می افتی تویی که هرکی رو بخوای از اون بالا میندازی پایین، در حالیکه خودت به ناحق نشستی اون بالا.. اونجا جای تو نبوده و نیست! آخر میرسه روز منم.. از من که گذشت، ولی تویی که حق همه رو گذاشتی کف دستشون! بالاخره حقتو میزارن کف دستت، ولی تو بدجوری می‌خوری.. بدتر از همه...

+ دوشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۰ساعت:7:14|نویسنده: علی


یک مهمان کوچک..

هوا سرد شده.. از چند شب قبل یه گربه اومد دم در هال و با صدای نازکش درخواست کمک میکرد! از تن صدا و حالت صورت و تکونای دستش تشخیص دادم چیزی میخواد! با یه حالت خواهش و تمنایی میو میو میکرد! و همین جور با چشماش زل زده بود بهم! دو سه شب اول بهش یخورده غذا دادم ... دیدم پسر خوبیه و حرف گوش کن و اهلیه نگهش داشتم .. یه جا خواب گرم و پتو براش انداختم.. تا ببینم میتونم نگهش دارم یا نه! یکم ناز و نوازشش کردم دیدم راه افتاد دنبالم.. محبت زبان مشترک همه مخلوقات خداست.. حیوانات هم درک دارن همونطور که ما فهم و درک داریم، رنج یا خوشی رو احساس میکنن، اونا هم احساسات دارن.. با مخلوقات خدا مهربان باشیم..

+ جمعه ۱۲ آذر ۱۴۰۰ساعت:0:53|نویسنده: علی


یه دل و یه دنیا درد و غم..

ببخش منو که نتونستم خوشبختت کنم.. تو رو به حال خودت رهات کردم که هر بلایی بخواد روزگار سرت بیار.. نباید اینطور میشد! ولی شد.. نشستم به تماشا کردن.. فقط خدا میدونه، چی به سرت اومد.. من نتونستم، رها کردم به حال خودت! ولی دیگه نااآی رفتن ندارم.. اینجا هیچ چیز به نفع تو نبوده!

+ یکشنبه ۷ آذر ۱۴۰۰ساعت:3:25|نویسنده: علی


زمان..

زمان آخرین داشته ی توئه..!

استفاده کن ازش..

نزار همین جوری هدر بره!

از زمان میشه خیلی چیزها آفرید!

+ سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ساعت:21:11|نویسنده: علی


من و این دل..

بیا عقده ی دل وا کنیم.. اونقدر حرف ناگفته مونده که هیچ وقت نگفتم و نمیگم.. ما رد شدم از پس سالها.. من و این دل میدونیم چی کشیدیم.. اینو فقط من و تو میدونیم.. رازهای ما  تا آخر سربه مهر میمونه! به دور از نکبت مردم زمونه.. مردمی که خوب شناختیم.. یه روزی من و تو به اوج میرسیم.. دور از غریبه ها..   فقط من و تو باخبریم چه گذشته بهمون.. فقط تو میفهمی منو.. یه روزی تاوان پس میدن.. روزگار  یکجور نمی‌مونه.. بزار همه چیزو تحمل کنم.. کمکم کن، دووم بیارم و زنده بمونم تا روز موعود..

+ سه شنبه ۲ آذر ۱۴۰۰ساعت:3:4|نویسنده: علی


سکوت سرشار از ناگفته هاست..

از یه جایی به بعد آدم دیگه سعی می کنه سکوت کنه و هیچی نگه! تو همه چیزو میدونی و میفهمی! ولی خودتو به اون راه میزنی! لطفا خودتو به خریّت نزن.. تو هیچ توجیهی برای کار ات نداری! عامدانه و عالمانه! روح تو با دروغ و نیرنگ عجین شده! و من آگاهم!

+ دوشنبه ۱ آذر ۱۴۰۰ساعت:3:1|نویسنده: علی