کسی از درون ...
صدایی که همیشه منکرش بودم، به کسی که نمیخواستم باشم، فرامیخواند! انکاری که برابر بود با دست و پا زدن تو زندگی فلاکت باری که تنها دستاوردش رنج و عذاب بود!باید تغییر میکردم! ولی نخواستم.. چیزی جلوی منو میگرفت! بی تجربگی و نشناختن مردم و اجتماع! زندگی بیرحمه و تو این مسابقه باید تنه زد و رد شد! و این برای من قابل باور نبود! برای شاد زندگی کردن باید خوشی دیگرانو نابود کرد! اینا رو فهمیدم ولی بازهم تغییر نکردم! ساده دلی اینجوریه.. چیزی که خوردم میکنه از درون به بیرحمانه ترین شکل ممکن و میسوزوندم اینه که تا یک قدمی خواسته ام رفتم ولی بدستش نیاوردم.. خاکم کرد و نتونستم جلوش بایستم.. من مُردم ولی نفس میکشم.. هیچ نشونی از زندگی نیست.. از اینکه دیر فهمیدم..! از اینکه نتونستم جوری که میخوام زندگی کنم و از اینهمه نشدن! دنیا رو سرم خراب میشه وقتی میفهمم کجا ایستادم..
