هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

زیر بار ..

کوه ها هم زیر بار و فشار کمر خم میکنن و کمرشون  می‌شکنه! آدمیزاد که جای خودش! با اینهمه ضعف کم میاره! مشتی گوشت و استخوان.. این قلب بدبخت چقدر درد داره و تحمل می‌کنه! نمیدونم چجوری!؟ صدای آمیخته به دردشو می‌شنوم.. 

تا کجا ناحق رو  به جای حق نشوندن؟ حق خوری کردن..! آخر می افتی تویی که هرکی رو بخوای از اون بالا میندازی پایین، در حالیکه خودت به ناحق نشستی اون بالا.. اونجا جای تو نبوده و نیست! آخر میرسه روز منم.. از من که گذشت، ولی تویی که حق همه رو گذاشتی کف دستشون! بالاخره حقتو میزارن کف دستت، ولی تو بدجوری می‌خوری.. بدتر از همه...

+ دوشنبه ۱۵ آذر ۱۴۰۰ساعت:7:14|نویسنده: علی