دعوت

دعوت شدیم به زندگی.. غافل و بی خبر از اینکه چه چیزهایی در انتظارمونه... غم خوردن هر روزه و سوختن و ساختن.. اینه همون مهمونی.. و تو هر روز خودت می پرسی؟ کِی ممکنه تموم بشه؟ آخرش چی میشه؟ به کجا می رسیم؟ موندیم و کلی سوال بی جواب! موندیم وسط این زندگی دو زاری.. جون سخت باید باشی تا دووم بیاری.. همه چی به باد رفت.. امید و آرزوهات! امروز همون فرداییه که منتظرش بودی.. چشم بازکن و ببین! دنیا میخواد خوردت کنه! خیلی سخت باید باشی تا به روی خودت نیاری.. چقدر دنیا تیره و تار شده! و چقدر تلخ.. همه چیز رنگ باخته! بی اهمیت شده! زندگی حرومه!


