هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

زندگی..

چه فكر ميكني
كه بادبان شكسته،

زورق به گل نشسته‌اي است زندگي
در اين خراب ريخته
كه رنگ عافيت از او گريخته
به بن رسيده، راه بسته ايست زندگي..

 

چه سهمناك بود سيل حادثه
كه همچو اژدها دهان گشود
زمين و آسمان ز هم گسيخت..

 

ستاره خوشه خوشه ريخت
و آفتاب
در كبود دره ‌هاي آب غرق شد
هوا بد است
تو با كدام باد ميروی
چه ابر تيره اي گرفته سينه تو را..

كه با هزار سال بارش شبانه روز هم
 دل تو وا نمي شود..

تو از هزاره هاي دور آمدي
در اين درازناي خون فشان
به هر قدم نشان نقش پاي توست..

در اين درشت ناي ديو لاخ
زِ هَر طرف طنين گام هاي ره گشای توست
بلند و پست اين گشاده دامگاه ننگ و نام
به خون نوشته نامه وفاي توست
به گوش بيستون هنوز
صداي تيشه‌هاي توست
چه تازيانه ها كه با تن تو تاب عشق آزمود
چه دارها كه از تو گشت سربلند
زهي كه كوه قامت بلند عشق
كه استوار ماند در هجوم هر گزند
 نگاه كن هنوز ان بلند دور
آن سپيده آن شكوفه زار انفجار نور
كهرباي آرزوست
سپيده اي كه جان آدمي هماره در هواي اوست
به بوي يك نفس در ان زلال دم زدن
سزد اگر هزار باز بيفتي از نشيب راه و باز
رو نهي بدان فراز
چه فكر ميكني
جهان چو ابگينه شكسته ايست
كه سرو راست هم در او
شكسته مينمايد
چنان نشسته كوه
در كمين اين غروب تنگ
 كه راه
بسته مينمايدت
زمان بيكرانه را تو با شمار گام عمر ما مَسنج
به پاي او دمي است اين درنگ درد و رنج
بسان رود كه در نشيب دره سر به سنگ ميزند
رونده باش
اميد هيچ معجزي ز مرده نيست
 زنده باش..

                                                             |هوشنگ ابتهاج (ه.ا. سایه)|

 

+ سه شنبه ۵ مرداد ۱۴۰۰ساعت:10:43|نویسنده: علی