هـنــوز با همـه دَردم، اُميد درمانست!

تمام، ناتمام من!

کرونا یا شبیه کرونا ..

یه دفعه اتفاق افتاد! حالم خوب خوب بود! دیشب به یکباره سر درد شدید گرفتم! چشمام از کاسه در حال بیرون زدن بود! درد عجیبی بود! تب داشتم و نفس تنگی شدید! به شدت گرمم بود!حال خودمو نمیفهمیدم! تا دم صبح خوابم نگرفت و تا جایی که تونستم کدیین مصرف کردم! شبیه به سرماخوردگی شدید یا انفلانزاء! بینی ام کیپ کیپ بود! به زور نفسم میکشیدم و از ترس اینکه نمیتونم نفس بکشم و ممکنه خفه بشم، تپش قلب گرفتم.. همه تو خواب بودن! و من بیدار... به زور خوابم برد.. تو خونه موندم ولی امیدوارم وضعیتم تو چند روز آینده بهتر بشه ..

+ دوشنبه ۳۰ فروردین ۱۴۰۰ساعت:19:37|نویسنده: علی


سایه ساری برای یک عمر ..

 

چند هفته ای دنبال کاشت درخت تزئینی مقاوم در برابر گرما هستم! بخاطر گرمی هوای تو مناطق گرمسیری هر درختی قابل کاشت نیست و زود تو گرمای اینجا خشک میشه..

+ جمعه ۲۷ فروردین ۱۴۰۰ساعت:14:16|نویسنده: علی


خاطرات..

جنازه‌ ای از خاطره‌ ی دیگران درون خودمان حمل می‌کنیم تا زمانی که جان از تنمان دربرود، بعد نوبت ماست که مدتی در ذهن دیگران بمانیم و‌ بعد نوبت آن‌ها برسد که بیفتند و بمیرند و تا نسل‌ها همین چرخه ادامه یابد.

از کتاب : دریا
نوشته‌ی : جان بنویل
ترجمه‌ی : اسدالله امرایی

+ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۰ساعت:11:25|نویسنده: علی


 

+ پنجشنبه ۲۶ فروردین ۱۴۰۰ساعت:1:33|نویسنده: علی


آینده..

 

منتظر آینده ی خیالی نباشید.. آینده وجود نداره! هرچی هست الانه! حالتو خوب کن.. همین الان و تو همین ساعت! کساییکه حال خوبشونو بخاطر آینده فدا میکنن، قطعا کار عاقلانه و درستی نکردن.. ! و بعدها افسوس همین روزها رو میخورن!

+ چهارشنبه ۲۵ فروردین ۱۴۰۰ساعت:16:4|نویسنده: علی


شعری زیبا از فریدون مشیری


نیمه‌شب بود و غمی تازه‌ نفس
ره خوابم زد و ماندم بیدار،


ریخت از پرتو لرزندۀ شمع
سایۀ دسته گلی بر دیوار،

همه گل بود ولی روح نداشت
سایه‌ای مضطرب و لرزان بود،


چهره‌ای سرد و غم‌انگیز و سیاه
گوییا: مردۀ سرگردان بود،


شمع خاموش شد از تندی باد
اثر از سایه به دیوار نماند!

کس نپرسید کجا رفت؟ که بود؟
که دمی چند در اینجا گذراند؟

این منم خسته در این کلبۀ تنگ
جسم درمانده‌ام از روح جداست؟


من اگر سایه خویشم یا رب!
روح آوارۀ من کیست؟ کجاست؟


برگ‌های سپیدِ دفتر من
در دل خسته‌ام چه می‌گذرد؟


این چه شوری‌ست باز در سر من؟
باز از جان من چه می‌خواهند؟
برگ‌های سپید دفتر من؟

من به ویرانه‌های دل چون بوم
روزگاری‌ست های‌وهو دارم

شیونی دردناک و روح‌گداز
بر سر گور آرزو دارم!

                                         | فریدون مشیری|

+ یکشنبه ۲۲ فروردین ۱۴۰۰ساعت:18:34|نویسنده: علی


گذشته ای که هنوز نگذشته!

 

       و گذشته ای که تا به حال و حتی آینده امتداد دارد!

+ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰ساعت:21:22|نویسنده: علی


داغ آرزوها..

 

چه آرزوها که به دل نماند و چه کارهایی که به سرانجام نرسیدند، افسوس! ولی ما باز نااُمید نشدیم.. رفتیم و رفتیم.. ما مجبور بودیم..  زندگی که بیشتر شبیه به یک شوخی تلخ بود! به بازی گرفتن آدمی و بازیچه ی روزگار شدن! سرنوشت ما اینجاست.. در همین نقطه!

+ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰ساعت:18:35|نویسنده: علی


روز از نو..

 

               زمان خیلی زود میگذره .. زودتر از  چیزی که فکر میکنی!

+ شنبه ۲۱ فروردین ۱۴۰۰ساعت:8:49|نویسنده: علی


چیزهایی که نمیدانیم!

اندازه ی چیزهایی که میدونیم در برابر چیزهایی که نمیدونیم؟ ذره ی غبار سرگردانی در برابر عظمت هستی و کائنات! به اندازه ی یک هیچ! و چیزهایی که فراموش کردیم، هم بیشتر از چیزاییه که به خاطر داریم..! آدم ها با مرور و تکرار یاد می گیرن! باید خسته بشیم تا یاد بگیریم!

+ جمعه ۲۰ فروردین ۱۴۰۰ساعت:2:39|نویسنده: علی


هفتادمین سالگرد درگذشت صادق هدایت!

 

یاد برادر

 به‌‌نقل از محمود هدایت:

اتاق صادق نزدیک در ورودی بود و پنجره‌هایش به خیابان باز می‌شد. او اکثراً در اتاقش بود؛ یا می‌خواند یا می‌نوشت. هر وقت بی‌خبر سرمی‌رسیدم، می‌دیدم مشغول نوشتن است. عادت داشت که تا وقتی کسی را می‌دید یادداشت‌هایش را جمع می‌کرد و کنار می‌گذاشت. از او می‌پرسیدم: «چه می‌نویسی؟» شانه‌هایش را بالا می‌انداخت و می‌گفت: «ولش... بعد معلوم می‌شه!»

شب و روز کارش خواندن و نوشتن بود. چشمش ضعیف شده‌ بود. چشمش درد می‌کرد. مدام قطره، توی چشمش می‌ریخت و مشغول کارش می‌شد. حتی یک بار ندیدم که او در آن اتاق، کاری جز خواندن و نوشتن بکند. زندگیش این‌ طوری می‌گذشت.

 

 

 

+ پنجشنبه ۱۹ فروردین ۱۴۰۰ساعت:11:24|نویسنده: علی


جنگل دنیا..

 

همین شاید بسه برام! تو جنگلی به این وسعت، حیوون درنده و بدی نبودم!

 

 

 

+ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰ساعت:13:49|نویسنده: علی


باید مصمم بود..

----------------------------

باید مصمم بود

               عمل کرد

               و ساکت ماند!

--------------------------------

+ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰ساعت:8:48|نویسنده: علی


زمان..

یاد بگیر و وقتتو پای هر چیزی و هر موضوعی که دم دست اومد هدر نده! به هر کاری نپرداز! یاد بگیر هر چیزی برات دغدغه نشه! تو هرجایی سرک نکش! باهرکسی نه جوش! دست بکش از این شبکه های اجتماعی بی سود! زمانتو پای زندگی بزار.. زندگی زود تموم میشه... زمان خیلی با ارزش تر از چیزیه که تصور میکنی!

+ چهارشنبه ۱۸ فروردین ۱۴۰۰ساعت:5:57|نویسنده: علی


صبح بخیر زندگی...

 

هر روز صبح زندگی از سر گرفته میشه.. از لحظات عمرت بهره ببر...

 

 

 

+ سه شنبه ۱۷ فروردین ۱۴۰۰ساعت:9:38|نویسنده: علی


همیشه..

 

       گناه تو نیست قد ات نمیرسه! دستت ام کوتاه تر از اونه!

 

 

+ دوشنبه ۱۶ فروردین ۱۴۰۰ساعت:1:9|نویسنده: علی


وداع با لحظه ها...

زمان میگذره و موهای سفید بین موهای سیاه کم کم خودشو نشون میدن! تا  حالا جلو آیینه خودتو نگاه کردی؟ رشد موهای سفید زیاد شده! این نشونه داره از اینکه عمری رو تو این دنیا گذروندی! خداحافظی سخته! خصوصا، خداحافظی با لحظات عمر و جوانی! گذشته از این جهت عزیز میشه برامون که به نگاه یک خداحافظی با زمانی که رفته بهش نگاه میشه! اما حیف از عمری که هر طور خواست گذشت، نه جوریکه ما خواستیم.. ما امیدوارانه به فردا نگاه کردیم.. و به سمتش رفتیم.. امید، مثل نفس بود برای زندگی و ما مجبور بودیم به اینکه امیدوارا باشیم... همینه زندگی... ! سازگاری با ناخواسته هایی که به اجبار پذیرفتیم تا بخواهیم...! بگذیم ...

+ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰ساعت:22:58|نویسنده: علی


یک دل و یک دنیا ..

اینجا دلی بود که نمیخواست هیچکس از درونش باخبر باشه.. میخواست رازشو تا آخر برای خودش نگه داره.. از همه دور شده بود..با هیچ کس در مورد رازش حرف نمیزد..نمیخواست رازشو با گفتنش کم بهاء کنه.. آهسته میرفت و آهسته میومد! نه به کسی کارش داشت و نه کسی بهش کاری داشت! یه زندگی به دور و سروصدا و هیاهو..

+ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰ساعت:6:41|نویسنده: علی


خسته جانی.. !

تکرار خستگی و کسالت میاره! تکرار کارها و اتفاقاتی که میلی بهشون نداری! و از روی اجبار تن دادی بهشون و این چرخه ی ادامه پیدا می کنه! خستگی نه برخاسته از جسم که با گذشت زمان برطرف میشه، خستگی روحی سمج تر از این حرفاست!

+ شنبه ۱۴ فروردین ۱۴۰۰ساعت:0:39|نویسنده: علی


سیزده به در..

 

من خود آن سیزدهم، کز همه عالم به درم..

 

                                |استاد شهریار|

                                          

+ جمعه ۱۳ فروردین ۱۴۰۰ساعت:1:10|نویسنده: علی


گمنامی و بی نامی!

خوش به سعادت خودم، که کسی به یادم نبود، که تازه، حتی بخواد فراموشم کنه!

+ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰ساعت:22:56|نویسنده: علی


دلنوشته..

+ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰ساعت:12:25|نویسنده: علی


آسمان ابری..

آسمان ابریست از
آفاق چشمانم بپرس

ابر بارانیست از اشک
از اشک چو بارانم بپرس

تخته ی دل در کف امواج غم خواهد شکست
نکته را از سینه سرشار توفانم بپرس

نبودی و نشنیدی
          دلم به گریه نشسته
میان خاطره هایت..

چه کرده ای که پس از تو به هر کجا
که تو بودی غمی نشسته به جایت

کجای این شب هجران،
                   کجای این همه راهی
که از دریچه چشمت
                   نمیرسم به نگاهی!
در همه لوح ضمیرم،
                       هیچ نقشی جز تو نیست!

آنچه را می گویم از آیینه ی جانم بپرس؟
آتش عشقت به خاکستر بدل کرد آخرم
گر نداری باور از دنیای ویرانم بپرس!

***

بگو که از غم عشقت چگونه جان برهانم
چگونه این همه غم را به هر طرف بکشانم

نه پای رفتن از اینجا نه طاقتی که بمانم
چگونه دست دلم را

                    به دست تو برسانم..

                                                             خواننده: همایون شجریان

+ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰ساعت:4:25|نویسنده: علی


فکر نکن.. !

به هیچ چیز در دنیا فکر نکن ..! خودتو به سپار به دست اتفاقات! کنترل جهان بیرون خارج از اراده ی توست! هیچ چیز جهان طبق امیال تو برنامه ریزی نشده! این قانون جهانه! هیچ دشمنی به اندازه ی افکارت به تو صدمه نمیرسونه! افکارتو کنترل و متوقف کن!

+ پنجشنبه ۱۲ فروردین ۱۴۰۰ساعت:2:52|نویسنده: علی


ارزش یک کتاب!

+ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۰ساعت:23:59|نویسنده: علی


معجزه!

 

دنیا پر از شگفتی و معجزه ست! کی دیده فردا رو ..

+ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۰ساعت:14:46|نویسنده: علی


یه شب مهتابی..

تا جون تو بدن داری زندگی کن! زندگی همیشگی نیست! یه روزی تموم میشه بساط زندگی! شاید دور، شاید هم نزدیک! ولی باید زندگی کرد.. پس شاد و خوشبخت زندگی کن! هرچند شادی کمیاب شده! و لبخن رفته از لبات! با اینحال غم نخور! که این غما میسوزونن وقتتو.. مرگ یه رازه.. ولی زندگی تنها و تنهاترین حقیقت حال توئه! پس تنها حقیقت خودتو دریاب!

 

 

+ چهارشنبه ۱۱ فروردین ۱۴۰۰ساعت:3:9|نویسنده: علی


درباره ی زمان..

همه ی ما بخشی از زمان رو سهیم شدیم! زمان چیزی نیست که بشه ذخیره اش کرد! یا به عقب برگردوند اش! یا حتی به جلو بردش! فقط میشه تبدیل اش کرد! زمان کش میاد و حتی منقبض میشه! با کش آوردنش میشه زمان خرید! ولی اگر تبدیل اش کنیم! زمان هدر نرفته! باید زمان تبدیل بشه به چیزی! هر چیزی که دلخواه ما باشه! و بطالت گذشتن زمان در حقیقت به معنی ناتوانی در تبدیل شدن، زمان به چیزاییه که خواستیم! یافتن حس رضایت در گذر زمان حاصل تبدیل درست زمانه! و شاید این حس همون چیزیه که ما بهش میگیم خوشبختی! در حقیقت استفاده از زمان در جهت ایجاد حس و حال خوب نسبت به خود و جهان پیرامون!

 

+ سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۰ساعت:17:27|نویسنده: علی


تن و وطن..

درد من و وطنم یکی ست و از هم جدا نیست! این درد و رنج وطن در حقیقت، رنج تک تک ماهاست! در اصل این وطن، من و توییم! من وتو بدون وطن هیچیم! و وطن بدون ما هم وطن نیست! ولی گاهی چنان به درد تن گرفتارت میکنن که از درد وطن دور بمونی! جدا جدا و پراکنده درد کشیدیم و غافل از درد جمعی که هیچ گاه درمان نشد!

 

+ سه شنبه ۱۰ فروردین ۱۴۰۰ساعت:0:3|نویسنده: علی


+ دوشنبه ۹ فروردین ۱۴۰۰ساعت:19:59|نویسنده: علی